نمایش 1–24 از 121 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

آرزوی دیدن دریا

مورچه با صدای کلاغ، چشمانش را باز کرد. کلاغ رو به مورچه گفت: «همه‌ی مورچه‌ها به‌طرف دریا رفتند، تو چرا نرفتی؟» مورچه به اطراف نگاهی کرد و گفت: «پس چرا به من نگفتند؟!» کلاغ قارقار کرد: «حتماً چون خواب بودی، متوجه نشدند.» مورچه  پرسید: «از کدوم طرف رفتند؟» کلاغ سمتی را نشان داد. مورچه تشکر کرد و به راه افتاد. کمی راه رفت، که یک‌دفعه باران شدیدی شروع به باریدن کرد. مورچه داخل سوراخی پناه گرفت.باران که بند آمد؛ مورچه رفت و کنار چاله ای وسط جاده که با آب باران پر شده بود، نشست و گفت: «جانمی جان، حتماً دریا همین است». سوسکی از کنار مورچه رد شد و گفت: «چرا این جا نشستی؟» مورچه لبخندی زد و جواب داد: «دارم دریا رو نگاه می‌کنم!»  سوسک خندید و گفت: «این فقط چاله است که از آب باران پر شده! دریا از این جا خیلی دوره.»
 مورچه خیلی خسته بود و پاهایش درد گرفته بود. پرندگانی بالای سرش پرواز کردند. به آن‌ها نگاه کرد و گفت: «ای‌کاش می‌توانستم پرواز کنم، این‌طوری زودتر به دریا می‌رسیدم.» جلویش را نگاه کرد. علف‌های زیادی سر راهش بودند. یک دفعه از میان علف‌ها دریا را از دور دید.
مورچه بالاخره خودش را به ساحل رساند. همان‌وقت درد کوچکی روی شانه‌هایش احساس کرد. متوجه شد دو تا بال دارد. مورچه نمی‏دانست که یک مورچه‌ی‏ بالدار است. با خوشحالی شروع به پرواز کرد و با خودش گفت: «ای کاش زودتر بال‌هایم در می‌آمد تا این همه خسته نمی‌شدم!»  اما فکر کرد اگر برای رسیدن به آرزویش زحمت نمی‌کشید الان شیرینی پرواز را حس نمی‌کرد.
بستن

آستین نو، بخور پلو

در روزگاران قدیم مردی با لباس کهنه‌ای به یک مهمانی رفت. صاحب‌خانه لباس او را که دید، او را به خانه‌اش راه نداد. مرد با ناراحتی به منزلش برگشت و کمی فکر کرد. بعد پیش همسایه‌اش که وضع مالی خوبی داشت، رفت و گفت: «من به مهمانی دعوت‌شده‌ام، اما لباس مناسبی ندارم». مرد همسایه گفت: «نگران نباش. الان برایت لباسی مناسب می‌آورم». بعد هم رفت و با یک‌دست لباس نو برگشت. مرد کلی تشکر کرد و به خانه برگشت. لباسش را عوض کرد و دوباره به همان مهمانی رفت. این بار صاحب‌خانه وقتی در را باز کرد، لبخندی زد و به او خوش‌آمد گفت. مرد را برد و بالای اتاق نشاند. مرد زیر لب گفت: «این‌ همه احترام حتماً به خاطر لباسی است که پوشیده‌ام». سفره‌ای پهن شد و پلو و خورشتی سر سفره گذاشتند. مرد نگاهی به غذاها کرد و بعد آستین لباسش را به‌طرف دیس پلو گرفت و گفت: «آستین نو بخور پلو، آستین نو بخور پلو». صاحب‌خانه که از این رفتار مرد تعجب کرده بود، رو به او کرد و آهسته گفت: «چه کار می‌کنی؟» مرد گفت: «من همانی هستم که با لباس کهنه به مهمانی تو آمدم و تو مرا بیرون کردی اما حالا که لباسی نو به تن کرده‌ام، این‌ قدر احترام می‌گذاری. پس این احترام به خاطر لباس من است، نه به خاطر خود من». بعد دوباره آستینش را جلو برد و گفت: «آستین نو، بخور پلو»
بستن

آش نخورده و دهان سوخته

در روزگاران گذشته مرد پارچه‌فروشی شاگردی به نام محمود داشت. محمود هر روز شیشه‌های مغازه را پاک می‌کرد تا پارچه‌های رنگارنگ از پشت شیشه بهتر دیده شود. جلوی مغازه را هم آب‌وجارو می‌کرد. یک‌روز احمد پسر مرد پارچه فروش دوان‌دوان به مغازه آمد. احمد نفس‌نفس می‌زد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «بابام مریض شده، گفت مغازه رو ببند، برو طبیب بیار».  محمود مغازه را بست و به دنبال طبیب رفت. طبیب بعد از معاینه، دارو نوشت. محمود به داروخانه رفت و دارو را خرید. به خانه‌ که رسید، بوی آش همه‌جا پیچیده بود. محمود دارو را داد و خواست برود، احمد گفت: «مامانم آش پخته، پیش‌مون بمون». محمود این پا و آن پا کرد. مامان گفت: «حرف احمد رو زمین ننداز». محمود نشست. احمد رفت دستش را بشوید. مامان سفره را پهن کرد، کاسه‌های آش را گذاشت و به آشپزخانه رفت. روی آش با پیاز، نعناع داغ فراوان و کشک تزیین شده بود. محمود آب دهانش راه افتاد اما چون خجالت می‌کشید فکر کرد بهانه‌ای بیاورد و ناهارش را ببرد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت، یک‌دفعه اکبر آقا آمد، تا چشمش به محمود افتاد گفت: «دهانت سوخت؟ پسر خوب چرا صبر نکردی، آش سرد بشه؟» همسرش با قاشق‌ها از راه رسید و گفت: «مرد این چه حرفی است می‌زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشق‌ها رو آوردم!» از آن ‌به بعد، وقتی کسی را متهم به کاری کنند که آن را انجام نداده باشد، می‌گویند: «آش نخورده و دهان سوخته».
بستن

آقای پاکبان

هر روز من می‌بینم او را
همراه او گاری و جاروست من خوب می‌دانم چون او هست کوچه، همیشه پاک و خوشبوست   در فصل تابستان و گرما یا در هوای برفی و سرد در کوچه جارو می‌زند او حتی اگر باشد کمردرد   او پاکبانی مهربان است جاروی او خیلی دراز است با خش خش جارویش انگار مانند یک آهنگ‌ساز است
بستن

اژدها کوچولوی گرسنه

در سرزمینی دور، غاری بود که اژدها کوچولو در آن زندگی می‌کرد. یک روز که اژدها کوچولو کلی بازی کرده بود و حسابی خسته شده بود، از خستگی خوابش برد. وقتی از خواب بیدار شد، دید آن‌قدر خسته است که نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. خفاش از بالای سقف غار آویزان شد. اژدها چشمش به خفاش افتاد و گفت:  «من خیلی گرسنه‌ام. از دیروز تا حالا چیزی نخوردم، آن‌قدر ضعیف شدم که حتی نمی‌تونم از دهانم آتش بیرون بیارم». خفاش پرسید: «غذای تو چیه؟» اژدها جواب داد:  «من فقط برگ درخت می‌خورم». خفاش گفت: «اگه برگ می‌خوری؛ من می‌رم و برات برگ میارم». خفاش از غار بیرون آمد. چند تا برگ زیر درخت افتاده بود. نشست و برگ‌ها را برداشت. کلاغ‌سیاه از بالای درخت گفت: «قار... قار... برگ برای چی می‌خوای؟» خفاش جواب داد: «اژدهای کوچولو خیلی گرسنه‌ است. اگر غذا نخوره، مریض می‌شه». کلاغ‌سیاه پر زد و کنار خفاش نشست و گفت: «با این چند تا برگ که سیر نمی شه» کلاغ‌سیاه پرواز کرد و گفت الان برمی‌گردم. زمان زیادی از رفتن کلاغ نگذشته بود که باد آمد و برگ‌های اضافی درخت را از شاخه‌ها جدا کرد. زیر درخت پر از برگ شد. در همین موقع کلاغ، بال‌بال زنان آمد. چشمش که به برگ‌ها افتاد گفت:  «باد عزیز ممنون».باد های‌وهویی کرد و رفت. کلاغ‌سیاه کنار خفاش نشست. خفاش گفت: «چه فکر خوبی کردی. ببین چقدر برگ جمع شده!»  کلاغ گفت: «حالا کجاش رو دیدی؟!» در همین موقع خارپشت از راه رسید تا چشمش به برگ‌ها افتاد، خودش را به شکل توپ در آورد و روی برگ‌ها قِل خورد. تمام برگ‌ها به خارهای خارپشت چسبیدند.  خفاش رو به کلاغ گفت: «تو خیلی باهوشی». کلاغ قارقار خندید. بعد با خفاش بال‌بال زنان و خارپشت قل‌قل زنان به‌طرف غار رفتند. اژدها کوچولو ضعف کرده بود. خفاش و کلاغ بالای سر اژدها نشستند. کلاغ او را صدا زد. اژدها، چشم‌هایش را باز کرد. خارپشت خودش را تکان داد. برگ‌ها جلوی اژدها ریخت. اژدها برگ‌ها را خورد و سیر شد. هوا داخل غار سرد بود. اژدها کوچولو گفت: «اگر سردتان است نزدیک من بیایید تا گرمتان کنم».  خفاش و کلاغ‌سیاه و خارپشت کنار اژدها کوچولو نشستند. اژدها دهانش را باز کرد و با آتش کوچکی، آن‌ها را گرم کرد.
بستن

اسراف ممنوع

دوستان خوبم، پروانه و پویا اسم یک خواهر و برادر خوب و مهربان است. پروانه از پویا بزرگ‌تر است و سعی می‌کند به پویا چیزهایی را که خودش بلد است، یاد بدهد. پروانه دید که پویا شیر آب را موقع مسواک زدن باز گذاشته...  
پروانه گفت: پویا جون 
آخه آب چرا بازه 
در حال مسواک زدن 
مگه به آب نیازه؟ 
پویا جواب داد: آخه 
آب تو دنیا زیاده 
این همه دریاها رو 
مگه خدا نداده؟ 
پروانه گفت که اون آب
شوره نمیشه خوردش 
نمیشه به راحتی 
به خونه‌ها آوردش 
وقتی شیرین و صاف شد
با زحمت فراوون 
آب از توی لوله‌ها 
می رسه به دستمون 
پویا میگه خواهرجون
خیلی ازت ممنونم
آب نباید حروم شه
حالا اینو می‌دونم
بستن

امروز فقط یه روز خیلی گرمه!

من می‌گم: «دوست داشتی دایناسورنبودی؟» اون می‌گه: «همین که هستم خیلی خوبه». من می‌گم: «دوست ندارم قبل از غذا دست هامو بشورم». اون می گه: «پس منتظر حمله‌ی میکروب‌ها باش!» من می‌گم: «خجالت می‌کشم به دایی محسن بگم خیلی دوستش دارم!» اون می‌گه: «خجالت نداره! تا اون رو دیدی با صدای بلند بهش بگو دایی‌جون دوستت دارم!»  من می‌گم: «امروز چه روز زشتیه!» اون می‌گه: «امروز فقط یک روز خیلی خیلی گرمه. همین!» حالا نمی‌دونم من راست می‌گم یا این بچه دایناسوری که تازه تو رویاهام  باهاش دوست شدم.
بستن

انگشت‌های خسته

بابابزرگ منتظر اتوبوس ایستاده بود. پاهایش خسته شده بودند. همان‌وقت صدای توقف و باز شدن در اتوبوس را شنیدند.‌انگشت‌ها داد زدند: «هورا».
بابا‌بزرگ سوار اتوبوس شد. بعضی صندلی‌ها خالی بودند. روی آن‌ها علامت ضربدر داشت و برای حفظ فاصله اجتماعی و پیشگیری از کرونا کسی روی آن‌ها ننشسته بود.
بعد از چند لحظه، انگشت کوچک خودش را یک طرف انداخت. با بی‌حالی ناله کرد: «پس چرا بابابزرگ روی صندلی نمی‌شینه؟». انگشت شست گفت: «منم خسته‌ام».
انگشت وسط به کفش بابابزرگ گفت: «می‌شه پاهای پدربزرگ رو به طرف صندلی ببری تا بشینه؟» کفش گفت: «این‌جا صندلی خالی که بشه روش نشست، نیست. چند تا صندلی خالیه. اما روشون علامت ضربدره».
انگشت کوچک پرسید: «اون بیرون چه خبره؟» کفش گفت: «یک جوان رو صندلی روبه رو نشسته. یک سیم توی گوششه و سرش رو تکون‌تکون می‌ده و حواسش به بابابزرگ نیست». انگشت‌ها دیگر طاقت‌شان تمام شده بود. همگی با صدای بلند فریاد زدند: «ما خسته شدیم».
یک‌دفعه صدای پسرکوچولویی را شنیدند که گفت: «آقا شما بیاین جای من بنشینید پاهاتون خسته هستن. من جای شما می‌ایستم». بابابزرگ از پسربچه تشکر کرد و روی صندلی اتوبوس نشست. انگشت شست باخنده گفت: «فکر کنم اون بچه صدای ما رو شنید». 
کفش و همه‌ی انگشت‌ها زدند زیرخنده
بستن

اول ایمنـی

ظهر، پدر علی با یک کیسه دارو به خانه آمد. علی رفت و سلام کرد. تا چشمش به داروها افتاد با تعجب گفت: «چقدر دارو!» پدر گفت: «این داروی مادربزرگه. تموم شده بود، گفتم که بیرون نره تا خودم براش بگیرم و ببرم.» علی لبخندی زد و گفت: «حتماً امروز می‌خوای به خونه‌ی مادربزرگ بری، منم میام. دلم برای مادربزرگ تنگ شده.» چند ساعت بعد علی و پدرش سوار ماشین شدند. پدر کیسه‌ی دارو، میوه و نان را که برای مادربزرگ خریده بود، روی صندلی عقب گذاشت. علی هم نشست و منتظر شد تا پدر راه بیفتد. پدر به علی نگاه کرد و گفت: «پسرم کمربندت رو ببند.» علی گفت: «لازم نیست، زود می‌رسیم، تازه کمربند اذیتم می‌کنه.» پدر تکرار کرد: «کمربندت رو ببند پسرم.» علی با بی‌میلی کمربندش را بست و به راه افتادند. خیابان  شلوغ بود و پدر علی خیلی با احتیاط رانندگی می‌کرد. بعد از مدتی وارد کوچه‌ای شدند. ناگهان یک ماشین جلوی آن‌ها پیچید و پدر مجبور شد ترمز کند. علی حس کرد که دارد پرتاب می‌شود، چشمانش را محکم بست و وقتی متوجه شد هنوز سر جایش است نفس راحتی کشید. پدر که دید رنگ علی پریده است، پرسید: «خوبی علی جان؟» علی  به میوه‌های پخش شده در ماشین نگاه کرد و گفت: «خوبم بابا، فکر کنم اگه کمربند نبسته بودم من هم الان کنار این میوه‌ها ولو شده بودم.»
بستن

با نوکِ پا

مبینا بدوبدو به طرف در رفت. میثم گفت: «یواش بدو. یادت رفته قرار شد سر ظهر سروصدا نکنیم چون همسایه پایینی این ساعت استراحت می‌کنن؟» مبینا به در نرسیده با کف دست روی زمین افتاد. شروع کرد به گریه کردن. میثم در را باز کرد. بابا وارد خانه شد. میثم سلام کرد. بابا ماسکش را جلوی در آویزان کرد. کنار مبینا نشست و پرسید: «چی شده بابا جون؟» مبینا وسط گریه‌اش گفت: «دستاتونو نشستین.» بابا خندید و جواب داد: «الان می‌شورم. شما چی شدی؟» مبینا اشکش را پاک کرد: «میثم گفت یواش بدو. حواسم پرت شد خوردم زمین». بابا دست‌هایش را شست. مبینا را بغل کرد. دست و پایش را مالید و گفت: «میثم درست می گه بابا جون.» مبینا اشکش را پاک کرد: «من که وزنی ندارم. صدای پام پایین نمیره». بابا خندید. همان موقع، صدای گرومپ گرومپ از بالا شنیده شد. بابا گفت: «طبقه‌ی بالا کیه؟» مبینا ابروهایش را بالا انداخت: «بهاره وبابا، مامانش» بابا گفت: «به نظرت الان باباش دوید یا مامانش؟» مبینا خندید: «هیچ‌کدوم.» بابا لبخند زد: «بهاره هم مثل شما کوچیکه. دیدی صدای پاش میاد پایین؟ پس شما هم باید حواست به همسایه‌ی پایینی باشه.» مبینا دم موهای خرگوشی‌اش را توی دستانش گرفت: «باشه باباجون. همون جوری که مامان گفته با نوک پا می‌دوم که صداش نیاد.» بابا او را بوسید. چشمک زد و گفت: «حالا برو برای بابا آب بیار». مبینا با نوک پا به طرف آشپزخانه دوید.
بستن

بابای خوب من

همیشه با خودم می‌گفتم: «خوش به حال افشین!» پدر افشین مدیر یک شرکت است. او همیشه برای افشین وقت دارد. آن‌ها خیلی پول دارند. افشین روز تولدش از پدرش یک تبلت هدیه گرفته بود که می‌شد با آن کلی بازی باحال کرد. کاش شغل بابا هم مثل پدر افشین بود.
 چند روز پیش افشین با ناراحتی می‌گفت دیشب دزدها خانه‌شان را خالی کردند و حتی تبلت او را هم برده‌اند. طفلک افشین! 
بابا این روزها خیلی خسته است، مثل این که دزدهای خانه‌ی افشین چند خانه‌ی دیگر هم خالی کرده‌اند. برای همین بابا و همکارانش حسابی سرشان شلوغ شده است.
از وقتی خانه‌ی افشین را دزدها زدند، او حال و روز خوبی ندارد. دیشب به بابا مرخصی ندادند. من خیلی ناراحت شدم.
امروز صبح تلفن زنگ زد. افشین بود که مثل قبلا می‌خندید. زنگ زده بود که یک خبر خوش بدهد. او گفت: «اگه تلاش بابای تو و همکاراش نبود الان دزدها هنوز برای خودشون آزاد می‌گشتن. بابات و دوستاش دیشب دزدها رو دستگیر کردن» 
پس دیشب وقتی من شمع کیکم را فوت می‌کردم و برای موفقیت بابا دعا می‌کردم، بابا و همکارهایش باز هم موفق شده بودند. چه‌قدر کار بابا مهم است و چه قدر خوب که باعث خوشحالی دیگران می‌شود. من به بابا خیلی افتخار می‌کنم!
بستن

باد مغرور

یک روز باد، بادی به غبغبش انداخت و هاهاها خندید. بعد خودش را گرد کرد و های و هوی کنان به‌طرف مزرعه رفت. چشمش به مترسک افتاد و فوتش کرد. کلاه مترسک به زمین افتاد. باد دوباره هاهاها خندید. مترسک دست‌هایش را دور بدن لاغرش حلقه کرد و گفت: «چرا کلاهم رو انداختی؟» باد هوهوکنان دور مترسک چرخید. هی چرخید. آن‌قدر که مترسک سرش گیج رفت و با کله به زمین افتاد. باد خنده‌ای کرد و از آن جا دور شد. رفت تا رسید به یک شهر. به پشت‌بام‌ها نگاه کرد. مردم لباس‌هایشان را شسته و روی بند‌رخت‌ها آویزان کرده بودند. زیر لباس‌ها رفت و فوتشان کرد. لباس‌ها در هوا چرخیدند و روی زمین افتادند. باد خندید و به‌طرف درختان رفت. شاخه‌های نازک درخت‌ها را شکست و شهر را به هم ریخت. باد مغرور های و هوی کنان از شهر خارج شد، سر راهش بوته‌های خار را از جا کَند. خارهای بوته به تن باد فرورفتند. باد دردش آمد. هر چقدر دور خودش چرخید نتوانست خارها را از بدنش بیرون بیاورد. فکر کرد حالا چه کار کند و از چه کسی کمک بگیرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به‌طرف مزرعه رفت. مترسک روی زمین افتاده بود. باد او را از زمین بلند کرد و سر جایش گذاشت. بعد کلاهش را فوت کرد. مترسک کلاهش را روی هوا گرفت و سرش گذاشت. باد ناله کرد و خارهایش را به مترسک نشان داد. مترسک دلش سوخت. بعد هم با دست‌های لاغرش خارهای بدن باد را یکی‌یکی بیرون آورد.
بستن

بازهم‭ ‬پیترخرگوشه‭ ‬این‭ ‬بار‭ ‬2‭ ‬برابرخنده‭ ‬و‭ ‬هیجان

حدود 3سال قبل فیلم بامزه‌ای پخش شد به نام « پیترخرگوشه».  ماجرای این فیلم درباره یک گروه خرگوش بامزه بود
بستن

بشنو و باور نکن

مرد خسیسی برای حمل بار شیشه‌ی خود نیاز به کارگر داشت. از طرفی هم نمی‌خواست پولی برای حمل بار بپردازد پس به سراغ باربر جوانی رفت و از او خواست بارش را به منزل ببرد تا در عوض آن، به او سه نصیحت بگوید. جوان قبول کرد و با هم راهی شدند. مقداری از مسیر را که رفتند، مرد هیچ نصیحت خوبی برای گفتن نداشت و از طرفی خیلی گرسنه بود. برای همین به ذهنش رسید بگوید: «اگر روزی کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است، بشنو و باور نکن». باربر از شنیدن نصیحت اول عصبانی شد. اما با خودش فکر کرد شاید نصیحت دوم، چیز به دردبخوری باشد، پس به بار بردن ادامه داد. کمی بیشتر که رفتند مرد که از راه رفتن خسته شده بود، به عنوان نصیحت دوم گفت: «اگر کسی گفت پیاده از سواره رفتن بهتر است، بشنو و باور نکن». باربر که از این نصیحت‌ها حسابی عصبانی شده بود، این‌بار هم چیزی به او نگفت و بار را به مقصد رساند. مرد خوشحال از این‌که بدون پرداخت هیچ پولی بارش به منزل رسیده است به عنوان نصیحت سوم رو به باربر جوان گفت: «اگر روزی کسی به تو گفت باربری بهتر از تو پیدا می‌شود بشنو و باور نکن». باربر که فهمید مرد از اول قصد فریبش را داشته با عصبانیت بار را زمین انداخت و گفت: «اگر کسی هم به تو گفت که چیزی از بار شیشه‌‌ات سالم باقی مانده، بشنو و باور نکن». از آن به بعد، درباره‌ی کسی که با حرف‌های بیهوده و بی‌معنی قصد فریب دیگری را دارد می‌گویند: «بشنو و باور نکن». منبع: «مثل‌ها و قصه‌هایشان»، مصطفی رحماندوست
بستن

بلبل و باز

روزی روزگاری، بلبلِ خوش‎آواز رفت پیش همسایه‎اش «باز[1]» و به او گفت: «چرا بین این‎همه پرنده که آوازهای زیبا می‎خوانند، تو که همیشه ساکتی و خواندن بلد نیستی، از همه بالاتری؟ هیچ‎کس تا حالا از تو حرف مهم و نکته جالبی نشنیده‎است با این‎همه غذای تو کبک است و خانه‎ات توی قصر سلطان[2]. درعوض من که از منقارم بهترین نغمه‎ها و سخن‎ها بیرون می‎آید، کرم می‎خورم و توی بوته‎های خار زندگی می‎کنم». باز به او جواب داد: «دوست من! مشکل تو آن است که دایم درحال حرف زدنی. من، بیشتر گوش می‎کنم و کمتر حرف می‎زنم. من ترجیح می‎دهم به‎جای پرحرفی، کارم را انجام بدهم و برای همین است که جایگاه بالایی دارم». باز به او گفت همه گوش باش/ بازی من بنگر و خاموش باش[3]
  این حکایت از کتاب «مخزن‎الاسرار» سروده «نظامی» انتخاب شده‎است و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
  دوست من، به‎نظر تو این حکایت با کدام ضرب‎المثل هم‎معنی است؟
الف) کبوتر با کبوتر، باز با باز
ب) کم‎ گوی و گزیده گوی چون دُر
پ) با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می‎کشد
[1] نوعی پرنده شکاری
[2] در زمان‎های قدیم پادشاهان پرندگان شکاری را برای خودشان نگه می‎داشتند
[3] باز به بلبل گفت تو هم سعی کن مثل من بیشتر گوش کنی تا حرف بزنی
بستن

بلبلی که زردآلو می‌خورد

در روزگاران قدیم، یک روز مرد فقیر و گرسنه‌ای همان‌طور که از کنار روستایی می‌گذشت، چشمش به  یک باغ زرد
بستن

بوق زدن ممنوع

محسن و پدرش توی ماشین نشستند. محسن گفت: «بابا یه بوق بزنم که زودتر مامان بیاد». بابا گفت: «ب...» که چشمش به  پشت برف پاک‌کن ماشین افتاد. یک کاغذ آن‌جا بود. آن را برداشت و با صدای بلند خواند.
«سلام آقای راننده
من پویا یکی از همسایه‌های شما هستم؛ پویا خیرخواه، نوه حاج علی خیرخواه. 
دلم می خواهد چیزی به شما می‌گویم ولی می‌ترسم ناراحت بشوید. اگر قول بدهید ناراحت نشوید، می‌گویم. 
اگر دارید بقیه‌اش را می‌خوانید پس قول داده‌اید.
نمی‌دانم چطوری بگم. بابابزرگ من چند وقتی است مریض شده. همه‌اش دکترها بهش قرص می‌دهند و پدر و مادرم هم سر ساعت قرص‌هایش را می‌دهند. بابا‌بزرگ هم روی تختش دراز می‌کشد. چون پاهایش درد می‌کند، نمی‌تواند راه برود. فقط وقتی هوا صاف می‌شود، پنجره را باز می‌کنم. بابابزرگ وقتی به آسمان نگاه می‌کند، لبخند می‌زند. من کنار پنجره دانه می‌ریزم تا پرنده‌ها بخورند و برای بابابزرگ آواز بخوانند. پرنده‌ها بابابزرگ را یاد روستایشان می‌اندازند. امروز هم بابابزرگ همان‌طور که به پرنده‌ها نگاه می‌کرد خوابش برده بود، یکدفعه صدای بوق ماشین،‌ بابابزرگ را از خواب پراند. بعدش من از پنجره دیدم که شما بودید بوق می زدید. پدربزرگ تا شب سردرد بود.
دکتر گفته اگر بابابزرگ خوب استراحت کند، دوباره حالش خوب می‌شود. پس خواهش می‌کنم زیاد بوق نزنید و بگذارید بابابزرگ خوب استراحت کند».
نامه تمام شده بود. محسن سرش را پایین انداخته بود. مامان سوار ماشین شد. هم محسن و هم پدرش با خواندن نامه تصمیم مهمی گرفته بودند.
بستن

پادشاه‭ ‬نادان

در زمانهای قدیم پادشاهی بود که دوست داشت به هر چیزی که میخواست، دست پیدا کند. یک شب که چشمش به ماه افتاد، با خودش گفت: «دوست دارم این ماه را در قصرم نگه دارمبا این فکر بلافاصله به وزیرش دستورداد تا ماهرترین نجار شهر را به قصر بیاورند. وقتی نجار به قصر آمد، پادشاه گفت: «باید نردبانی از چوب بسازی تا من به بالای آن بروم و ماه را از آسمان به زمین بیاورم». نجار گفت: «اگر بخواهیم نردبانی به این بزرگی بسازیم باید تمام درختهای جهان را قطع کنیم و این امکانپذیر نیست». پادشاه کمی فکر کرد وگفت: «کار دیگری میکنیم». سپس به وزیردستور داد تمام مردم شهر صندوقهای چوبیشان را به حیاط قصر بیاورند و روی هم بچینند تا دست پادشاه به ماه برسد. اولین صندوق چوبی که به حیاط پادشاه رسید، خیلی بزرگ و بلند بود. مردم تمام صندوقهای خود را آوردند و در حیاط قصر روی هم گذاشتند. آنوقت پادشاه به کمک مردم به بالای صندوقها رفت و دستش را به طرف ماه دراز کرد  اما دستش باز هم به ماه نرسید. پادشاه که داشت عصبانی میشد ناگهان فکری به کلهاش زد و از همان بالا به طرف وزیر فریاد زد: «هرچه زودتر به کمک مردم اولین صندوق چوبی را که زیر همه صندوقهاست به بالا بفرستید تا من روی آن بروم؛ مطمئنم که اینبار ماه را خواهم گرفت». وزیر و نجار از ترس پادشاه حرفش را گوش کردند و همین که اولین صندوق را از زیر صندوقهای دیگر بیرون کشیدند، پادشاه از همان بالا با سر به زمین افتاد.                 برگرفته از لطایف الطوایف  
بستن

پول‌های عجیب آقای دکتر

دکتر شیخ یکی از پزشکانی بود که در شهر ما مشهد به مردم به خصوص افراد نیازمند کمک‌های زیادی می‌کرد.
بستن

پیچولوزون

پیچولوزون از پروانه کوچولو پرسید: «چرا ناراحتی؟» پروانه گفت: «باغچه‌مون داره خشک می‌‌شه، آخه چند تا سنگریزه جلوی آب رو گرفتن».
پیچولوزون پرسید: « خوب چرا سنگریزه‌ها رو برنمی‌دارین؟!» پروانه جواب داد: «این یکی می‌گه اون یکی برداره. اون یکی هم می‌گه این یکی برداره. خودم هم زورم نرسید. حالا اومدم تا از حشرات باغچه‌ی شما کمک بخوام، اما کسی با من نمیاد».
پیچولوزون گفت: «من میام». پروانه با ناراحتی گفت: «اما تو، تا به سنگریزه‌ها برسی باغچه خشک می‌شه».
پیچولوزون پرسید: «باغچه‌تون کجاست؟»  پروانه روی جوی آب بال زد و گفت: «آخر همین جوی».
پیچولوزون کمی فکر کرد و بعد با صدای بلند گفت: «یوهو! فهمیدم!» یک برگ را با دهانش کشاند و نزدیک آب گذاشت. پروانه گفت: «قایق سواری! چه فکرخوبی! اما تو خیلی کوچولویی و زورت به سنگریزه‌ها نمی‌رسه».
پیچولوزون گفت: «تو باید بالای قایق باشی، منم با شاخک‌هام محکم پاهات رو بگیرم تا قایق تندتر بره». پروانه با تعجب پرسید: «این‌جوری که زورت زیاد نمی‌شه!»
پیچولوزون چشمکی زد و گفت: «یک کم صبر کن!» و برگ را توی آب انداخت و روی آن نشست و پاهای پروانه را گرفت. پروانه تندتند بال زد.
قایق رفت تا این‌که به نزدیک سنگریزه‌ها رسید. پیچولوزون پاهای پروانه را رها کرد و محکم به سنگریزه‌ها خورد. بوممممب! وبه این طرف پرتاب شد، سنگریزه‌ها هم به آن طرف.
پیچولوزون به بیرون سرک کشید. به جوی آب و به سنگریزه‌ها نگاه کرد و بعد به پروانه لبخند زد.
جوی آب با سرعت به سمت باغچه حرکت می‌کرد.
بستن

پیک‌نیک در خانه

خرسک با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. او هیچ وقت نتوانسته بود با دوستانش به گردش برود، چون همیشه دیر سر قرار می‌رسید. برای همین دیشب ساعت‌اش را کوک کرده بود تا به موقع از خواب بیدار شود.
خرسک بعد از شستن دست و صورتش سراغ سبد پیک‌نیک‌اش رفت، اما داخل سبد خالی بود. خرسک یادش آمد دیشب یادش رفته سبدش را آماده کند. خرسک با عجله سراغ زیراندازش رفت که زیر تختش بود. آن را برداشت و داخل سبدش گذاشت. او تا نزدیک در رفت اما یادش آمد عسل‌هایی را که برای دوستانش کنار گذاشته بود، برنداشته است. خرسک برگشت و ظرف عسل را برداشت و داخل سبد گذاشت. خرسک تا جلوی در رفت که باز یادش آمد توپ قرمزش را که به موشی قول داده بود به گردش ببرد، برنداشته است. خرسک سراغ اسباب‌بازی‌هایش رفت و توپ رابرداشت و داخل سبد گذاشت.
خرسک در را باز کرد اما دید دارد باران می‌آید، برای همین با ناراحتی در را بست. چند لحظه بعد صدای درآمد. خرسک در را باز کرد و موشی و لاکی و میمونک را دید که سبد به دست داخل شدند. موشی گفت: «ماخیلی منتظرت موندیم، تا این  که بارون گرفت». میمونک سبدش را زمین گذاشت و گفت: «ما فکر کردیم تو باز هم خواب موندی». لاکی گفت: «برای همین برای گردش خونه‌ی تو رو انتخاب کردیم».
خرسک با لبخند گفت: «چه فکرخوبی!» و زیراندازش را پهن کرد. وقتی خرسک با دوستانش مشغول عسل خوردن شدند، تمام ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد.
بستن

ترس از آینه

نیما و آرش هر روز در کوچه توپ بازی یا دوچرخه سواری می‌کردند. یک روز نیما با لگد به توپ زد و توپ به آینه ماشین آقای اکبری خورد و آینه شکست. نیما ترسید. 
آرش گفت : «فرار کن. من به هیچ‌کس نمی‌گم». 
نیما سوار دوچرخه شد و به طرف خانه راه افتاد. او از دور دید که آقای اکبری از خانه‌شان بیرون آمد و از دیدن آینه شکسته ناراحت شد. 
بعدازظهر، آرش به نیما گفت: «به جای من به نانوایی برو». نیما گفت: «من تازه از نانوایی اومدم». نیما گفت: «اگه نان نگیری، به آقای کریمی میگم که آینه ماشینش رو شکستی». نیما قبول کرد و به نانوایی رفت. روز بعد آرش به نیما گفت: «دوچرخه ات را به من بده، می‌خوام با آن بازی کنم». نیما گفت: «خودم می‌خوام بازی کنم». 
آرش نگاهی به نیما کرد و گفت: «آینه آقای کریمی رو یادت هست؟»
نیما سرش را پایین انداخت و دوچرخه‌اش را به او داد. 
هر روز آرش از نیما درخواستی داشت و نیما هم تمام کارهای آرش را انجام می‌داد.
تا این‌که بالاخره نیما از درخواست‌ها و تهدیدهای آرش خسته شد. او رفت و زنگ خانه آقای کریمی را زد. آقای کریمی در را باز کرد. نیما ترسید و سرش را پایین انداخت و گفت: «سلام. من ... آینه» آقای کریمی گفت: «پسر خوب من اون روز از پشت پنجره دیدم که توعمدا این‌کار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت».نیما معذرت‌خواهی کرد و به سمت خانه برگشت. او احساس خوبی داشت چون هم راستش را گفته بودهم دیگر مجبور نبود زورگویی‌های آرش را تحمل کند.