نمایش 25–28 از 28 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

نخ‭ ‬را‭ ‬باید‭ ‬کوتاه‭ ‬گرفت

یکی بود، یکی نبود. خیاطی بود که شاگرد با استعدادی داشت. شاگرد مانند خیاط خیلی خوب دوخت و دوز می‌کرد،
بستن

نصیحت‌های گنجشک

  گنجشک توی دست مرد اسیر بود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به مرد گفت: «اگر مرا آزاد کنی سه پند به تو می‌دهم». مرد به فکر فرو رفت. گنجشک گفت: «پند اول را توی دستت می‌دهم. پند دوم را لب دیوار و پند سوم را روی درخت» مرد گفت: «پند اولت را بگو» گنجشک گفت: «هیچ‌وقت برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو.» مرد گفت: «پند خوبی بود.» گنجشک پرید و لب دیوار نشست و گفت: «هیچ‌وقت حرف محال را باور نکن.» مرد گفت: «این هم پند خوبی بود.» گنجشک پرید و روی شاخه درخت نشست و گفت: «حالا که آزاد شدم بدان که در شکم من یک گوهر چهل مثقالی طلا بود که از دست دادی». مرد دو دستی روی سرش زد و گفت: «ای وای چه گنجی را از دست دادم». گنجشک گفت: «مگر به تو نگفته بودم برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو، پس چرا افسوس می‌خوری؟! مگر به تو نگفته بودم که هیچ‌وقت حرف محال و غیرممکن را باور نکن. مگر من چند مثقال هستم که چهل مثقال طلا در شکم داشته باشم؟» مرد گفت: «حق با توست. لطفاً پند سوم را بگو». گنجشک گفت: «تو به دو پند قبلی عمل نکردی. کسی را باید نصیحت کرد که به آن نصیحت عمل کند». بعد هم پرید و رفت. دوستان خوبم این داستان در کتاب «مثنوی» مولوی به صورت شعر آمده است و ما آن را به زبان ساده، برای شما بازنویسی کردیم
بستن

وزیر دانا

در روزگاران قدیم، پادشاهی زندگی می‎کرد که وزیر بسیار دانایی داشت. روزی پادشاه، بی‎دلیل از دست وزیر عصبانی شد. تصمیم گرفت او را معزول[1] کند و مقام وزارت را به کس دیگری بسپارد. چون وزیر زحمت‎های زیادی کشیده‎بود، به او گفت: «تو اخراجی ولی می‎توانی در این سرزمین جای خوبی برای خودت و خانواده‎ات اختیار[2] کنی. به تو اجازه می‎دهم بقیه عمر را آن‎جا بمانی». وزیر جواب داد: «من، جای خوب نمی‎خواهم. یک ویرانه از این سرزمین به من ببخش تا با تلاش خودم آبادش کنم و در آن زندگی کنم». پادشاه که تعجب کرده‎بود، به زیردستانش دستور داد: «هرچقدر ویرانه می‎خواهد، به او بدهید». نوکران و خادمان تمام سرزمین را گشتند ولی همه‎جا آباد و خوب بود. پس نزد پادشاه رفتند و گفتند: «هیچ ویرانه‎ای پیدا نکردیم». وزیر که این حرف را شنید، گفت: «ای پادشاه من می‎دانستم در زمان وزارت من، این سرزمین هرگز ویران نبوده‎است. این مملکت را به کسی بسپار که وقتی خواستی از او پس بگیری، مثل من به تو تحویلش بدهد». پادشاه متوجه اشتباهش شد، از وزیر عذرخواهی کرد و مقام وزارت را به او برگرداند.
[1] برکنار
[2] انتخاب
 این داستان، حکایتی‎است از کتاب «قابوس‎نامه» که «عنصرالمعالی» آن را نوشته‎است و ما به زبان ساده بازنویسی‎ کرده ‎ایم.
بستن

یک قرص نان

شبی جمعی از دوستان گرد هم آمدند. آن‌ها یک قرص نان داشتند و آن را وسط سفره گذاشتند. بعد چراغ را خاموش کردند تا در تاریکی شب هر کس هر مقدار خواست نان بخورد. زمانی که چراغ را روشن کردند، نان هنوز دست نخورده وسط سفره بود. دوستان اگرچه همگی گرسنه بودند اما هر یک سهم خود را به دیگری بخشیده بود. منبع: جوامع الحکایات و لوامع الروایات