نمایش 37–48 از 121 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

خرید پر دلهره

عزیزجون فهرست خریدش را به رافع داد و گفت: «بیا پسرم برو سر کوچه، مغازه‌ی علی‌آقا و اینا رو بخر. جای دیگه‌ای نری»
رافع بعد از گفتن چَشم و زدن ماسک، زنبیل را برداشت و راه افتاد.رافع توی راه دید که همه‌ی اهالی روستا ماسک زده بودند، افراد روستا خیلی خوب بهداشت را رعایت می‌کردند و همه با فاصله از هم به کارشان مشغول بودند. 
رافع وقتی به مغازه رسید، دید علی آقا دارد عطسه وسرفه می‌کند. تازه به نظر ماسکش هم کثیف شده است.رافع که از عزیز جون شنیده بود نباید به کسی که سرفه می‌کند نزدیک شود، نمی‌دانست چه کار کند؟ می‌خواست بیرون برود اما خریدهای عزیز جون چه می‌شد؟ عزیز آن‌ها را لازم داشت.رافع داشت به این چیزها فکر می‌کرد که صدای علی آقا را شنید: «چی لازم داشتی؟» رافع سرش را که بلند کرد، تعجب کرد.
علی آقا یک ماسک تمیز و نو به صورتش زده بود. علی آقا که متوجه شده بود رافع از عطسه و سرفه او ترسیده است، خنده‌اش گرفت و گفت: «نترس من مریض نشدم. داشتم این‌جاها رو تمیز می‌کردم که کمی خاک توی بینی‌ام رفت وباعث عطسه وسرفه‌ام شد. بعد هم چون ماسکم آلوده شده بود، آن را عوض کردم.»
رافع که خیالش راحت شده بود، از روی فهرست چیزهایی را که عزیز جون لازم داشت، برای علی‌آقا خواند.
بستن

خوشحالم‭ ‬که‭ ‬خوشحالی

زرافه لکه‌های تیره‌ی بدنش را شست. بعد روی سنگ پهن‌شان کرد تا خشک شوند. باد هو کشید. بو کشید و
بستن

خیار نگو، زهرمار بگو

در روزگاران قدیم حاکم ثروتمندی زندگی می کرد که غلام وفادار و زحمتکشی داشت که کارهای او را انجام می‌داد.
بستن

دایره‌های بازیگوش

مداد نارنجی عاشق کشیدن شکل‌های هندسی بود. خواهر و برادرهایش هر کدام در نقاشی یک چیز خاص مهارت داشتند؛ مثلا آبی دریا، سبز چمن، قرمز گل لاله و زرد خورشید را زیبا می‌کشیدند.  آن روز نرگس وقتی به سراغ مداد‌رنگی‌ها رفت اول با مداد آبی آسمان را آبی کرد. بعد با مداد زرد یک خورشید، با مداد سبز یک درخت بزرگ و با رنگ قرمز روی درخت، سیب کشید. نوبت به مداد نارنجی رسید.  نرگس مداد را در دست گرفت و به صفحه‌ی دفتر خیره شد. هر چه فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. مداد را روی صفحه کشید. همین که پای مداد نارنجی به کاغذ رسید تند و تند شروع کرد به کشیدن دایره‌های قد و نیم قد. مادر که برای نرگس شربت درست کرده بود او را صدا کرد. نرگس به آشپزخانه رفت. حالا نقاشی و مدادها تنها شده بودند. مدادها به دایره‌ها نگاه می‌کردند که توی صفحه‌ی کاغذ از این‌طرف به آن‌طرف قِل می‌خوردند و می‌خندیدند. وقتی نرگس دوباره به اتاق آمد و سراغ دفتر نقاشی رفت، تعجب کرد. وسط صفحه، کنار درخت سیب روی زمین یک کرم نارنجی دایره‌ای جا خوش کرده بود.
بستن

دختر نامرئی

ایزابل بلوز مورد علاقه‌اش را پوشید.‌ پشت پنجره رفت و به بیرون چشم دوخت. هوا سرد بود و برف شدیدی
بستن

دستبند گمشده

دستبند گمشده مادرم می گفت: «دخترم اون دستبند برای دستت بزرگه. ممکنه توی راه بیفته. بذار بزرگ تر که شدی
بستن

دست‌های خسته مامان

دست راست تندتند داشت سبزی‌ها را خرد می‌کرد. به دست چپ گفت: «ازصبح دارم کار می‌کنم، حسابی خسته شده‌ام».
دست چپ گفت: «من هم همین‌طور».
 مامان از جایش بلند شد. به طرف ظرف‌شویی رفت، دست‌هایش را زیر شیرِآب گرفت. دست‌ها زیرِآب همدیگر را بغل کردند وگفتند: «آخ جون کارمان تمام شد».
اما یک‌دفعه صدای بابا از اتاق آمد: «خانوم؟ میشه یک استکان چای برای من بیاری؟»
مامان با لبخند گفت: «الان میارم».
مامان سمت سماور رفت. با دستِ راست قوری را برداشت و با دستِ دیگرش چای دم کرد. مامان دوباره به طرف قابلمه غذا رفت. دست راست همان‌طور که غذا را هم می‌زد، گفت: «وای مثل این‌که کار مامان تموم نمیشه».
مامان، ملاقه را کنارگذاشت. به طرف سماور رفت و برای بابا چای ریخت. بعد به سمت یخچال رفت. با دستِ راست ظرف میوه را بیرون آورد و میوه‌ها را مرتب کرد. دستِ چپ هم به کمک دست راست رفت. مامان با هر دو دست، سینی چای و میوه را برداشت و به طرف اتاقی که بابا نشسته بود، رفت. 
مامان هنوز کلی کار داشت. خیلی زود به آشپزخانه برگشت. سبزی‌های خردشده را بسته بندی کرد. دستِ چپ داد زد: «خسته شدم.»
دستِ راست گفت: «اصلاً کاش مامان به جای ما دوتا، چند تا دست دیگه هم داشت. ا‌ون وقت من و تو خسته نمی‌شدیم.»
 همان‌وقت مامان احساس کرد که دیگر دست‌هایش راحت تکان نمی‌خورند. آرام سبزی‌ها را داخل فریزر جا داد و کنار بابا رفت.
مامان رو به بابا کرد و گفت: «دستام خیلی درد گرفتن».
لحظه‌ای بعد دست‌های مامان روی پاهایش ولو شدند و خوابشان برد. مامان هم از خستگی روی مبل هال خوابش برد. بابا نگاهی به صورت خسته‌ی مامان انداخت. آرام سینی چای را برداشت و به آشپزخانه برد. بوی غذای مامان، تمام خانه را پر کرده بود. بابا سفره را انداخت. مریم وعلی را صدا زد. مریم غذا را توی دیس کشید. علی بشقاب‌ها را آماده کرد. بابا هم با کمک بچه‌ها غذاها را داخل سفره چید.
بعد از آماده شدن سفره، بابا وبچه‌ها، مامان را صدا‌ زدند. وقتی مامان بیدار شد، سفره‌ی غذا را دید. باتعجب پرسید: «وای! کی این‌کارها رو کرده؟»
علی و مریم و بابا، دست‌هایشان را بالا بردند و باهم گفتند: «ما»
دست‌هایِ مامان با دیدن دست‌های بابا و بچه‌ها محکم خودشان را به هم کوبیدند و گفتند: «آخ جون. ما تنها نیستیم. مامان یک عالمه دست دیگه داره که کمکش می کنن.»
بستن

دفتر نقاشی ناراحت

دفتر نقاشی از دست مینا دلخور بود. مینا خوب از او نگهداری نمی‌کرد. چند روز پیش عمه‌جان، او را به مینا هدیه داده بود. مینا دوست داشت نقاشی کند. اما صبر و دقت لازم را نداشت. آن روز وقتی چشم مامان به دفتر نقاشی افتاد، اخم‌هایش توی هم رفت. مینا در هر صفحه از دفتر، یک نقاشی ناتمام یا بدون رنگ‌آمیزیِ کامل کشیده بود. مثلاً صفحه‌ی اول یک خانه بدون در و پنجره، صفحه‌ی دوم یک دریاچه با یک پرنده‌ی بی‌رنگ روی آن و همین‌طور تا صفحه‌ی بیست دفتر به این شکل پیش رفته بود. مادر از مینا پرسید: «چرا برگه‌های دفتر رو سفید می‌ذاری و نقاشی‌هات رو کامل نمی‌کنی؟» مینا که داشت یک مادر و دختر می‌کشید، با اخم گفت: «آخه زشت می‌شن. دوست‌شون ندارم». مامان گفت: «خب می‌تونی هر جایی که خوب نشد پاک کنی». مینا گفت: «پاک کنم خوب پاک نمی‌کنه. نقاشیم کثیف و خراب می‌شه. برای همین باید از اول بکشم». دفتر نقاشی امیدوار بود مامان، او را از دست مینا نجات دهد. اما مامان از اتاق بیرون رفت. پس از نیم ساعت مامان به اتاق برگشت. کنار مینا نشست و دستش را جلو آورد. کف دست مامان یک پاک کن صورتی با بوی توت فرنگی بود. مینا با خوشحالی  مامان را بغل کرد. مینا حالا یک پاک کن خیلی خوب داشت که می‌توانست اشتباهاتش را با آن پاک کند، اما دقت می‌کرد تا کمتر اشتباه کند تا هم بتواند نقاشی‌های بیشتری در دفترش بکشد و هم پاک کن خوشبویش زود تمام نشود.
بستن

دَلَنگ‭ ‬دولونگ

  مینو دفتر نقاشی‌اش را باز کرد تا بعد از مدت‌ها نقاشی بکشد. او با خودش  فکر کرد: «حالا چی
بستن

دم سیاه خبرچین

دم سیاه یک جوجه کلاغ شیرین و بازیگوش است که یک روز با اجازه مادرش برای بازی با دوستش بچه سنجاب به خانه آن ها رفت. حین بازی خانم سنجاب پیش آن ها آمد و به او گفت: « خب دم سیاه چه خبر؟ خانم کلاغه خوب هستن؟» دم سیاه جواب داد:« بله خوب هستن، خبر تازه این که صبح بابام به مامانم گفت...» اما هنوز حرف دم سیاه کامل نشده بود که خانم سنجاب گفت: «دم سیاه جون وقتی یک نفر ازت می پرسه چه خبر؛ یعنی می خواد بدونه حال پدر و مادرت خوبه یا نه، لازم نیست واقعا اتفاق های خونه تون رو به دیگران بگی.» دم سیاه با تعجب پرسید:« آخه چرا؟ مگه شما دوست مامان من نیستین؟ » خانم سنجاب جواب داد:« چرا هستم، اما هر اتفاقی که در یک خانواده میفته مربوط به اعضای همون خانواده است؛ خانم کلاغه اگه بخواد من چیزی رو بدونم خودش به من می گه» سنجاب کوچولو از مادرش پرسید: «مامان جون  پس در جواب چه خبر چه چیزهایی رو باید بگیم؟» خانم سنجاب شروع کرد به گفتن چیزهایی که بچه ها باید خارج از خانه بگویند و چیزهایی که نباید بگویند. دوستان آبنباتی شما هم با پدر و مادرتان در این باره صحبت کنید. چه موضوعاتی را نباید به هیچ کس بگوییم؟ چه چیزهایی را می شود به نزدیکانی مثل مادربزرگ یا خاله بگوییم؟
بستن

دوستی خاله خرسه

در روزگاران قدیم پیرمردی در روستایی زندگی می‌‌کرد. این پیرمرد از مال دنیا همه‌‌چیز داشت ولی خیلی تنها بود. یک روز که دل پیرمرد از تنهایی گرفته بود به سمت کوه رفت. در میان راه یک خرس را دید که ناراحت است. از او علت ناراحتیش را پرسید. خرس جواب داد: «دیگه پیر شدم، بچه‌‌هام بزرگ شدن و منو ترک کردن، برای همین  خیلی تنها هستم». پیرمرد هم داستان زندگی‌‌اش را برای خرس گفت و تصمیم گرفتند با هم دوست شوند. مدت‌‌ها گذشت و به‌‌خاطر محبت‌‌های پیرمرد، خرس علاقه زیادی به او پیدا کرد؛ طوری که وقتی پیرمرد می‌‌خوابید خرس با یک دستمال مگس‌‌های اطراف او را می‌‌پراند تا مزاحم خوابش نشوند. یک روز که پیرمرد خوابیده بود، چند مگس سمج روی صورت پیرمرد نشستند و از روی صورت پیرمرد  دور نمی شدند.خرس که دید مگس‌‌ها بی‌‌خیال صورت پیرمرد نمی‌‌شوند ناراحت شد و با خودش گفت: «الان بلایی سرتون میارم که دیگه دوست عزیز منو اذیت نکنین». پس نگاهی به اطراف کرد و چشمش به یک سنگ بزرگ افتاد، سنگ را برداشت و مگس‌‌ها را که روی صورت پیرمرد نشسته بودند نشانه گرفت. بعد هم سنگ را محکم کوبید روی صورت پیرمرد تا مگس‌‌ها را تنبیه کند در حالی که صورت پیرمرد را داغان کرد.کم کم این داستان تبدیل به یک ضرب‌‌المثل شد و هر وقت کسی از سر محبت اما با نادانی موجب اذیت دوستش می‌‌شود می‌‌گویند دوستی‌‌اش مثل خاله خرسه است.