نمایش 1–12 از 298 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

۵کار ساده اما غیرممکن برای آدم‌ها

شاید برای شما هم جالب باشد بدانید بعضی کارها با این که بسیار ساده هستند اما بیشتر آدم‌ها حتی با تمرین زیاد هم نمی‌توانند آن ها را انجام دهند دفعه بعد که خواستید عطسه کنید، ببینید آیا می‌توانید این کار را انجام بدهید یا نه. چه کاری؟ این‌که با چشم‌های باز عطسه کنید!   شاید شنیده باشید که بیشتر آدم‌ها نمی‌توانند سر زبان‌شان را به نوک بینی‌شان بزنند. اما غیر از آن، خیلی ها حتی نمی توانند زبان شان را به آرنج شان هم بزنند.   آیا می‌دانستید در این دنیا یک نفر وجود دارد که هر قدر هم بخواهد نمی‌تواند شما را قلقلک بدهد. خود شما!   آیا تا به حال همزمان با دادن هوا به داخل ریه‌ها، کاری که به آن دم می‌گوییم، سعی کرده‌اید حرف بزنید؟ بیشتر آدم‌ها وقتی همزمان دارند هوا را به داخل ریه‌های خود می‌فرستند، نمی‌توانند صحبت کنند.  
بستن

۷ سیـن بازیـافتی

چی لازم داریم؟ 
 لوله های مقوایی  چسب مایع   رنگ گواش یا آبرنگ و جعبه خالی
چطوری درست کنیم؟
دوست دارید با آن‌‌چه که دور می‌اندازید یک جای زیبا برای هفت سین امسال درست کنید؟ پس دست به کار شوید.
لوله‌های مقوایی را برش دهید. به طوری که شش تای آن‌ها یک اندازه باشد. یکی از آن‌ها اما باید کمی بلندتر باشد.
در مرحله بعد وسط جعبه خالی لوله بلندتر را بچسبانید. شش لوله مقوایی یک اندازه را در مرحله بعد چسب بزنید و دور آن بچسبانید. بعد از خشک شدن، اضافه‌های مقوا را قیچی کنید.
سپس با گواش یا آبرنگ آن‌ها را با سلیقه خودتان رنگ آمیزی کنید.
بعد از خشک شدن، مواد هفت سین را از مادرعزیزتان بگیرید و در آن‌ها قرار دهید. عیدتان مبارک!
بستن

آتش نشان

می سوخت یک خانه در آتش
با شعله ها جنگید بابا
آتش که لج می کرد با او 
می رفت با سرعت به هرجا
خاموش شد وقتی که فهمید
بابای من یک قهرمان است
توی دلش می گفت آتش:
این مرد یک آتش نشان است
بستن

آثار ماندگار

نامِ بزرگِ سعدی
با فارسی، عجین است
هم یک ادیب داناست
هم شاعری زبردست
هر شعر بوستانش
شیرین و مثل قند است
هر قصه‌ی گلستان
درس قشنگ و پند است
این دو کتاب سعدی
عالی و شاهکار است
اشعار و قصه‌هایش
زیبا و ماندگار است
به مناسبت اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدی
بستن

آدمک نرمولکی

دوستان عزیزم، سلام! این هفته قرار است با یک عدد بادکنک و کمی آرد و یک ماژیک با همدیگر یک «عروسک نرمولکی» بسازیم. ببینم تا حالا از این عروسک‌ها داشته‌ای؟ عروسکی که هم می‌تواند خندان باشد هم گریان. هم چاقالو باشد هم لاغر و دراز! چطوری؟ با من این مراحل را انجام بده.  
1- بادکنک، کمی آرد بلااستفاده یا گچ، قیف و ماژیک را آماده کن. 
2- قیف را سر بادکنک قرار بده.
3- آرد را داخل قیف بریز و تکان‎تکان بده تا زمانی که بادکنک پر از آرد شود.
4- حالا سر بادکنک را محکم گره بزن.
5- ماژیک را بردار و برای آدمکی که ساخته‎ای چشم و ابرو و دهان و بینی بکش.
6- در آخر هم با یک پاپیون یا نخ کاموا (مانند تصویر)کاردستی‎ات را زیباتر کن.
این آدمک، بزرگ و کوچک و کج و معوج می‌شود. می‌خواهی امتحان کنی؟
بستن

آرامش من

آقای گل ها     آقای باران         می آید از نو             بوی بهاران عالم شده از     نور تو روشن         نام قشنگت             آرامش من ای صاحب عصر     ای آسمانی         پاک و عزیزی             در قلب و جانی مثل ستاره     نزدیک و دوری         مانند خورشید             لبریز نوری هرجا تو باشی     خوبی همان جاست         دنیای با تو             دلچسب و زیباست
بستن

آرزو

باغی کشیدم باغ زیتون
در دفتر نقاشی خود
وقتی تو را آن‌جا کشیدم
نقاشی ام از رنگ پر شد
از رنگ سرخ خنده‌هایت
از لحظه‌ی سبز دعایت
باید بگویم دوست من
صد آرزو دارم برایت
من آرزو کردم که باشد
آینده‌ات زیبا و شیرین
در قلب من هستی همیشه
ای کودک خوب فلسطین
به مناسبت
۹ مهر روز همبستگی با کودکان فلسطینی
بستن

آرزوی دانه

دانه کوچک آرزویی داشت
دیدن آسمان آبی‌رنگ
باید از جای خود تکان می‌خورد
می‌گذشت از میان خاک و سنگ
تشنه بود و تحملش کم بود
شعر باران حسابی آبش داد
دست یاری دراز کرد آن‌وقت
لطف خورشید هم جوابش داد
دانه از خاک سرد بالا رفت 
روزهای سیاه او سر شد
تا که چشمش به آسمان افتاد
گوشه چشم‌های او تر شد
حس خوب شکفتنش گل کرد
قلقلک داد دانه را خورشید
خنده‌ای کرد و ناگهان خود را
سبز و زیبا میان شبنم دید
بستن

آرزوی دیدن دریا

مورچه با صدای کلاغ، چشمانش را باز کرد. کلاغ رو به مورچه گفت: «همه‌ی مورچه‌ها به‌طرف دریا رفتند، تو چرا نرفتی؟» مورچه به اطراف نگاهی کرد و گفت: «پس چرا به من نگفتند؟!» کلاغ قارقار کرد: «حتماً چون خواب بودی، متوجه نشدند.» مورچه  پرسید: «از کدوم طرف رفتند؟» کلاغ سمتی را نشان داد. مورچه تشکر کرد و به راه افتاد. کمی راه رفت، که یک‌دفعه باران شدیدی شروع به باریدن کرد. مورچه داخل سوراخی پناه گرفت.باران که بند آمد؛ مورچه رفت و کنار چاله ای وسط جاده که با آب باران پر شده بود، نشست و گفت: «جانمی جان، حتماً دریا همین است». سوسکی از کنار مورچه رد شد و گفت: «چرا این جا نشستی؟» مورچه لبخندی زد و جواب داد: «دارم دریا رو نگاه می‌کنم!»  سوسک خندید و گفت: «این فقط چاله است که از آب باران پر شده! دریا از این جا خیلی دوره.»
 مورچه خیلی خسته بود و پاهایش درد گرفته بود. پرندگانی بالای سرش پرواز کردند. به آن‌ها نگاه کرد و گفت: «ای‌کاش می‌توانستم پرواز کنم، این‌طوری زودتر به دریا می‌رسیدم.» جلویش را نگاه کرد. علف‌های زیادی سر راهش بودند. یک دفعه از میان علف‌ها دریا را از دور دید.
مورچه بالاخره خودش را به ساحل رساند. همان‌وقت درد کوچکی روی شانه‌هایش احساس کرد. متوجه شد دو تا بال دارد. مورچه نمی‏دانست که یک مورچه‌ی‏ بالدار است. با خوشحالی شروع به پرواز کرد و با خودش گفت: «ای کاش زودتر بال‌هایم در می‌آمد تا این همه خسته نمی‌شدم!»  اما فکر کرد اگر برای رسیدن به آرزویش زحمت نمی‌کشید الان شیرینی پرواز را حس نمی‌کرد.
بستن

آرزوی نیلوفر

در باغچه زیر درخت گیلاس نیلوفر زیبایی روییده بود. نیلوفر هر صبح از دیدن درختان، پرنده‌ها و پروانه‌ها شاد می‌شد. یک روز که نیلوفر با دقت به همه جا نگاه می‌کرد، گنجشک کوچکی را دید که روی درخت گیلاس نشسته بود و با درخت صحبت می‌کرد.
نیلوفر خیلی دوست داشت با آن‌ها حرف بزند ولی چون قدش کوتاه بود صدایش به درخت و پرنده‌های روی آن نمی‌رسید.روز بعد نیلوفر دوباره به درخت نگاهی کرد و داد زد: «سلام درخت گیلاس» ولی درخت صدای او را نشنید. نیلوفر این بار بلندتر سلام کرد. درخت کمی شاخه و برگش را تکان داد، کمی خم شد و نیلوفر را دید و گفت: «سلام نیلوفر».  نیلوفر با صدای بلند گفت: «من خیلی دوست دارم با شما و پرنده‌ها حرف بزنم ولی قدم به شما نمی‌رسه. کاش منم مثل شما قد‌بلند بودم».  درخت کمی فکر کرد و بعد گفت: «ناراحت نباش، باید کمی صبر داشته باشی و خودت هم تلاش کنی. من هم به تو کمک می‌کنم». نیلوفر خوشحال شد و گفت: «چطوری؟» درخت گفت: «سعی کن خودت رو به من برسونی، بعد تنه‌ی منو بگیر و بالا بیا». نیلوفر به درخت نگاهی انداخت و به فکر فرو رفت. با خودش گفت: «چقدر درخت بلنده،حتما کار سختیه ولی من دوست دارم به اون بالا برسم. همه جا رو از اون بالا ببینم، تازه با پرنده‌ها هم می‌تونم صحبت کنم». نیلوفر تلاش کرد تا به درخت برسد و هر روز کمی از تنه‌ی آن گرفت و بالا رفت تا بالاخره به جایی رسید که در آرزویش بود.
بستن

آستین نو، بخور پلو

در روزگاران قدیم مردی با لباس کهنه‌ای به یک مهمانی رفت. صاحب‌خانه لباس او را که دید، او را به خانه‌اش راه نداد. مرد با ناراحتی به منزلش برگشت و کمی فکر کرد. بعد پیش همسایه‌اش که وضع مالی خوبی داشت، رفت و گفت: «من به مهمانی دعوت‌شده‌ام، اما لباس مناسبی ندارم». مرد همسایه گفت: «نگران نباش. الان برایت لباسی مناسب می‌آورم». بعد هم رفت و با یک‌دست لباس نو برگشت. مرد کلی تشکر کرد و به خانه برگشت. لباسش را عوض کرد و دوباره به همان مهمانی رفت. این بار صاحب‌خانه وقتی در را باز کرد، لبخندی زد و به او خوش‌آمد گفت. مرد را برد و بالای اتاق نشاند. مرد زیر لب گفت: «این‌ همه احترام حتماً به خاطر لباسی است که پوشیده‌ام». سفره‌ای پهن شد و پلو و خورشتی سر سفره گذاشتند. مرد نگاهی به غذاها کرد و بعد آستین لباسش را به‌طرف دیس پلو گرفت و گفت: «آستین نو بخور پلو، آستین نو بخور پلو». صاحب‌خانه که از این رفتار مرد تعجب کرده بود، رو به او کرد و آهسته گفت: «چه کار می‌کنی؟» مرد گفت: «من همانی هستم که با لباس کهنه به مهمانی تو آمدم و تو مرا بیرون کردی اما حالا که لباسی نو به تن کرده‌ام، این‌ قدر احترام می‌گذاری. پس این احترام به خاطر لباس من است، نه به خاطر خود من». بعد دوباره آستینش را جلو برد و گفت: «آستین نو، بخور پلو»