نمایش 13–24 از 121 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

باد مغرور

یک روز باد، بادی به غبغبش انداخت و هاهاها خندید. بعد خودش را گرد کرد و های و هوی کنان به‌طرف مزرعه رفت. چشمش به مترسک افتاد و فوتش کرد. کلاه مترسک به زمین افتاد. باد دوباره هاهاها خندید. مترسک دست‌هایش را دور بدن لاغرش حلقه کرد و گفت: «چرا کلاهم رو انداختی؟» باد هوهوکنان دور مترسک چرخید. هی چرخید. آن‌قدر که مترسک سرش گیج رفت و با کله به زمین افتاد. باد خنده‌ای کرد و از آن جا دور شد. رفت تا رسید به یک شهر. به پشت‌بام‌ها نگاه کرد. مردم لباس‌هایشان را شسته و روی بند‌رخت‌ها آویزان کرده بودند. زیر لباس‌ها رفت و فوتشان کرد. لباس‌ها در هوا چرخیدند و روی زمین افتادند. باد خندید و به‌طرف درختان رفت. شاخه‌های نازک درخت‌ها را شکست و شهر را به هم ریخت. باد مغرور های و هوی کنان از شهر خارج شد، سر راهش بوته‌های خار را از جا کَند. خارهای بوته به تن باد فرورفتند. باد دردش آمد. هر چقدر دور خودش چرخید نتوانست خارها را از بدنش بیرون بیاورد. فکر کرد حالا چه کار کند و از چه کسی کمک بگیرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به‌طرف مزرعه رفت. مترسک روی زمین افتاده بود. باد او را از زمین بلند کرد و سر جایش گذاشت. بعد کلاهش را فوت کرد. مترسک کلاهش را روی هوا گرفت و سرش گذاشت. باد ناله کرد و خارهایش را به مترسک نشان داد. مترسک دلش سوخت. بعد هم با دست‌های لاغرش خارهای بدن باد را یکی‌یکی بیرون آورد.
بستن

بازهم‭ ‬پیترخرگوشه‭ ‬این‭ ‬بار‭ ‬2‭ ‬برابرخنده‭ ‬و‭ ‬هیجان

حدود 3سال قبل فیلم بامزه‌ای پخش شد به نام « پیترخرگوشه».  ماجرای این فیلم درباره یک گروه خرگوش بامزه بود
بستن

بشنو و باور نکن

مرد خسیسی برای حمل بار شیشه‌ی خود نیاز به کارگر داشت. از طرفی هم نمی‌خواست پولی برای حمل بار بپردازد پس به سراغ باربر جوانی رفت و از او خواست بارش را به منزل ببرد تا در عوض آن، به او سه نصیحت بگوید. جوان قبول کرد و با هم راهی شدند. مقداری از مسیر را که رفتند، مرد هیچ نصیحت خوبی برای گفتن نداشت و از طرفی خیلی گرسنه بود. برای همین به ذهنش رسید بگوید: «اگر روزی کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است، بشنو و باور نکن». باربر از شنیدن نصیحت اول عصبانی شد. اما با خودش فکر کرد شاید نصیحت دوم، چیز به دردبخوری باشد، پس به بار بردن ادامه داد. کمی بیشتر که رفتند مرد که از راه رفتن خسته شده بود، به عنوان نصیحت دوم گفت: «اگر کسی گفت پیاده از سواره رفتن بهتر است، بشنو و باور نکن». باربر که از این نصیحت‌ها حسابی عصبانی شده بود، این‌بار هم چیزی به او نگفت و بار را به مقصد رساند. مرد خوشحال از این‌که بدون پرداخت هیچ پولی بارش به منزل رسیده است به عنوان نصیحت سوم رو به باربر جوان گفت: «اگر روزی کسی به تو گفت باربری بهتر از تو پیدا می‌شود بشنو و باور نکن». باربر که فهمید مرد از اول قصد فریبش را داشته با عصبانیت بار را زمین انداخت و گفت: «اگر کسی هم به تو گفت که چیزی از بار شیشه‌‌ات سالم باقی مانده، بشنو و باور نکن». از آن به بعد، درباره‌ی کسی که با حرف‌های بیهوده و بی‌معنی قصد فریب دیگری را دارد می‌گویند: «بشنو و باور نکن». منبع: «مثل‌ها و قصه‌هایشان»، مصطفی رحماندوست
بستن

بلبل و باز

روزی روزگاری، بلبلِ خوش‎آواز رفت پیش همسایه‎اش «باز[1]» و به او گفت: «چرا بین این‎همه پرنده که آوازهای زیبا می‎خوانند، تو که همیشه ساکتی و خواندن بلد نیستی، از همه بالاتری؟ هیچ‎کس تا حالا از تو حرف مهم و نکته جالبی نشنیده‎است با این‎همه غذای تو کبک است و خانه‎ات توی قصر سلطان[2]. درعوض من که از منقارم بهترین نغمه‎ها و سخن‎ها بیرون می‎آید، کرم می‎خورم و توی بوته‎های خار زندگی می‎کنم». باز به او جواب داد: «دوست من! مشکل تو آن است که دایم درحال حرف زدنی. من، بیشتر گوش می‎کنم و کمتر حرف می‎زنم. من ترجیح می‎دهم به‎جای پرحرفی، کارم را انجام بدهم و برای همین است که جایگاه بالایی دارم». باز به او گفت همه گوش باش/ بازی من بنگر و خاموش باش[3]
  این حکایت از کتاب «مخزن‎الاسرار» سروده «نظامی» انتخاب شده‎است و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
  دوست من، به‎نظر تو این حکایت با کدام ضرب‎المثل هم‎معنی است؟
الف) کبوتر با کبوتر، باز با باز
ب) کم‎ گوی و گزیده گوی چون دُر
پ) با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می‎کشد
[1] نوعی پرنده شکاری
[2] در زمان‎های قدیم پادشاهان پرندگان شکاری را برای خودشان نگه می‎داشتند
[3] باز به بلبل گفت تو هم سعی کن مثل من بیشتر گوش کنی تا حرف بزنی
بستن

بلبلی که زردآلو می‌خورد

در روزگاران قدیم، یک روز مرد فقیر و گرسنه‌ای همان‌طور که از کنار روستایی می‌گذشت، چشمش به  یک باغ زرد
بستن

بوق زدن ممنوع

محسن و پدرش توی ماشین نشستند. محسن گفت: «بابا یه بوق بزنم که زودتر مامان بیاد». بابا گفت: «ب...» که چشمش به  پشت برف پاک‌کن ماشین افتاد. یک کاغذ آن‌جا بود. آن را برداشت و با صدای بلند خواند.
«سلام آقای راننده
من پویا یکی از همسایه‌های شما هستم؛ پویا خیرخواه، نوه حاج علی خیرخواه. 
دلم می خواهد چیزی به شما می‌گویم ولی می‌ترسم ناراحت بشوید. اگر قول بدهید ناراحت نشوید، می‌گویم. 
اگر دارید بقیه‌اش را می‌خوانید پس قول داده‌اید.
نمی‌دانم چطوری بگم. بابابزرگ من چند وقتی است مریض شده. همه‌اش دکترها بهش قرص می‌دهند و پدر و مادرم هم سر ساعت قرص‌هایش را می‌دهند. بابا‌بزرگ هم روی تختش دراز می‌کشد. چون پاهایش درد می‌کند، نمی‌تواند راه برود. فقط وقتی هوا صاف می‌شود، پنجره را باز می‌کنم. بابابزرگ وقتی به آسمان نگاه می‌کند، لبخند می‌زند. من کنار پنجره دانه می‌ریزم تا پرنده‌ها بخورند و برای بابابزرگ آواز بخوانند. پرنده‌ها بابابزرگ را یاد روستایشان می‌اندازند. امروز هم بابابزرگ همان‌طور که به پرنده‌ها نگاه می‌کرد خوابش برده بود، یکدفعه صدای بوق ماشین،‌ بابابزرگ را از خواب پراند. بعدش من از پنجره دیدم که شما بودید بوق می زدید. پدربزرگ تا شب سردرد بود.
دکتر گفته اگر بابابزرگ خوب استراحت کند، دوباره حالش خوب می‌شود. پس خواهش می‌کنم زیاد بوق نزنید و بگذارید بابابزرگ خوب استراحت کند».
نامه تمام شده بود. محسن سرش را پایین انداخته بود. مامان سوار ماشین شد. هم محسن و هم پدرش با خواندن نامه تصمیم مهمی گرفته بودند.
بستن

پادشاه‭ ‬نادان

در زمانهای قدیم پادشاهی بود که دوست داشت به هر چیزی که میخواست، دست پیدا کند. یک شب که چشمش به ماه افتاد، با خودش گفت: «دوست دارم این ماه را در قصرم نگه دارمبا این فکر بلافاصله به وزیرش دستورداد تا ماهرترین نجار شهر را به قصر بیاورند. وقتی نجار به قصر آمد، پادشاه گفت: «باید نردبانی از چوب بسازی تا من به بالای آن بروم و ماه را از آسمان به زمین بیاورم». نجار گفت: «اگر بخواهیم نردبانی به این بزرگی بسازیم باید تمام درختهای جهان را قطع کنیم و این امکانپذیر نیست». پادشاه کمی فکر کرد وگفت: «کار دیگری میکنیم». سپس به وزیردستور داد تمام مردم شهر صندوقهای چوبیشان را به حیاط قصر بیاورند و روی هم بچینند تا دست پادشاه به ماه برسد. اولین صندوق چوبی که به حیاط پادشاه رسید، خیلی بزرگ و بلند بود. مردم تمام صندوقهای خود را آوردند و در حیاط قصر روی هم گذاشتند. آنوقت پادشاه به کمک مردم به بالای صندوقها رفت و دستش را به طرف ماه دراز کرد  اما دستش باز هم به ماه نرسید. پادشاه که داشت عصبانی میشد ناگهان فکری به کلهاش زد و از همان بالا به طرف وزیر فریاد زد: «هرچه زودتر به کمک مردم اولین صندوق چوبی را که زیر همه صندوقهاست به بالا بفرستید تا من روی آن بروم؛ مطمئنم که اینبار ماه را خواهم گرفت». وزیر و نجار از ترس پادشاه حرفش را گوش کردند و همین که اولین صندوق را از زیر صندوقهای دیگر بیرون کشیدند، پادشاه از همان بالا با سر به زمین افتاد.                 برگرفته از لطایف الطوایف  
بستن

پول‌های عجیب آقای دکتر

دکتر شیخ یکی از پزشکانی بود که در شهر ما مشهد به مردم به خصوص افراد نیازمند کمک‌های زیادی می‌کرد.
بستن

پیچولوزون

پیچولوزون از پروانه کوچولو پرسید: «چرا ناراحتی؟» پروانه گفت: «باغچه‌مون داره خشک می‌‌شه، آخه چند تا سنگریزه جلوی آب رو گرفتن».
پیچولوزون پرسید: « خوب چرا سنگریزه‌ها رو برنمی‌دارین؟!» پروانه جواب داد: «این یکی می‌گه اون یکی برداره. اون یکی هم می‌گه این یکی برداره. خودم هم زورم نرسید. حالا اومدم تا از حشرات باغچه‌ی شما کمک بخوام، اما کسی با من نمیاد».
پیچولوزون گفت: «من میام». پروانه با ناراحتی گفت: «اما تو، تا به سنگریزه‌ها برسی باغچه خشک می‌شه».
پیچولوزون پرسید: «باغچه‌تون کجاست؟»  پروانه روی جوی آب بال زد و گفت: «آخر همین جوی».
پیچولوزون کمی فکر کرد و بعد با صدای بلند گفت: «یوهو! فهمیدم!» یک برگ را با دهانش کشاند و نزدیک آب گذاشت. پروانه گفت: «قایق سواری! چه فکرخوبی! اما تو خیلی کوچولویی و زورت به سنگریزه‌ها نمی‌رسه».
پیچولوزون گفت: «تو باید بالای قایق باشی، منم با شاخک‌هام محکم پاهات رو بگیرم تا قایق تندتر بره». پروانه با تعجب پرسید: «این‌جوری که زورت زیاد نمی‌شه!»
پیچولوزون چشمکی زد و گفت: «یک کم صبر کن!» و برگ را توی آب انداخت و روی آن نشست و پاهای پروانه را گرفت. پروانه تندتند بال زد.
قایق رفت تا این‌که به نزدیک سنگریزه‌ها رسید. پیچولوزون پاهای پروانه را رها کرد و محکم به سنگریزه‌ها خورد. بوممممب! وبه این طرف پرتاب شد، سنگریزه‌ها هم به آن طرف.
پیچولوزون به بیرون سرک کشید. به جوی آب و به سنگریزه‌ها نگاه کرد و بعد به پروانه لبخند زد.
جوی آب با سرعت به سمت باغچه حرکت می‌کرد.
بستن

پیک‌نیک در خانه

خرسک با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. او هیچ وقت نتوانسته بود با دوستانش به گردش برود، چون همیشه دیر سر قرار می‌رسید. برای همین دیشب ساعت‌اش را کوک کرده بود تا به موقع از خواب بیدار شود.
خرسک بعد از شستن دست و صورتش سراغ سبد پیک‌نیک‌اش رفت، اما داخل سبد خالی بود. خرسک یادش آمد دیشب یادش رفته سبدش را آماده کند. خرسک با عجله سراغ زیراندازش رفت که زیر تختش بود. آن را برداشت و داخل سبدش گذاشت. او تا نزدیک در رفت اما یادش آمد عسل‌هایی را که برای دوستانش کنار گذاشته بود، برنداشته است. خرسک برگشت و ظرف عسل را برداشت و داخل سبد گذاشت. خرسک تا جلوی در رفت که باز یادش آمد توپ قرمزش را که به موشی قول داده بود به گردش ببرد، برنداشته است. خرسک سراغ اسباب‌بازی‌هایش رفت و توپ رابرداشت و داخل سبد گذاشت.
خرسک در را باز کرد اما دید دارد باران می‌آید، برای همین با ناراحتی در را بست. چند لحظه بعد صدای درآمد. خرسک در را باز کرد و موشی و لاکی و میمونک را دید که سبد به دست داخل شدند. موشی گفت: «ماخیلی منتظرت موندیم، تا این  که بارون گرفت». میمونک سبدش را زمین گذاشت و گفت: «ما فکر کردیم تو باز هم خواب موندی». لاکی گفت: «برای همین برای گردش خونه‌ی تو رو انتخاب کردیم».
خرسک با لبخند گفت: «چه فکرخوبی!» و زیراندازش را پهن کرد. وقتی خرسک با دوستانش مشغول عسل خوردن شدند، تمام ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد.
بستن

ترس از آینه

نیما و آرش هر روز در کوچه توپ بازی یا دوچرخه سواری می‌کردند. یک روز نیما با لگد به توپ زد و توپ به آینه ماشین آقای اکبری خورد و آینه شکست. نیما ترسید. 
آرش گفت : «فرار کن. من به هیچ‌کس نمی‌گم». 
نیما سوار دوچرخه شد و به طرف خانه راه افتاد. او از دور دید که آقای اکبری از خانه‌شان بیرون آمد و از دیدن آینه شکسته ناراحت شد. 
بعدازظهر، آرش به نیما گفت: «به جای من به نانوایی برو». نیما گفت: «من تازه از نانوایی اومدم». نیما گفت: «اگه نان نگیری، به آقای کریمی میگم که آینه ماشینش رو شکستی». نیما قبول کرد و به نانوایی رفت. روز بعد آرش به نیما گفت: «دوچرخه ات را به من بده، می‌خوام با آن بازی کنم». نیما گفت: «خودم می‌خوام بازی کنم». 
آرش نگاهی به نیما کرد و گفت: «آینه آقای کریمی رو یادت هست؟»
نیما سرش را پایین انداخت و دوچرخه‌اش را به او داد. 
هر روز آرش از نیما درخواستی داشت و نیما هم تمام کارهای آرش را انجام می‌داد.
تا این‌که بالاخره نیما از درخواست‌ها و تهدیدهای آرش خسته شد. او رفت و زنگ خانه آقای کریمی را زد. آقای کریمی در را باز کرد. نیما ترسید و سرش را پایین انداخت و گفت: «سلام. من ... آینه» آقای کریمی گفت: «پسر خوب من اون روز از پشت پنجره دیدم که توعمدا این‌کار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت».نیما معذرت‌خواهی کرد و به سمت خانه برگشت. او احساس خوبی داشت چون هم راستش را گفته بودهم دیگر مجبور نبود زورگویی‌های آرش را تحمل کند.