نمایش 1–12 از 115 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

آرزوی دیدن دریا

مورچه با صدای کلاغ، چشمانش را باز کرد. کلاغ رو به مورچه گفت: «همه‌ی مورچه‌ها به‌طرف دریا رفتند، تو چرا نرفتی؟» مورچه به اطراف نگاهی کرد و گفت: «پس چرا به من نگفتند؟!» کلاغ قارقار کرد: «حتماً چون خواب بودی، متوجه نشدند.» مورچه  پرسید: «از کدوم طرف رفتند؟» کلاغ سمتی را نشان داد. مورچه تشکر کرد و به راه افتاد. کمی راه رفت، که یک‌دفعه باران شدیدی شروع به باریدن کرد. مورچه داخل سوراخی پناه گرفت.باران که بند آمد؛ مورچه رفت و کنار چاله ای وسط جاده که با آب باران پر شده بود، نشست و گفت: «جانمی جان، حتماً دریا همین است». سوسکی از کنار مورچه رد شد و گفت: «چرا این جا نشستی؟» مورچه لبخندی زد و جواب داد: «دارم دریا رو نگاه می‌کنم!»  سوسک خندید و گفت: «این فقط چاله است که از آب باران پر شده! دریا از این جا خیلی دوره.»
 مورچه خیلی خسته بود و پاهایش درد گرفته بود. پرندگانی بالای سرش پرواز کردند. به آن‌ها نگاه کرد و گفت: «ای‌کاش می‌توانستم پرواز کنم، این‌طوری زودتر به دریا می‌رسیدم.» جلویش را نگاه کرد. علف‌های زیادی سر راهش بودند. یک دفعه از میان علف‌ها دریا را از دور دید.
مورچه بالاخره خودش را به ساحل رساند. همان‌وقت درد کوچکی روی شانه‌هایش احساس کرد. متوجه شد دو تا بال دارد. مورچه نمی‏دانست که یک مورچه‌ی‏ بالدار است. با خوشحالی شروع به پرواز کرد و با خودش گفت: «ای کاش زودتر بال‌هایم در می‌آمد تا این همه خسته نمی‌شدم!»  اما فکر کرد اگر برای رسیدن به آرزویش زحمت نمی‌کشید الان شیرینی پرواز را حس نمی‌کرد.
بستن

آرزوی نیلوفر

در باغچه زیر درخت گیلاس نیلوفر زیبایی روییده بود. نیلوفر هر صبح از دیدن درختان، پرنده‌ها و پروانه‌ها شاد می‌شد. یک روز که نیلوفر با دقت به همه جا نگاه می‌کرد، گنجشک کوچکی را دید که روی درخت گیلاس نشسته بود و با درخت صحبت می‌کرد.
نیلوفر خیلی دوست داشت با آن‌ها حرف بزند ولی چون قدش کوتاه بود صدایش به درخت و پرنده‌های روی آن نمی‌رسید.روز بعد نیلوفر دوباره به درخت نگاهی کرد و داد زد: «سلام درخت گیلاس» ولی درخت صدای او را نشنید. نیلوفر این بار بلندتر سلام کرد. درخت کمی شاخه و برگش را تکان داد، کمی خم شد و نیلوفر را دید و گفت: «سلام نیلوفر».  نیلوفر با صدای بلند گفت: «من خیلی دوست دارم با شما و پرنده‌ها حرف بزنم ولی قدم به شما نمی‌رسه. کاش منم مثل شما قد‌بلند بودم».  درخت کمی فکر کرد و بعد گفت: «ناراحت نباش، باید کمی صبر داشته باشی و خودت هم تلاش کنی. من هم به تو کمک می‌کنم». نیلوفر خوشحال شد و گفت: «چطوری؟» درخت گفت: «سعی کن خودت رو به من برسونی، بعد تنه‌ی منو بگیر و بالا بیا». نیلوفر به درخت نگاهی انداخت و به فکر فرو رفت. با خودش گفت: «چقدر درخت بلنده،حتما کار سختیه ولی من دوست دارم به اون بالا برسم. همه جا رو از اون بالا ببینم، تازه با پرنده‌ها هم می‌تونم صحبت کنم». نیلوفر تلاش کرد تا به درخت برسد و هر روز کمی از تنه‌ی آن گرفت و بالا رفت تا بالاخره به جایی رسید که در آرزویش بود.
بستن

آستین نو، بخور پلو

در روزگاران قدیم مردی با لباس کهنه‌ای به یک مهمانی رفت. صاحب‌خانه لباس او را که دید، او را به خانه‌اش راه نداد. مرد با ناراحتی به منزلش برگشت و کمی فکر کرد. بعد پیش همسایه‌اش که وضع مالی خوبی داشت، رفت و گفت: «من به مهمانی دعوت‌شده‌ام، اما لباس مناسبی ندارم». مرد همسایه گفت: «نگران نباش. الان برایت لباسی مناسب می‌آورم». بعد هم رفت و با یک‌دست لباس نو برگشت. مرد کلی تشکر کرد و به خانه برگشت. لباسش را عوض کرد و دوباره به همان مهمانی رفت. این بار صاحب‌خانه وقتی در را باز کرد، لبخندی زد و به او خوش‌آمد گفت. مرد را برد و بالای اتاق نشاند. مرد زیر لب گفت: «این‌ همه احترام حتماً به خاطر لباسی است که پوشیده‌ام». سفره‌ای پهن شد و پلو و خورشتی سر سفره گذاشتند. مرد نگاهی به غذاها کرد و بعد آستین لباسش را به‌طرف دیس پلو گرفت و گفت: «آستین نو بخور پلو، آستین نو بخور پلو». صاحب‌خانه که از این رفتار مرد تعجب کرده بود، رو به او کرد و آهسته گفت: «چه کار می‌کنی؟» مرد گفت: «من همانی هستم که با لباس کهنه به مهمانی تو آمدم و تو مرا بیرون کردی اما حالا که لباسی نو به تن کرده‌ام، این‌ قدر احترام می‌گذاری. پس این احترام به خاطر لباس من است، نه به خاطر خود من». بعد دوباره آستینش را جلو برد و گفت: «آستین نو، بخور پلو»
بستن

آش نخورده و دهان سوخته

در روزگاران گذشته مرد پارچه‌فروشی شاگردی به نام محمود داشت. محمود هر روز شیشه‌های مغازه را پاک می‌کرد تا پارچه‌های رنگارنگ از پشت شیشه بهتر دیده شود. جلوی مغازه را هم آب‌وجارو می‌کرد. یک‌روز احمد پسر مرد پارچه فروش دوان‌دوان به مغازه آمد. احمد نفس‌نفس می‌زد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «بابام مریض شده، گفت مغازه رو ببند، برو طبیب بیار».  محمود مغازه را بست و به دنبال طبیب رفت. طبیب بعد از معاینه، دارو نوشت. محمود به داروخانه رفت و دارو را خرید. به خانه‌ که رسید، بوی آش همه‌جا پیچیده بود. محمود دارو را داد و خواست برود، احمد گفت: «مامانم آش پخته، پیش‌مون بمون». محمود این پا و آن پا کرد. مامان گفت: «حرف احمد رو زمین ننداز». محمود نشست. احمد رفت دستش را بشوید. مامان سفره را پهن کرد، کاسه‌های آش را گذاشت و به آشپزخانه رفت. روی آش با پیاز، نعناع داغ فراوان و کشک تزیین شده بود. محمود آب دهانش راه افتاد اما چون خجالت می‌کشید فکر کرد بهانه‌ای بیاورد و ناهارش را ببرد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت، یک‌دفعه اکبر آقا آمد، تا چشمش به محمود افتاد گفت: «دهانت سوخت؟ پسر خوب چرا صبر نکردی، آش سرد بشه؟» همسرش با قاشق‌ها از راه رسید و گفت: «مرد این چه حرفی است می‌زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشق‌ها رو آوردم!» از آن ‌به بعد، وقتی کسی را متهم به کاری کنند که آن را انجام نداده باشد، می‌گویند: «آش نخورده و دهان سوخته».
بستن

آقای پاکبان

هر روز من می‌بینم او را
همراه او گاری و جاروست من خوب می‌دانم چون او هست کوچه، همیشه پاک و خوشبوست   در فصل تابستان و گرما یا در هوای برفی و سرد در کوچه جارو می‌زند او حتی اگر باشد کمردرد   او پاکبانی مهربان است جاروی او خیلی دراز است با خش خش جارویش انگار مانند یک آهنگ‌ساز است
بستن

اژدها کوچولوی گرسنه

در سرزمینی دور، غاری بود که اژدها کوچولو در آن زندگی می‌کرد. یک روز که اژدها کوچولو کلی بازی کرده بود و حسابی خسته شده بود، از خستگی خوابش برد. وقتی از خواب بیدار شد، دید آن‌قدر خسته است که نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. خفاش از بالای سقف غار آویزان شد. اژدها چشمش به خفاش افتاد و گفت:  «من خیلی گرسنه‌ام. از دیروز تا حالا چیزی نخوردم، آن‌قدر ضعیف شدم که حتی نمی‌تونم از دهانم آتش بیرون بیارم». خفاش پرسید: «غذای تو چیه؟» اژدها جواب داد:  «من فقط برگ درخت می‌خورم». خفاش گفت: «اگه برگ می‌خوری؛ من می‌رم و برات برگ میارم». خفاش از غار بیرون آمد. چند تا برگ زیر درخت افتاده بود. نشست و برگ‌ها را برداشت. کلاغ‌سیاه از بالای درخت گفت: «قار... قار... برگ برای چی می‌خوای؟» خفاش جواب داد: «اژدهای کوچولو خیلی گرسنه‌ است. اگر غذا نخوره، مریض می‌شه». کلاغ‌سیاه پر زد و کنار خفاش نشست و گفت: «با این چند تا برگ که سیر نمی شه» کلاغ‌سیاه پرواز کرد و گفت الان برمی‌گردم. زمان زیادی از رفتن کلاغ نگذشته بود که باد آمد و برگ‌های اضافی درخت را از شاخه‌ها جدا کرد. زیر درخت پر از برگ شد. در همین موقع کلاغ، بال‌بال زنان آمد. چشمش که به برگ‌ها افتاد گفت:  «باد عزیز ممنون».باد های‌وهویی کرد و رفت. کلاغ‌سیاه کنار خفاش نشست. خفاش گفت: «چه فکر خوبی کردی. ببین چقدر برگ جمع شده!»  کلاغ گفت: «حالا کجاش رو دیدی؟!» در همین موقع خارپشت از راه رسید تا چشمش به برگ‌ها افتاد، خودش را به شکل توپ در آورد و روی برگ‌ها قِل خورد. تمام برگ‌ها به خارهای خارپشت چسبیدند.  خفاش رو به کلاغ گفت: «تو خیلی باهوشی». کلاغ قارقار خندید. بعد با خفاش بال‌بال زنان و خارپشت قل‌قل زنان به‌طرف غار رفتند. اژدها کوچولو ضعف کرده بود. خفاش و کلاغ بالای سر اژدها نشستند. کلاغ او را صدا زد. اژدها، چشم‌هایش را باز کرد. خارپشت خودش را تکان داد. برگ‌ها جلوی اژدها ریخت. اژدها برگ‌ها را خورد و سیر شد. هوا داخل غار سرد بود. اژدها کوچولو گفت: «اگر سردتان است نزدیک من بیایید تا گرمتان کنم».  خفاش و کلاغ‌سیاه و خارپشت کنار اژدها کوچولو نشستند. اژدها دهانش را باز کرد و با آتش کوچکی، آن‌ها را گرم کرد.
بستن

اسراف ممنوع

دوستان خوبم، پروانه و پویا اسم یک خواهر و برادر خوب و مهربان است. پروانه از پویا بزرگ‌تر است و سعی می‌کند به پویا چیزهایی را که خودش بلد است، یاد بدهد. پروانه دید که پویا شیر آب را موقع مسواک زدن باز گذاشته...  
پروانه گفت: پویا جون 
آخه آب چرا بازه 
در حال مسواک زدن 
مگه به آب نیازه؟ 
پویا جواب داد: آخه 
آب تو دنیا زیاده 
این همه دریاها رو 
مگه خدا نداده؟ 
پروانه گفت که اون آب
شوره نمیشه خوردش 
نمیشه به راحتی 
به خونه‌ها آوردش 
وقتی شیرین و صاف شد
با زحمت فراوون 
آب از توی لوله‌ها 
می رسه به دستمون 
پویا میگه خواهرجون
خیلی ازت ممنونم
آب نباید حروم شه
حالا اینو می‌دونم
بستن

امروز فقط یه روز خیلی گرمه!

من می‌گم: «دوست داشتی دایناسورنبودی؟» اون می‌گه: «همین که هستم خیلی خوبه». من می‌گم: «دوست ندارم قبل از غذا دست هامو بشورم». اون می گه: «پس منتظر حمله‌ی میکروب‌ها باش!» من می‌گم: «خجالت می‌کشم به دایی محسن بگم خیلی دوستش دارم!» اون می‌گه: «خجالت نداره! تا اون رو دیدی با صدای بلند بهش بگو دایی‌جون دوستت دارم!»  من می‌گم: «امروز چه روز زشتیه!» اون می‌گه: «امروز فقط یک روز خیلی خیلی گرمه. همین!» حالا نمی‌دونم من راست می‌گم یا این بچه دایناسوری که تازه تو رویاهام  باهاش دوست شدم.
بستن

انگشت‌های خسته

بابابزرگ منتظر اتوبوس ایستاده بود. پاهایش خسته شده بودند. همان‌وقت صدای توقف و باز شدن در اتوبوس را شنیدند.‌انگشت‌ها داد زدند: «هورا».
بابا‌بزرگ سوار اتوبوس شد. بعضی صندلی‌ها خالی بودند. روی آن‌ها علامت ضربدر داشت و برای حفظ فاصله اجتماعی و پیشگیری از کرونا کسی روی آن‌ها ننشسته بود.
بعد از چند لحظه، انگشت کوچک خودش را یک طرف انداخت. با بی‌حالی ناله کرد: «پس چرا بابابزرگ روی صندلی نمی‌شینه؟». انگشت شست گفت: «منم خسته‌ام».
انگشت وسط به کفش بابابزرگ گفت: «می‌شه پاهای پدربزرگ رو به طرف صندلی ببری تا بشینه؟» کفش گفت: «این‌جا صندلی خالی که بشه روش نشست، نیست. چند تا صندلی خالیه. اما روشون علامت ضربدره».
انگشت کوچک پرسید: «اون بیرون چه خبره؟» کفش گفت: «یک جوان رو صندلی روبه رو نشسته. یک سیم توی گوششه و سرش رو تکون‌تکون می‌ده و حواسش به بابابزرگ نیست». انگشت‌ها دیگر طاقت‌شان تمام شده بود. همگی با صدای بلند فریاد زدند: «ما خسته شدیم».
یک‌دفعه صدای پسرکوچولویی را شنیدند که گفت: «آقا شما بیاین جای من بنشینید پاهاتون خسته هستن. من جای شما می‌ایستم». بابابزرگ از پسربچه تشکر کرد و روی صندلی اتوبوس نشست. انگشت شست باخنده گفت: «فکر کنم اون بچه صدای ما رو شنید». 
کفش و همه‌ی انگشت‌ها زدند زیرخنده
بستن

اول ایمنـی

ظهر، پدر علی با یک کیسه دارو به خانه آمد. علی رفت و سلام کرد. تا چشمش به داروها افتاد با تعجب گفت: «چقدر دارو!» پدر گفت: «این داروی مادربزرگه. تموم شده بود، گفتم که بیرون نره تا خودم براش بگیرم و ببرم.» علی لبخندی زد و گفت: «حتماً امروز می‌خوای به خونه‌ی مادربزرگ بری، منم میام. دلم برای مادربزرگ تنگ شده.» چند ساعت بعد علی و پدرش سوار ماشین شدند. پدر کیسه‌ی دارو، میوه و نان را که برای مادربزرگ خریده بود، روی صندلی عقب گذاشت. علی هم نشست و منتظر شد تا پدر راه بیفتد. پدر به علی نگاه کرد و گفت: «پسرم کمربندت رو ببند.» علی گفت: «لازم نیست، زود می‌رسیم، تازه کمربند اذیتم می‌کنه.» پدر تکرار کرد: «کمربندت رو ببند پسرم.» علی با بی‌میلی کمربندش را بست و به راه افتادند. خیابان  شلوغ بود و پدر علی خیلی با احتیاط رانندگی می‌کرد. بعد از مدتی وارد کوچه‌ای شدند. ناگهان یک ماشین جلوی آن‌ها پیچید و پدر مجبور شد ترمز کند. علی حس کرد که دارد پرتاب می‌شود، چشمانش را محکم بست و وقتی متوجه شد هنوز سر جایش است نفس راحتی کشید. پدر که دید رنگ علی پریده است، پرسید: «خوبی علی جان؟» علی  به میوه‌های پخش شده در ماشین نگاه کرد و گفت: «خوبم بابا، فکر کنم اگه کمربند نبسته بودم من هم الان کنار این میوه‌ها ولو شده بودم.»
بستن

با نوکِ پا

مبینا بدوبدو به طرف در رفت. میثم گفت: «یواش بدو. یادت رفته قرار شد سر ظهر سروصدا نکنیم چون همسایه پایینی این ساعت استراحت می‌کنن؟» مبینا به در نرسیده با کف دست روی زمین افتاد. شروع کرد به گریه کردن. میثم در را باز کرد. بابا وارد خانه شد. میثم سلام کرد. بابا ماسکش را جلوی در آویزان کرد. کنار مبینا نشست و پرسید: «چی شده بابا جون؟» مبینا وسط گریه‌اش گفت: «دستاتونو نشستین.» بابا خندید و جواب داد: «الان می‌شورم. شما چی شدی؟» مبینا اشکش را پاک کرد: «میثم گفت یواش بدو. حواسم پرت شد خوردم زمین». بابا دست‌هایش را شست. مبینا را بغل کرد. دست و پایش را مالید و گفت: «میثم درست می گه بابا جون.» مبینا اشکش را پاک کرد: «من که وزنی ندارم. صدای پام پایین نمیره». بابا خندید. همان موقع، صدای گرومپ گرومپ از بالا شنیده شد. بابا گفت: «طبقه‌ی بالا کیه؟» مبینا ابروهایش را بالا انداخت: «بهاره وبابا، مامانش» بابا گفت: «به نظرت الان باباش دوید یا مامانش؟» مبینا خندید: «هیچ‌کدوم.» بابا لبخند زد: «بهاره هم مثل شما کوچیکه. دیدی صدای پاش میاد پایین؟ پس شما هم باید حواست به همسایه‌ی پایینی باشه.» مبینا دم موهای خرگوشی‌اش را توی دستانش گرفت: «باشه باباجون. همون جوری که مامان گفته با نوک پا می‌دوم که صداش نیاد.» بابا او را بوسید. چشمک زد و گفت: «حالا برو برای بابا آب بیار». مبینا با نوک پا به طرف آشپزخانه دوید.