نمایش 85–96 از 121 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

گفت ‎و گوی سوزن و پیراهن

پیراهن که پاره شده ‎بود، داشت توی دست ‎های خیاط دوخته می ‎شد و حسابی دردش می‌ آمد. وقتی کار خیاط تمام شد و آن را کناری گذاشت، پیراهن به سوزن گلایه کرد: «ببین همه بدنم از دست تو زخم شده. کار تو سوراخ ‏سوراخ کردن دیگرانه و خوشت میاد که به پهلوی ما پیراهن‎ های بیچاره فرو بری». سوزن گفت: «دوست عزیزم! کار من دوختن پارگی ‎هاست. هیچ پیراهنی بدون تحمل درد من، پیراهن نمیشه. تو زیبا هستی ولی این زیبایی بدون کمک من، به ‎دست نمیاد. بگو ببینم دلت می‎ خواست درز و شکاف ‎هات تعمیر نمی ‎شد؟» پیراهن جواب داد: «البته که نه ولی...»، سوزن ادامه داد: «چیزهای خوب از دلِ سختی ‎ها بیرون میان. شکوفه زیبا در فصل بهار رو دیدی؟ شکوفه برای رشدکردن، برف و بارون ‎های سخت رو پشت ‎سر گذاشته‎. سنگ‎ های گران‎ بهای کوه ‎ها رو دیدی که نگین انگشتر آدم ‎ها میشن؟ این سنگ‎ ها، سال‎ های زیادی گرما و سرما رو تحمل کردن».  
* این حکایت را خانم «پروین اعتصامی» به شعر سروده ‎است و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده ‎ایم.
** دوست من! می‎ توانی بگویی این بیت که از اصل شعر «سوزن و پیراهن» انتخاب شده، مربوط به کدام قسمت از حکایت است؟
وگرنه بی‎ سبب از دست من چه می‎ نالی
 ندیده زحمت سوزن کدام پیرهن است؟
بستن

گلدان‭ ‬سفالی‭ ‬یا‭ ‬پلاستیکی؟

با صدای مادرجون از خواب پریدم. مادرجون گفت: «خوب گوش کن!» صدای عباس‌آقا گل‌فروش بود که با صدای بلند می‌گفت:
بستن

گواهی درخت

روزی دو مرد برای داوری به محکمه رفتند. اولی رو به قاضی کرد و گفت: «مدتی پیش پولی را نزد این مرد به امانت گذاشتم. حالا او انکار می‌کند و از دادن آن امتناع* می‌ورزد.» قاضی پرسید: «پول را کجا به او دادی؟» و مرد جواب داد: «پای فلان درخت.» پس قاضی از مرد خواست تا به سراغ درخت برود و دو برگ تازه از آن را برای گواهی به نزد او آورد تا آن دو برگ حقیقت را بیان کنند. مرد مدعی رفت و قاضی به بررسی سایر شکایات مشغول شد. پس از گذشت زمانی همچنان که قاضی سرگرم امور بود از مرد دوم که ماجرای پول را انکار کرده بود پرسید آیا اولی به آن درخت رسیده است؟ دومی جواب داد: «نه، نرسیده است.» با شنیدن این جواب، بلافاصله قاضی رو به مرد کرد و گفت: «اگر او پولی به تو نداده است، پس تو از کجا می‌دانی درخت کجاست و آیا او رسیده است یا خیر؟» دومی که تازه فهمید خودش را رسوا کرده‌است با شرمندگی و خجالت به گناه خود اقرار* کرد. هنگامی که مرد اولی به همراه بر‌گ‌ها بازگشت قاضی به او گفت: «برگ‌های تو پیش از آمدن گواهی دادند و اکنون پول تو در اختیارت است».
منبع: قابوس نامه
بستن

لاکی لاکش را نمی‌خواست

کنار دریاچه‌، لاکی با مادرش زندگی می‌کرد. لاکی برخلاف لاک‌پشت‌های دیگر می‌توانست لاکش را دربیاورد. هوا گرم بود. لاکی لاکش را درآورد و رفت کنار دریاچه. مامان لاک‌پشت لاکی را دید و پرسید: «پس لاکت کو؟» لاکی جواب داد: «مامان من لاکم رو نمی‌خوام. بدون لاک، راحت‌ترم.» مامان شروع به توضیح دادن کرد: «لاک برای محافظت از ما در برابر دشمن...» لاکی نگذاشت حرف مادرش تمام شود و رفت. به دوستش لاکو رسید. لاکو ترسید و پرسید: «تو کی هستی؟» لاکی جواب داد: «منم لاکی، نشناختی؟» لاکو‌ با تعجب پرسید: «پس لاکت کو؟» لاکی جواب داد: «بدون لاک راحت‌ترم! خیلی کیف داره!» ماری به‌طرف‌شان خزید. لاکو درون لاکش رفت. اما لاکی نتوانست فرار کند. لاکش هم نبود که داخل آن خودش را مخفی کند. مار کم‌کم به او نزدیک ‌شد. یک‌دفعه خارپشت از راه رسید. خودش را گلوله کرد و به مار نزدیک شد. مار ترسید و به‌ ناچار از لاکی دور شد. خارپشت گفت: «اگه من نمی‌رسیدم که...» لاکی گفت: «پس مامان راست می‌گفت! باید حرفش رو گوش می‌کردم. ممنونم خارپشت جون.» در همین موقع مامان لاک‌پشت با لاک از راه رسید. لاکی زود لاکش را پوشید. به‌طرف لاکو رفت و گفت: «لاکو بیا بیرون؛ مار رفت. بریم دریاچه، آب‌تنی کنیم؟»  لاکو‌ سرش را از لاک‌بیرون آورد و گفت: «بریم...» راه افتادند. بین راه، هر جا که به چیز مشکوکی برمی‌خوردند، بلافاصله داخل لاکشان فرومی‌رفتند.
بستن

لباس شیر

روزی از روزها، الاغی لباس شیری را در جنگل پیدا کرد و آن را پوشید. وقتی الاغ به وسط جنگل آمد همه حیوانات به خیال این‌که، سلطان جنگل را دیده‌اند ترسیدند و هر کدام در گوشه‌ای پنهان شدند. الاغ که خیلی مغرور شده بود، وقتی ترس حیوانات را دید احساس شجاع بودن کرد. تصمیم گرفت مثل شیر نعره بلندی بکشد. به خاطر همین صدایش را  بالا برد و شروع به عرعر کرد. روباهی که آن دوروبرها پشت درختی پنهان شده بود، وقتی صدای الاغ را شنید، ترسش را کنار گذاشت، نزدیک الاغ شد و گفت: «ای الاغ اگر جلوی دهانت را گرفته بودی، هیچ کس نمی‌فهمید که تو شیر نیستی. حالا دیگر من از تو نمی‌ترسم و این دروغ تو را به همه حیوانات می‌گویم تا حالت را جا بیاورند».بازنویسی از افسانه‌های ژاپنی
بستن

لباس عید

پنجره اتاق زهرا باز بود. نسیم بهاری توی اتاق پیچید. بلوز سبز توی کمد نفس عمیقی کشید و گفت: «به‌به! بوی بهار را حس می‌کنم.» پیراهن صورتی گفت: «وای که چقدر دلم می‌خواد زودتر عید بشه و زهرا منو بپوشه». بلوز سبز جواب داد: «چه خوب که لباس امسال او هستی. من هم لباس پارسال زهرا هستم». پیراهن صورتی لبخند زد و گفت: «امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم». بلوز سبز با مهربانی جواب داد: «فکر نمی‌کنم فرصت بشود. هرسال همین موقع‌ها زهرا بعضی لباس‌های قشنگش را به دخترخاله یا دخترعموی کوچکترش هدیه می‌ده».
 پیراهن صورتی می‌خواست چیزی بگوید که در کمد باز شد. دستی شلوار لی را توی کمد گذاشت و در را بست. شلوار لی کمربندش را جابه‌جا کرد. بعد به صورتی نگاه کرد و گفت: « صورتی آماده شو که باید بری.» صورتی با تعجب پرسید: «کجا؟» شلوار لی جواب داد: «خونه‌ی بچه‌ای که به لباس عید نیاز داره.» بلوز سبز با تعجب گفت: «اما صورتی لباس جدید زهراست». شلوار لی خندید: «زهرا امسال تصمیم گرفته لباس‌های جدیدش رو هدیه بده، چون هنوز لباس‌هایی که اندازه‌اشه، به قدر کافی نو هستن». صورتی با خوشحالی تورهای توپ توپی‌اش را تکان داد و گفت: «از این بهتر نمی‌شه».
بستن

لحاف‭ ‬سوم

روزی مردی خانهی دوست فقیرش مهمان شد و شب را آنجا خوابید. نیمه شب از سوز سرما بیدار شد و از دوستش خواست تا لحافی به او بدهد. صاحبخانه که جز حصیری کهنه در خانه نداشت، همان را روی مهمان انداخت. مدتی گذشت و مرد که همچنان سردش بود تقاضای لحافی دیگر کرد. این بار صاحبخانه نردبانی آورد و روی حصیر گذاشت. مهمان که از شدت سرما نمیتوانست سرش را از زیر حصیر بیرون بیاورد برای بار سوم لحافی دیگر خواست. صاحبخانه تشت پر آبی که گوشهی خانه بود برداشت و همان را روی نردبان گذاشت. مهمان همچنان میلرزید و آبی که از اطراف تشت بیرون میریخت او را خیس میکرد. پس این بار گفت: لحاف سومی را بردار که خیلی گرمم شد و خیس عرق شدم.          کلیات عبید زاکانی
بستن

مـاشین اصـلاح

برادرم وحید دو سال از من بزرگ‌تر است. بابا نفری بیست و پنج هزار تومان به ما داد و گفت:
بستن

مـوروچ تنبله

چند روزی بود که شته‌ها به باغچه حمله کرده بودند. فرمانده‌ی مورچه‌ها با صدای بلندگفت: «برای حمله به شته ها؛ آماده؟ حرکت به جلو. یک. دو. سه. چهار». اما موروچ به جای جلو رفتن، عقب رفت و گفت: «خودم تنهایی می‌تونم شته‌ها را نابود کنم».
 بعد زیرسایه ی یک برگ لم داد و گفت: «آخیش!» هنوز هیچی از آخیش گفتنش نگذشته بود که فریاد کشید: «وای نه! شته‌ها به این‌جا هم رسیدن!»
 روی برگ رفت و گفت: «از این‌جا برین». اما شته‌ها جوابی ندادند و برگ‌ها را ریزریز خوردند.
موروچ با صدای بلند گفت: «مگه با شما نیستم؟!» شته‌ها به او نگاه کردند و گفتند: «بی خیال!» موروچ با فریاد گفت: «از این‌جا برین تا بیرونتون نکردم».
شته‌ها خندیدند. موروچ را بالای دست‌هایشان بلند کردند و روی زمین انداختند. بعد دوباره مشغول خوردن برگ شدند. موروچ با عصبانیت به بالا نگاه کرد. دست و پاهایش را تکاند و گفت: «فسقلی‌ها چقدر هم زور دارن».
و دوباره از ساقه بالا رفت و برگ را تکان داد. اما برگ تکان نخورد. شته‌ها با هم بالا و پایین پریدند. ساقه محکم تکان خورد و موروچ باز هم روی زمین افتاد.
موروچ زیر برگ نشست وکمی فکر کرد و گفت: «آهان! باید تنها گیرشان بیاورم». اما هر چقدر منتظر ماند هیچ کدام ازشته‌ها تنها نشدند. موروچ غصه خورد و آه کشید، یکهو صدای فرمانده را شنید.
«مورچه ها آماده! برای کمک به موروچ.  حرکت به جلو. یک، دو، سه، چهار».
بستن

ماجراهای شهاب و شادی

شعبده‌بازی بابابزرگ گفت: خوب الان یک شعبده‌بازی می کنم. لیوان را آب کرد. پارچ پلاستیکی را برعکس کرد و روی
بستن

ماهی و ماهی‎خوار

مرغ ماهی‎خوار لبه اسکله نشسته‎بود که چشمش به یک ماهی قبراق و سرحال افتاد. دهانش آب افتاد و به ماهی گفت: «ای ماهی بیچاره! از این آب شور چه می‌خواهی؟ این هم شد زندگی که دایم در آب گل‎آلود به این‎طرف و آن‎طرف می‎روی؟ من را ببین! برای خودم در خشکی به خوبی و خوشی زندگی می‎کنم. این‎جا نه از صیاد خبری هست، نه نگران توفان و سیل هستم. به تو قول می‎دهم اگر پایت به خشکی برسد، دیگر هیچ‎وقت به دریا برنگردی». ماهی زیرک جواب داد: «این آب تیره و سیاه، برای من چشمه نور است. خانه هرکس برای خودش، بهترین جای دنیاست و برای ماهی، کجا بهتر از دریا؟ سیل، برای ساکن دریا وحشتناک نیست. ما ماهی‎ها از موج و توفان ترسی نداریم بلکه از دشمن بدخواه می‎ترسیم و دوری می‎کنیم همان‎طور که بره از گرگ فرار می‎کند. زندگی من در دریا آسان و بی‎خطر نیست اما در خشکی دامی برای من پهن شده‎است که در آن نخواهم افتاد».
*این حکایت را «پروین اعتصامی» در قالب شعر سروده و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
**دوست من، این حکایت را با شعر «روباه و زاغ» در کتاب فارسی پایه چهارم مقایسه کن. چه شباهت‎هایی بین این دو قصه و چه تفاوتی بین ماهی و زاغ وجود دارد؟