نمایش 1–12 از 129 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

آتش نشان

می سوخت یک خانه در آتش
با شعله ها جنگید بابا
آتش که لج می کرد با او 
می رفت با سرعت به هرجا
خاموش شد وقتی که فهمید
بابای من یک قهرمان است
توی دلش می گفت آتش:
این مرد یک آتش نشان است
بستن

آثار ماندگار

نامِ بزرگِ سعدی
با فارسی، عجین است
هم یک ادیب داناست
هم شاعری زبردست
هر شعر بوستانش
شیرین و مثل قند است
هر قصه‌ی گلستان
درس قشنگ و پند است
این دو کتاب سعدی
عالی و شاهکار است
اشعار و قصه‌هایش
زیبا و ماندگار است
به مناسبت اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدی
بستن

آرامش من

آقای گل ها     آقای باران         می آید از نو             بوی بهاران عالم شده از     نور تو روشن         نام قشنگت             آرامش من ای صاحب عصر     ای آسمانی         پاک و عزیزی             در قلب و جانی مثل ستاره     نزدیک و دوری         مانند خورشید             لبریز نوری هرجا تو باشی     خوبی همان جاست         دنیای با تو             دلچسب و زیباست
بستن

آرزو

باغی کشیدم باغ زیتون
در دفتر نقاشی خود
وقتی تو را آن‌جا کشیدم
نقاشی ام از رنگ پر شد
از رنگ سرخ خنده‌هایت
از لحظه‌ی سبز دعایت
باید بگویم دوست من
صد آرزو دارم برایت
من آرزو کردم که باشد
آینده‌ات زیبا و شیرین
در قلب من هستی همیشه
ای کودک خوب فلسطین
به مناسبت
۹ مهر روز همبستگی با کودکان فلسطینی
بستن

آرزوی دانه

دانه کوچک آرزویی داشت
دیدن آسمان آبی‌رنگ
باید از جای خود تکان می‌خورد
می‌گذشت از میان خاک و سنگ
تشنه بود و تحملش کم بود
شعر باران حسابی آبش داد
دست یاری دراز کرد آن‌وقت
لطف خورشید هم جوابش داد
دانه از خاک سرد بالا رفت 
روزهای سیاه او سر شد
تا که چشمش به آسمان افتاد
گوشه چشم‌های او تر شد
حس خوب شکفتنش گل کرد
قلقلک داد دانه را خورشید
خنده‌ای کرد و ناگهان خود را
سبز و زیبا میان شبنم دید
بستن

آقای‭ ‬ لحاف دوز

پنبه داره بغلبغل پارچه داره قطار قطار پنبهی لای پارچه رو کوک میزنه هزار هزار     روی لحاف گلگلی مخمل اعلا میندازه کوچیک، بزرگ، از همه رنگ لحاف داره تو مغازه     اون که برای کرسیا لحاف خوشگل میدوزه دوخت و دوزش حرف نداره اون آقای لحاف دوزه
بستن

آواز قورباغه

قور و قور و قور، قورقوری حرف می‌زنه قورباغه بلند آواز می‌خونه همیشه توی باغه   گلوشو باد می‌کنه می‌جهه این‌ور، اون‌ور شاید می‌خواد با قورقور به ما بده یک خبر   قورقوری میگه امروز می‌خواد بارون بباره بیاد زیر نیلوفر هرکی که چتر نداره
بستن

ابـر

ابر سیاه و تپلی
می خواد که شرشر بباره
من می‌دونم توی دلش
بارونای زیاد داره
راه میره توی آسمون
چیک چیکیه صدای پاش
کاش بریزه رو چتر من
بارونشو یواش یواش
بستن

ابر میوه فروش

من خواب دیدم پیش ابرم ابری که شکل طالبی بود این ابر کوچک توی خوابم ابر عجیب و جالبی بود   یک لحظه مانند گلابی گاهی شبیه سیب یا به به به چه بازار شلوغی پر بود آن جا موز و انبه   وقتی که از من دور می‌شد دیدم شده مانند خرگوش گفتم نرو خرگوش جانم بنشین همین جا میوه بفروش  
بستن

اتوشویی

همراه بابایی میرم
مغازه‌ی روبرویی
نوشته با خط درشت
روی درش: اتوشویی
بابا لباساشو میده
به آقای مغازه‌دار
می گه می‌خوام فردا برم
با این لباسا سر کار
مغازه‌دار با یک اتو
لباس‌ها رو صاف می‌کنه
اتو که خیلی گرمشه
پیف می‌کنه، پاف می‌کنه
بستن

احساس خوب

خوشحال هستم خانه‌ام نزدیک صحن و گنبد‌‌ است این گنبد و صحن و حرم در شهر خوب مشهد است   با چادر گلدار خود امشب زیارت می‌روم قلبم پر از آرامش است وقتی که هستم در حرم   من می‌نشینم توی صحن با فاصله از دیگران آهسته می‌گویم سلام آقای خوب و  مهربان   با ماسک در صحن حرم امشب زیارت می‌کنم بهداشت را خوب و دقیق این‌جا رعایت می‌کنم   از شادمانی صورتم بارانی و تر می‌شود احساس خوبم در حرم هر لحظه بهتر می‌شود