نمایش 1–12 از 28 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

آستین نو، بخور پلو

در روزگاران قدیم مردی با لباس کهنه‌ای به یک مهمانی رفت. صاحب‌خانه لباس او را که دید، او را به خانه‌اش راه نداد. مرد با ناراحتی به منزلش برگشت و کمی فکر کرد. بعد پیش همسایه‌اش که وضع مالی خوبی داشت، رفت و گفت: «من به مهمانی دعوت‌شده‌ام، اما لباس مناسبی ندارم». مرد همسایه گفت: «نگران نباش. الان برایت لباسی مناسب می‌آورم». بعد هم رفت و با یک‌دست لباس نو برگشت. مرد کلی تشکر کرد و به خانه برگشت. لباسش را عوض کرد و دوباره به همان مهمانی رفت. این بار صاحب‌خانه وقتی در را باز کرد، لبخندی زد و به او خوش‌آمد گفت. مرد را برد و بالای اتاق نشاند. مرد زیر لب گفت: «این‌ همه احترام حتماً به خاطر لباسی است که پوشیده‌ام». سفره‌ای پهن شد و پلو و خورشتی سر سفره گذاشتند. مرد نگاهی به غذاها کرد و بعد آستین لباسش را به‌طرف دیس پلو گرفت و گفت: «آستین نو بخور پلو، آستین نو بخور پلو». صاحب‌خانه که از این رفتار مرد تعجب کرده بود، رو به او کرد و آهسته گفت: «چه کار می‌کنی؟» مرد گفت: «من همانی هستم که با لباس کهنه به مهمانی تو آمدم و تو مرا بیرون کردی اما حالا که لباسی نو به تن کرده‌ام، این‌ قدر احترام می‌گذاری. پس این احترام به خاطر لباس من است، نه به خاطر خود من». بعد دوباره آستینش را جلو برد و گفت: «آستین نو، بخور پلو»
بستن

آش نخورده و دهان سوخته

در روزگاران گذشته مرد پارچه‌فروشی شاگردی به نام محمود داشت. محمود هر روز شیشه‌های مغازه را پاک می‌کرد تا پارچه‌های رنگارنگ از پشت شیشه بهتر دیده شود. جلوی مغازه را هم آب‌وجارو می‌کرد. یک‌روز احمد پسر مرد پارچه فروش دوان‌دوان به مغازه آمد. احمد نفس‌نفس می‌زد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «بابام مریض شده، گفت مغازه رو ببند، برو طبیب بیار».  محمود مغازه را بست و به دنبال طبیب رفت. طبیب بعد از معاینه، دارو نوشت. محمود به داروخانه رفت و دارو را خرید. به خانه‌ که رسید، بوی آش همه‌جا پیچیده بود. محمود دارو را داد و خواست برود، احمد گفت: «مامانم آش پخته، پیش‌مون بمون». محمود این پا و آن پا کرد. مامان گفت: «حرف احمد رو زمین ننداز». محمود نشست. احمد رفت دستش را بشوید. مامان سفره را پهن کرد، کاسه‌های آش را گذاشت و به آشپزخانه رفت. روی آش با پیاز، نعناع داغ فراوان و کشک تزیین شده بود. محمود آب دهانش راه افتاد اما چون خجالت می‌کشید فکر کرد بهانه‌ای بیاورد و ناهارش را ببرد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت، یک‌دفعه اکبر آقا آمد، تا چشمش به محمود افتاد گفت: «دهانت سوخت؟ پسر خوب چرا صبر نکردی، آش سرد بشه؟» همسرش با قاشق‌ها از راه رسید و گفت: «مرد این چه حرفی است می‌زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشق‌ها رو آوردم!» از آن ‌به بعد، وقتی کسی را متهم به کاری کنند که آن را انجام نداده باشد، می‌گویند: «آش نخورده و دهان سوخته».
بستن

بلبل و باز

روزی روزگاری، بلبلِ خوش‎آواز رفت پیش همسایه‎اش «باز[1]» و به او گفت: «چرا بین این‎همه پرنده که آوازهای زیبا می‎خوانند، تو که همیشه ساکتی و خواندن بلد نیستی، از همه بالاتری؟ هیچ‎کس تا حالا از تو حرف مهم و نکته جالبی نشنیده‎است با این‎همه غذای تو کبک است و خانه‎ات توی قصر سلطان[2]. درعوض من که از منقارم بهترین نغمه‎ها و سخن‎ها بیرون می‎آید، کرم می‎خورم و توی بوته‎های خار زندگی می‎کنم». باز به او جواب داد: «دوست من! مشکل تو آن است که دایم درحال حرف زدنی. من، بیشتر گوش می‎کنم و کمتر حرف می‎زنم. من ترجیح می‎دهم به‎جای پرحرفی، کارم را انجام بدهم و برای همین است که جایگاه بالایی دارم». باز به او گفت همه گوش باش/ بازی من بنگر و خاموش باش[3]
  این حکایت از کتاب «مخزن‎الاسرار» سروده «نظامی» انتخاب شده‎است و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
  دوست من، به‎نظر تو این حکایت با کدام ضرب‎المثل هم‎معنی است؟
الف) کبوتر با کبوتر، باز با باز
ب) کم‎ گوی و گزیده گوی چون دُر
پ) با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می‎کشد
[1] نوعی پرنده شکاری
[2] در زمان‎های قدیم پادشاهان پرندگان شکاری را برای خودشان نگه می‎داشتند
[3] باز به بلبل گفت تو هم سعی کن مثل من بیشتر گوش کنی تا حرف بزنی
بستن

بلبلی که زردآلو می‌خورد

در روزگاران قدیم، یک روز مرد فقیر و گرسنه‌ای همان‌طور که از کنار روستایی می‌گذشت، چشمش به  یک باغ زرد
بستن

پا را اندازه گلیم خود دراز کن

روزی پادشاهی لباس معمولی بر تن کرد و سوار بر اسب شد و همراه وزیرش به داخل شهر رفت. در بین راه مردی را دید که زیر سایه درختی روی گلیمی دراز کشیده است و چنان خود را مچاله کرده که حتی نوک انگشتش از گلیم بیرون نبود.
پادشاه دستور داد کیسه‌ای سکه‌ی طلا به او بدهند. خبر به گوش دوستان آن مرد رسید. یکی از آن‌ها که طمع بسیار داشت گلیمی را برداشت و در مسیر برگشت پادشاه پهن کرد و روی آن دراز کشید. وقتی پادشاه از آن جا می‌گذشت، آن مرد روی گلیم دراز کشیده بود و دست و پاهایش را از دو طرف دراز کرده بود و نیمی از بدنش روی گلیم و بقیه روی زمین بود. پادشاه با دیدن این صحنه اخم‌ کرد و حتی یک سکه‌ی طلا هم به مرد نداد.
وزیر از او پرسید: «چگونه به شخصی که روی گلیم خوابیده بود کیسه زر دادید و از این شخص ناراحت شدید؟»
پادشاه گفت: «آن مرد پایش را به اندازه گلیمش دراز کرده بود اما این یکی پایش را از گلیمش دراز کرده است.»
شاید شما هم ضرب‌المثل پایت را به اندازه‌ی گلیمت دراز کن را شنیده باشید. می‌دانید این ضرب‌المثل چه مواقعی به کار می‌رود؟
بستن

پادشاه‭ ‬نادان

در زمانهای قدیم پادشاهی بود که دوست داشت به هر چیزی که میخواست، دست پیدا کند. یک شب که چشمش به ماه افتاد، با خودش گفت: «دوست دارم این ماه را در قصرم نگه دارمبا این فکر بلافاصله به وزیرش دستورداد تا ماهرترین نجار شهر را به قصر بیاورند. وقتی نجار به قصر آمد، پادشاه گفت: «باید نردبانی از چوب بسازی تا من به بالای آن بروم و ماه را از آسمان به زمین بیاورم». نجار گفت: «اگر بخواهیم نردبانی به این بزرگی بسازیم باید تمام درختهای جهان را قطع کنیم و این امکانپذیر نیست». پادشاه کمی فکر کرد وگفت: «کار دیگری میکنیم». سپس به وزیردستور داد تمام مردم شهر صندوقهای چوبیشان را به حیاط قصر بیاورند و روی هم بچینند تا دست پادشاه به ماه برسد. اولین صندوق چوبی که به حیاط پادشاه رسید، خیلی بزرگ و بلند بود. مردم تمام صندوقهای خود را آوردند و در حیاط قصر روی هم گذاشتند. آنوقت پادشاه به کمک مردم به بالای صندوقها رفت و دستش را به طرف ماه دراز کرد  اما دستش باز هم به ماه نرسید. پادشاه که داشت عصبانی میشد ناگهان فکری به کلهاش زد و از همان بالا به طرف وزیر فریاد زد: «هرچه زودتر به کمک مردم اولین صندوق چوبی را که زیر همه صندوقهاست به بالا بفرستید تا من روی آن بروم؛ مطمئنم که اینبار ماه را خواهم گرفت». وزیر و نجار از ترس پادشاه حرفش را گوش کردند و همین که اولین صندوق را از زیر صندوقهای دیگر بیرون کشیدند، پادشاه از همان بالا با سر به زمین افتاد.                 برگرفته از لطایف الطوایف  
بستن

چه کنم، چه کنم؟!

در روزگاران قدیم دو مرد با هم همسفر شدند. یکی از آن‌ها پولی همراه خود نداشت، اما دیگری پنج دینار
بستن

چوپان درستکار و گله ‎دار حقه ‎باز

در روزگاران قدیم مرد گوسفندفروشی زندگی می‎کرد که رمه[1]‎های فراوان داشت و شبانی[2] هم برایش کار می‎کرد. شبان درستکار هرروز شیر گوسفندان را می‎دوشید و به صاحب رمه تحویل می‎داد. مرد گله‎دار، به شیرها آب اضافه می‎کرد تا پول بیشتری دربیاورد و به شبان می‎گفت: «برو بفروش». شبان به‎ناچار شیرهای آبکی را به بازار می‎برد و هربار به گوسفندفروش می‎گفت این کار درست نیست و عاقبت خوبی ندارد. روزی از روزها شبان، رمه را مثل همیشه به چرا برد. چریدن گوسفندان تا شب طول کشید. شبان گله را کنار رودکده‎ای[3] گذاشت و خودش رفت روی تپه‎ای خوابید. فصل بهار بود. نیمه‎شب باران تندی شروع به باریدن کرد. در رود سیل جاری شد و همه گوسفندها غرق شدند. روز بعد شبان به شهر برگشت و به خانه گله‎دار رفت. گله‎دار پرسید: «پس کو شیر؟». شبان جواب داد: «آن آب‎هایی که توی شیرها ریختی، جمع شد و گوسفندانت را غرق کرد». گله‎دار از رفتار اشتباهش پشیمان شد اما پشیمانی دیگر فایده‎ای نداشت.
این داستان، حکایتی‎ است از کتاب «قابوس‎نامه» که «عنصرالمعالی» 
آن را نوشته‎است و ما به زبان ساده بازنویسی‎ کرده‎ایم.
بستن

حضرت سلیمان و مرد کشاورز

روزی حضرت سلیمان گذرش به صحرایی خشک و بی‎آب‎وعلف افتاد. پیرمرد برزگر[1] در آن صحرا مشغول دانه کاشتن بود. حضرت سلیمان به او گفت: «ای پیرمرد! این چه کاری‎ است که می‎کنی؟ نه آب به‎اندازه کافی داری، نه بیل و لوازم کشاورزی. من که در مزرعه پرامکاناتی کشاورزی می‎کنم، مگر چقدر محصول برداشت می‎کنم که تو در این صحرای دانه‎سوز[2] به نتیجه دادنِ زحماتت امیدواری؟» کشاورز جواب داد: «من دانه می‎کارم و خداوند آن را پرورش می‎دهد. آب من، عرق پیشانی‎ام است و بیل من، انگشت‎هایم. زحمت من و لطف خدایی که من را آفریده، این یک دانه را به هفتصد دانه تبدیل می‎کند».
*این حکایت از کتاب «مخزن‎الاسرار» است که «نظامی»، شاعر بزرگ قرن ششم آن را سروده‎است و ما به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
**دوست من به‎نظر تو این حکایت با کدام ضرب‎المثل هم‎معنی است؟
1. از تو حرکت، از خدا برکت!
2. هر آن‎کس که دندان دهد، نان دهد.
[1] کشاورز
[2] خشک و بی‌حاصل
بستن

حکایت

کاری که با ده قبلی کردم! درویشی به روستایی رفت. عده‌ای از اهالی روستا  را دید که سر میدان جمع
بستن

حکایت های شیرین فارسی

تقصیر چه کسی بود؟
اسب مردی را دزدیدند. مردم کنار او جمع و از قضیه با خبر شدند. یکی گفت: «تقصیر خودت است‌. حتماً او را محکم نبسته بودی.» دیگری گفت: «تقصیر اصطبل دار است که در اصطبل را باز گذاشته بوده.» دیگری گفت: «تقصیر اسب است که به دنبال شخصی که صاحبش نیست، رفته». آن مرد گفت: «پس با این حساب معلوم می‌شود، دزد هیچ تقصیری نداشته است».
برگرفته از کلیات عبید زاکانی
درد عجیب
مردی پیش حکیم رفت و می‌نالید. حکیم از او پرسید: «دردت چیست که این گونه می‌نالی؟» نادان جواب داد: «یک تار مو از ریشم درد می‌کند.» حکیم از او پرسید: «غذا چه خورده‌ای؟!» نادان جواب داد: «آب و یخ». حکیم با عصبانیت گفت: «از این جا برو که نه دردت به دردها شباهت دارد، نه غذایت به غذاها.»
برگرفته از کلیات عبید زاکانی
بستن

حکایت‌های‭ ‬بهلول

در زمانهای قدیم مردی به نام بهلول در عراق زندگی میکرد که به خاطر نکتهسنجی و شوخیهای درس آموزش به بهلول دانا معروف شد. در ادامه دو حکایت جالب و شیرین درباره او میخوانیم پول بوی غذا مرد فقیری چشمش به دیگ غذای یک مغازه افتاد، تکه نانی برداشت و روی بخار دیگ گرفت و خورد. صاحب مغازه گفت: «تو از بخار دیگ من استفاده کردی، باید پولش را بدهی». اما مرد فقیر پولی نداشت. هیاهویی به پا شد. بهلول از راه رسید و ماجرا را پرسید. پس چند سکه از جیبش درآورد و در دستش تکان داد و به صاحب مغازه گفت: « این صدای پول هم مال تومغازهدار گفتاین چه مدل پول دادن است؟» بهلول گفتکسی که پول بوی غذا را بخواهد در عوض باید صدای پول را هم دریافت کند». جیب بهلول و مغز مرد ثروتمند شخص ثروتمندی در میان جمعی، فقر بهلول را مسخره کرد و از او پرسید: « آیا شباهتی بین من و تو هست؟» بهلول گفت: «بله که هستمرد ثروتمند که به خاطر پول و لباس گرانش فکر میکرد بهلول جوابی برای او ندارد گفت: « آخر چه چیز ما شبیه همدیگر هست؟» بهلول جواب داد: «جیب من و کله تو که هر دو خالی است و جیبت و کله من که هر دو پر است».