نمایش دادن همه 28 نتیجه

نمایش اسلایدبار
نمایش 9 24 36
بستن

آستین نو، بخور پلو

در روزگاران قدیم مردی با لباس کهنه‌ای به یک مهمانی رفت. صاحب‌خانه لباس او را که دید، او را به خانه‌اش راه نداد. مرد با ناراحتی به منزلش برگشت و کمی فکر کرد. بعد پیش همسایه‌اش که وضع مالی خوبی داشت، رفت و گفت: «من به مهمانی دعوت‌شده‌ام، اما لباس مناسبی ندارم». مرد همسایه گفت: «نگران نباش. الان برایت لباسی مناسب می‌آورم». بعد هم رفت و با یک‌دست لباس نو برگشت. مرد کلی تشکر کرد و به خانه برگشت. لباسش را عوض کرد و دوباره به همان مهمانی رفت. این بار صاحب‌خانه وقتی در را باز کرد، لبخندی زد و به او خوش‌آمد گفت. مرد را برد و بالای اتاق نشاند. مرد زیر لب گفت: «این‌ همه احترام حتماً به خاطر لباسی است که پوشیده‌ام». سفره‌ای پهن شد و پلو و خورشتی سر سفره گذاشتند. مرد نگاهی به غذاها کرد و بعد آستین لباسش را به‌طرف دیس پلو گرفت و گفت: «آستین نو بخور پلو، آستین نو بخور پلو». صاحب‌خانه که از این رفتار مرد تعجب کرده بود، رو به او کرد و آهسته گفت: «چه کار می‌کنی؟» مرد گفت: «من همانی هستم که با لباس کهنه به مهمانی تو آمدم و تو مرا بیرون کردی اما حالا که لباسی نو به تن کرده‌ام، این‌ قدر احترام می‌گذاری. پس این احترام به خاطر لباس من است، نه به خاطر خود من». بعد دوباره آستینش را جلو برد و گفت: «آستین نو، بخور پلو»
بستن

آش نخورده و دهان سوخته

در روزگاران گذشته مرد پارچه‌فروشی شاگردی به نام محمود داشت. محمود هر روز شیشه‌های مغازه را پاک می‌کرد تا پارچه‌های رنگارنگ از پشت شیشه بهتر دیده شود. جلوی مغازه را هم آب‌وجارو می‌کرد. یک‌روز احمد پسر مرد پارچه فروش دوان‌دوان به مغازه آمد. احمد نفس‌نفس می‌زد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «بابام مریض شده، گفت مغازه رو ببند، برو طبیب بیار».  محمود مغازه را بست و به دنبال طبیب رفت. طبیب بعد از معاینه، دارو نوشت. محمود به داروخانه رفت و دارو را خرید. به خانه‌ که رسید، بوی آش همه‌جا پیچیده بود. محمود دارو را داد و خواست برود، احمد گفت: «مامانم آش پخته، پیش‌مون بمون». محمود این پا و آن پا کرد. مامان گفت: «حرف احمد رو زمین ننداز». محمود نشست. احمد رفت دستش را بشوید. مامان سفره را پهن کرد، کاسه‌های آش را گذاشت و به آشپزخانه رفت. روی آش با پیاز، نعناع داغ فراوان و کشک تزیین شده بود. محمود آب دهانش راه افتاد اما چون خجالت می‌کشید فکر کرد بهانه‌ای بیاورد و ناهارش را ببرد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت، یک‌دفعه اکبر آقا آمد، تا چشمش به محمود افتاد گفت: «دهانت سوخت؟ پسر خوب چرا صبر نکردی، آش سرد بشه؟» همسرش با قاشق‌ها از راه رسید و گفت: «مرد این چه حرفی است می‌زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشق‌ها رو آوردم!» از آن ‌به بعد، وقتی کسی را متهم به کاری کنند که آن را انجام نداده باشد، می‌گویند: «آش نخورده و دهان سوخته».
بستن

بلبل و باز

روزی روزگاری، بلبلِ خوش‎آواز رفت پیش همسایه‎اش «باز[1]» و به او گفت: «چرا بین این‎همه پرنده که آوازهای زیبا می‎خوانند، تو که همیشه ساکتی و خواندن بلد نیستی، از همه بالاتری؟ هیچ‎کس تا حالا از تو حرف مهم و نکته جالبی نشنیده‎است با این‎همه غذای تو کبک است و خانه‎ات توی قصر سلطان[2]. درعوض من که از منقارم بهترین نغمه‎ها و سخن‎ها بیرون می‎آید، کرم می‎خورم و توی بوته‎های خار زندگی می‎کنم». باز به او جواب داد: «دوست من! مشکل تو آن است که دایم درحال حرف زدنی. من، بیشتر گوش می‎کنم و کمتر حرف می‎زنم. من ترجیح می‎دهم به‎جای پرحرفی، کارم را انجام بدهم و برای همین است که جایگاه بالایی دارم». باز به او گفت همه گوش باش/ بازی من بنگر و خاموش باش[3]
  این حکایت از کتاب «مخزن‎الاسرار» سروده «نظامی» انتخاب شده‎است و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
  دوست من، به‎نظر تو این حکایت با کدام ضرب‎المثل هم‎معنی است؟
الف) کبوتر با کبوتر، باز با باز
ب) کم‎ گوی و گزیده گوی چون دُر
پ) با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می‎کشد
[1] نوعی پرنده شکاری
[2] در زمان‎های قدیم پادشاهان پرندگان شکاری را برای خودشان نگه می‎داشتند
[3] باز به بلبل گفت تو هم سعی کن مثل من بیشتر گوش کنی تا حرف بزنی
بستن

بلبلی که زردآلو می‌خورد

در روزگاران قدیم، یک روز مرد فقیر و گرسنه‌ای همان‌طور که از کنار روستایی می‌گذشت، چشمش به  یک باغ زرد
بستن

پا را اندازه گلیم خود دراز کن

روزی پادشاهی لباس معمولی بر تن کرد و سوار بر اسب شد و همراه وزیرش به داخل شهر رفت. در بین راه مردی را دید که زیر سایه درختی روی گلیمی دراز کشیده است و چنان خود را مچاله کرده که حتی نوک انگشتش از گلیم بیرون نبود.
پادشاه دستور داد کیسه‌ای سکه‌ی طلا به او بدهند. خبر به گوش دوستان آن مرد رسید. یکی از آن‌ها که طمع بسیار داشت گلیمی را برداشت و در مسیر برگشت پادشاه پهن کرد و روی آن دراز کشید. وقتی پادشاه از آن جا می‌گذشت، آن مرد روی گلیم دراز کشیده بود و دست و پاهایش را از دو طرف دراز کرده بود و نیمی از بدنش روی گلیم و بقیه روی زمین بود. پادشاه با دیدن این صحنه اخم‌ کرد و حتی یک سکه‌ی طلا هم به مرد نداد.
وزیر از او پرسید: «چگونه به شخصی که روی گلیم خوابیده بود کیسه زر دادید و از این شخص ناراحت شدید؟»
پادشاه گفت: «آن مرد پایش را به اندازه گلیمش دراز کرده بود اما این یکی پایش را از گلیمش دراز کرده است.»
شاید شما هم ضرب‌المثل پایت را به اندازه‌ی گلیمت دراز کن را شنیده باشید. می‌دانید این ضرب‌المثل چه مواقعی به کار می‌رود؟
بستن

پادشاه‭ ‬نادان

در زمانهای قدیم پادشاهی بود که دوست داشت به هر چیزی که میخواست، دست پیدا کند. یک شب که چشمش به ماه افتاد، با خودش گفت: «دوست دارم این ماه را در قصرم نگه دارمبا این فکر بلافاصله به وزیرش دستورداد تا ماهرترین نجار شهر را به قصر بیاورند. وقتی نجار به قصر آمد، پادشاه گفت: «باید نردبانی از چوب بسازی تا من به بالای آن بروم و ماه را از آسمان به زمین بیاورم». نجار گفت: «اگر بخواهیم نردبانی به این بزرگی بسازیم باید تمام درختهای جهان را قطع کنیم و این امکانپذیر نیست». پادشاه کمی فکر کرد وگفت: «کار دیگری میکنیم». سپس به وزیردستور داد تمام مردم شهر صندوقهای چوبیشان را به حیاط قصر بیاورند و روی هم بچینند تا دست پادشاه به ماه برسد. اولین صندوق چوبی که به حیاط پادشاه رسید، خیلی بزرگ و بلند بود. مردم تمام صندوقهای خود را آوردند و در حیاط قصر روی هم گذاشتند. آنوقت پادشاه به کمک مردم به بالای صندوقها رفت و دستش را به طرف ماه دراز کرد  اما دستش باز هم به ماه نرسید. پادشاه که داشت عصبانی میشد ناگهان فکری به کلهاش زد و از همان بالا به طرف وزیر فریاد زد: «هرچه زودتر به کمک مردم اولین صندوق چوبی را که زیر همه صندوقهاست به بالا بفرستید تا من روی آن بروم؛ مطمئنم که اینبار ماه را خواهم گرفت». وزیر و نجار از ترس پادشاه حرفش را گوش کردند و همین که اولین صندوق را از زیر صندوقهای دیگر بیرون کشیدند، پادشاه از همان بالا با سر به زمین افتاد.                 برگرفته از لطایف الطوایف  
بستن

چه کنم، چه کنم؟!

در روزگاران قدیم دو مرد با هم همسفر شدند. یکی از آن‌ها پولی همراه خود نداشت، اما دیگری پنج دینار
بستن

چوپان درستکار و گله ‎دار حقه ‎باز

در روزگاران قدیم مرد گوسفندفروشی زندگی می‎کرد که رمه[1]‎های فراوان داشت و شبانی[2] هم برایش کار می‎کرد. شبان درستکار هرروز شیر گوسفندان را می‎دوشید و به صاحب رمه تحویل می‎داد. مرد گله‎دار، به شیرها آب اضافه می‎کرد تا پول بیشتری دربیاورد و به شبان می‎گفت: «برو بفروش». شبان به‎ناچار شیرهای آبکی را به بازار می‎برد و هربار به گوسفندفروش می‎گفت این کار درست نیست و عاقبت خوبی ندارد. روزی از روزها شبان، رمه را مثل همیشه به چرا برد. چریدن گوسفندان تا شب طول کشید. شبان گله را کنار رودکده‎ای[3] گذاشت و خودش رفت روی تپه‎ای خوابید. فصل بهار بود. نیمه‎شب باران تندی شروع به باریدن کرد. در رود سیل جاری شد و همه گوسفندها غرق شدند. روز بعد شبان به شهر برگشت و به خانه گله‎دار رفت. گله‎دار پرسید: «پس کو شیر؟». شبان جواب داد: «آن آب‎هایی که توی شیرها ریختی، جمع شد و گوسفندانت را غرق کرد». گله‎دار از رفتار اشتباهش پشیمان شد اما پشیمانی دیگر فایده‎ای نداشت.
این داستان، حکایتی‎ است از کتاب «قابوس‎نامه» که «عنصرالمعالی» 
آن را نوشته‎است و ما به زبان ساده بازنویسی‎ کرده‎ایم.
بستن

حضرت سلیمان و مرد کشاورز

روزی حضرت سلیمان گذرش به صحرایی خشک و بی‎آب‎وعلف افتاد. پیرمرد برزگر[1] در آن صحرا مشغول دانه کاشتن بود. حضرت سلیمان به او گفت: «ای پیرمرد! این چه کاری‎ است که می‎کنی؟ نه آب به‎اندازه کافی داری، نه بیل و لوازم کشاورزی. من که در مزرعه پرامکاناتی کشاورزی می‎کنم، مگر چقدر محصول برداشت می‎کنم که تو در این صحرای دانه‎سوز[2] به نتیجه دادنِ زحماتت امیدواری؟» کشاورز جواب داد: «من دانه می‎کارم و خداوند آن را پرورش می‎دهد. آب من، عرق پیشانی‎ام است و بیل من، انگشت‎هایم. زحمت من و لطف خدایی که من را آفریده، این یک دانه را به هفتصد دانه تبدیل می‎کند».
*این حکایت از کتاب «مخزن‎الاسرار» است که «نظامی»، شاعر بزرگ قرن ششم آن را سروده‎است و ما به زبان ساده بازنویسی کرده‎ایم.
**دوست من به‎نظر تو این حکایت با کدام ضرب‎المثل هم‎معنی است؟
1. از تو حرکت، از خدا برکت!
2. هر آن‎کس که دندان دهد، نان دهد.
[1] کشاورز
[2] خشک و بی‌حاصل
بستن

حکایت

کاری که با ده قبلی کردم! درویشی به روستایی رفت. عده‌ای از اهالی روستا  را دید که سر میدان جمع
بستن

حکایت های شیرین فارسی

تقصیر چه کسی بود؟
اسب مردی را دزدیدند. مردم کنار او جمع و از قضیه با خبر شدند. یکی گفت: «تقصیر خودت است‌. حتماً او را محکم نبسته بودی.» دیگری گفت: «تقصیر اصطبل دار است که در اصطبل را باز گذاشته بوده.» دیگری گفت: «تقصیر اسب است که به دنبال شخصی که صاحبش نیست، رفته». آن مرد گفت: «پس با این حساب معلوم می‌شود، دزد هیچ تقصیری نداشته است».
برگرفته از کلیات عبید زاکانی
درد عجیب
مردی پیش حکیم رفت و می‌نالید. حکیم از او پرسید: «دردت چیست که این گونه می‌نالی؟» نادان جواب داد: «یک تار مو از ریشم درد می‌کند.» حکیم از او پرسید: «غذا چه خورده‌ای؟!» نادان جواب داد: «آب و یخ». حکیم با عصبانیت گفت: «از این جا برو که نه دردت به دردها شباهت دارد، نه غذایت به غذاها.»
برگرفته از کلیات عبید زاکانی
بستن

حکایت‌های‭ ‬بهلول

در زمانهای قدیم مردی به نام بهلول در عراق زندگی میکرد که به خاطر نکتهسنجی و شوخیهای درس آموزش به بهلول دانا معروف شد. در ادامه دو حکایت جالب و شیرین درباره او میخوانیم پول بوی غذا مرد فقیری چشمش به دیگ غذای یک مغازه افتاد، تکه نانی برداشت و روی بخار دیگ گرفت و خورد. صاحب مغازه گفت: «تو از بخار دیگ من استفاده کردی، باید پولش را بدهی». اما مرد فقیر پولی نداشت. هیاهویی به پا شد. بهلول از راه رسید و ماجرا را پرسید. پس چند سکه از جیبش درآورد و در دستش تکان داد و به صاحب مغازه گفت: « این صدای پول هم مال تومغازهدار گفتاین چه مدل پول دادن است؟» بهلول گفتکسی که پول بوی غذا را بخواهد در عوض باید صدای پول را هم دریافت کند». جیب بهلول و مغز مرد ثروتمند شخص ثروتمندی در میان جمعی، فقر بهلول را مسخره کرد و از او پرسید: « آیا شباهتی بین من و تو هست؟» بهلول گفت: «بله که هستمرد ثروتمند که به خاطر پول و لباس گرانش فکر میکرد بهلول جوابی برای او ندارد گفت: « آخر چه چیز ما شبیه همدیگر هست؟» بهلول جواب داد: «جیب من و کله تو که هر دو خالی است و جیبت و کله من که هر دو پر است».  
بستن

خربزه یا هندوانه؟

یکی بود، یکی نبود. مرد کشاورزی بود که در زمینش خربزه و هندوانه کاشته بود. از آن‌جا که خسیس بود به مردم روی خوش نشان نمی‌داد تا مجبور شود محصول زمینش را به آن‌ها تعارف کند. یک روز یکی از همسایه‌هایش با صدای بلند به او «سلام و خسته نباشید» گفت. کشاورز که دیگر نمی‌توانست خودش را به نشنیدن بزند، با بی‌میلی جواب سلام او را داد و بفرمایی گفت. همسایه تشکر و خداحافظی کرد و رفت. خیال کشاورز راحت شد. این ماجرا، چند روز ادامه پیدا کرد. تا این که یک روز که مثل هر روز کشاورز بفرما زد، همسایه به جای این که مثل هر روز خداحافظی کند و برود، وارد زمین شد. کشاورز خسیس با خودش گفت: «بهتر است کاری کنم که بیشتر از این ضرر نکنم». چاقو را از جیبش در آورد و پرسید: «حالا خربزه می‌خواهی یا هندوانه؟!» همسایه لبخند زد و گفت: «هردوانه» یعنی هم خربزه می‌خواهد، هم هندوانه. از آن به بعد، وقتی از کسی سوال می‌کنند، این خوردنی را می‌خواهی یا آن یکی را؟ و او هر دو را انتخاب می‌کند، این ضرب‌المثل را به کار می‌برند؛ «پرسیدند: خربزه می‌خواهی یا هندوانه؟ گفت: هردوانه».
بستن

خیار نگو، زهرمار بگو

در روزگاران قدیم حاکم ثروتمندی زندگی می کرد که غلام وفادار و زحمتکشی داشت که کارهای او را انجام می‌داد.
بستن

راه‭ ‬و‭ ‬رسم‭ ‬دوستی

در زمان‌های قدیم یک روز دو تا از دانشمندان معروف شهر با حاکم همسفر شدند تا برای انجام کاری با
بستن

روباه‭ ‬زیرک‭ ‬و‭ ‬گرگ‭ ‬شکمو

روباه و گرگ به باغی رسیدند اما در باغ محکم بسته شده بود و دور و بر دیوار بلند باغ
بستن

سگ طمع کار

در روزگاران قدیم  سگ طمع‌کاری بود که همه چیز را برای خودش می‌خواست. یک روز  که خیلی گرسنه بود و دنبال غذا می‌گشت  در بین راه  توله‌سگی  را دید که استخوانی به دهان داشت و از آن نزدیکی‌ها می‌گذشت. 
سگ طمع‌کار وقتی دید غذایی پیدا نمی‌کند به طرف توله‌سگ حمله کرد و استخوان را از دهان او گرفت. توله‌سگ با دیدن او ترسید و پا به فرار گذاشت.
سگ  طمع‌کار با دیدن استخوان خوشحال شد و با خودش گفت: «چه غذای خوشمزه‌ای پیدا کردم. حالا باید جای خلوتی پیدا کنم و آن را با خیال راحت نوش جان کنم.» همان‌طور که می‌رفت  به پلی رسید. از زیر پل آب تمیزی می‌گذشت. وقتی سگ از روی پل رد می‌شد به داخل آب نگاه کرد و عکس خودش را داخل آب دید. سگ طمع‌کار خیال کرد که داخل آب سگ دیگری  ایستاده و استخوانی به دهان دارد. سگ با خودش فکر کرد: «بهتر
است به آن سگی که از پایین پل به من نگاه می‌کند، هم حمله کنم و استخوان دهانش را بگیرم.‌ این‌طور غذایم بیشتر می‌شود» و با این فکر از بالای پل خودش را به داخل آب انداخت. با افتادن سگ به داخل آب، هم استخوانش را آب برد و هم خودش را.
بستن

شتر دیدی، ندیدی!

دوستان خوبم تا به حال ضرب‌المثل «شتر دیدی، ندیدی» را شنیده‌اید؟ می‌دانید این ضرب المثل در چه مواقعی به کار می‌رود؟  در این جا حکایتی در این باره می‌خوانیم.  
مردی شترش را گم کرده بود و دنبالش می‌گشت. در راه پسری را دید. از او پرسید: «پسرم شتر مرا ندیدی؟» پسر گفت: «همان شتری که یک چشمش کور، طرف راستش بار شیرینی و طرف چپش ترشی بود؟» مرد با خوشحالی گفت: «بله. کجاست شترم؟» پسر گفت: «نمی‌دانم، من شتری ندیده‌ام». مرد عصبانی شد و با خودش گفت حتما این پسر بلایی به سر شترم آورده. پس او را نزد حاکم برد. 
حاکم پرسید: «ای پسر تو چگونه مشخصات شتر مرد را می‌دانی و می‌گویی شتری ندیده‌ام؟» پسر گفت: «جناب حاکم! از جاده می‌گذشتم. روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه‌های یک طرف را خورده. یک طرف جاده مگس بود و طرف دیگر  پشه. مگس‌ها شیرینی دوست دارند و پشه‌ها ترشی. پس فهمیدم این شتر یک چشمش کور بوده، بار طرف راستش شیرینی و طرف چپش ترشی بوده. ولی من شتری ندیدم».
حاکم از هوش پسر خوشش آمد و گفت: «ای پسر باهوش.  تو بی‌گناهی اما زبانت برایت دردسرساز شده. پس از این به بعد شتر دیدی، ندیدی. این گونه کارت به محاکمه نمی‌کشد».
بستن

ضرب‌المثل‌های هزار ساله

بچه‌ها حتما تا به حال اسم فردوسی و کتاب مشهور او یعنی شاهنامه را شنیده‌اید. شاهنامه نزدیک به هزار سال پیش سروده شده است. شاید با خودتان فکر کنید که پس از گذشت هزار سال آن قدر زبان فارسی عوض شده که امکان ندارد وقتی شاهنامه را می‌خوانیم چیزی متوجه بشویم. خب راستش را بخواهید درست است که زبان فارسی در این مدت تغییرات زیادی داشته اما جالب این جاست که مثلا تعدادی از ضرب‌المثل‌هایی که هزار سال پیش فردوسی در شاهنامه از آن ها استفاده کرده، این روزها توسط ما هم استفاده می‌شود. برای آشنایی با تعدادی از این ضرب‌المثل‌ها، مدادی بردارید و دست به کار شوید. در سمت راست بیت‌هایی از شاهنامه را می‌بینید و در سمت چپ، تعدادی ضرب‌المثل. هر شعر را به ضرب‌المثل خودش وصل کنید. حواستان باشد که یک ضرب‌المثل اضافه است. ز[1] گفت سیاوش بخندید شاه نه آگاه بُد[2] ز آب در زیر کاه ز باد آمده بازگردد به دم یکی داد[3] خواندنش و دیگر ستم سخن رفت‌شان یک به یک هم‌زبان  که از ماست بر ما بد آسمان که دشمن که دانا بود، به[4] ز دوست اَبا[5] دشمن و دوست، دانش نکوست سخن هر چه گفتم، همه خیره شد که آب روان از بُنه[6] تیره شد آب از سرچشمه گل‌آلود است دشمن دانا به از نادان دوست نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود از ماست که بر ماست باد آورده را باد می‌برد آب زیر کاه [1] ز: کوتاه شده «از» [2] بُد: کوتاه شده «بود» [3] داد: متضاد ستم، به معنی عدل [4] به: کوتاه شده «بهتر» [5]  اَبا: به معنی «با» [6] بُنه: اصل، ریشه
بستن

گواهی درخت

روزی دو مرد برای داوری به محکمه رفتند. اولی رو به قاضی کرد و گفت: «مدتی پیش پولی را نزد این مرد به امانت گذاشتم. حالا او انکار می‌کند و از دادن آن امتناع* می‌ورزد.» قاضی پرسید: «پول را کجا به او دادی؟» و مرد جواب داد: «پای فلان درخت.» پس قاضی از مرد خواست تا به سراغ درخت برود و دو برگ تازه از آن را برای گواهی به نزد او آورد تا آن دو برگ حقیقت را بیان کنند. مرد مدعی رفت و قاضی به بررسی سایر شکایات مشغول شد. پس از گذشت زمانی همچنان که قاضی سرگرم امور بود از مرد دوم که ماجرای پول را انکار کرده بود پرسید آیا اولی به آن درخت رسیده است؟ دومی جواب داد: «نه، نرسیده است.» با شنیدن این جواب، بلافاصله قاضی رو به مرد کرد و گفت: «اگر او پولی به تو نداده است، پس تو از کجا می‌دانی درخت کجاست و آیا او رسیده است یا خیر؟» دومی که تازه فهمید خودش را رسوا کرده‌است با شرمندگی و خجالت به گناه خود اقرار* کرد. هنگامی که مرد اولی به همراه بر‌گ‌ها بازگشت قاضی به او گفت: «برگ‌های تو پیش از آمدن گواهی دادند و اکنون پول تو در اختیارت است».
منبع: قابوس نامه
بستن

لباس شیر

روزی از روزها، الاغی لباس شیری را در جنگل پیدا کرد و آن را پوشید. وقتی الاغ به وسط جنگل آمد همه حیوانات به خیال این‌که، سلطان جنگل را دیده‌اند ترسیدند و هر کدام در گوشه‌ای پنهان شدند. الاغ که خیلی مغرور شده بود، وقتی ترس حیوانات را دید احساس شجاع بودن کرد. تصمیم گرفت مثل شیر نعره بلندی بکشد. به خاطر همین صدایش را  بالا برد و شروع به عرعر کرد. روباهی که آن دوروبرها پشت درختی پنهان شده بود، وقتی صدای الاغ را شنید، ترسش را کنار گذاشت، نزدیک الاغ شد و گفت: «ای الاغ اگر جلوی دهانت را گرفته بودی، هیچ کس نمی‌فهمید که تو شیر نیستی. حالا دیگر من از تو نمی‌ترسم و این دروغ تو را به همه حیوانات می‌گویم تا حالت را جا بیاورند».بازنویسی از افسانه‌های ژاپنی
بستن

لحاف‭ ‬سوم

روزی مردی خانهی دوست فقیرش مهمان شد و شب را آنجا خوابید. نیمه شب از سوز سرما بیدار شد و از دوستش خواست تا لحافی به او بدهد. صاحبخانه که جز حصیری کهنه در خانه نداشت، همان را روی مهمان انداخت. مدتی گذشت و مرد که همچنان سردش بود تقاضای لحافی دیگر کرد. این بار صاحبخانه نردبانی آورد و روی حصیر گذاشت. مهمان که از شدت سرما نمیتوانست سرش را از زیر حصیر بیرون بیاورد برای بار سوم لحافی دیگر خواست. صاحبخانه تشت پر آبی که گوشهی خانه بود برداشت و همان را روی نردبان گذاشت. مهمان همچنان میلرزید و آبی که از اطراف تشت بیرون میریخت او را خیس میکرد. پس این بار گفت: لحاف سومی را بردار که خیلی گرمم شد و خیس عرق شدم.          کلیات عبید زاکانی
بستن

مرد پرتلاش

حاتم طایی مردی بخشنده و مهربان بود که به دیگران کمک می‌کرد. یک روز دوستانش از او پرسیدند: «کسی رو می شناسی که از خودت همت و تلاش بیشتری داشته باشه؟» حاتم طایی جواب داد: بله، خیلی وقت قبل چهل شتر قربانی کردم و با گوشت اون‌ها غذای خوشمزه‌ای درست کردم. مهمونی بزرگی برگزار کردم که خیلی‌ها در اون شرکت کردن، اما خودم برای انجام کاری به صحرا رفتم. اون جا کسی رو دیدم که خارها رو جمع می‌کرد تا برای فروش به شهر ببره. مرد خارکن من رو نمی‌شناخت. بهش گفتم: «چرا به مهمونی حاتم طایی نمیری؟ خیلی‌ها اون‌جا هستن و غذا می‌خورن.» خارکن به من گفت: «کسی که مثل من با تلاش و همت خودش غذا تهیه می‌کنه لازم نیست زیر منت حاتم طایی باشه.» به نظر من که حاتم طایی هستم اون مرد از خودم همت بیشتری داره و جوانمردتره... دوستان خوبم مطلبی که خواندید  حکایتی شیرین و آموزنده از «گلستان سعدی» بود که برای شما بازنویسی شده؛ گلستان سعدی سرشار از حکایت‌های جالبی است که به ما یاد می‌دهد چطور بهتر زندگی کنیم.
بستن

مهمان ‌پررو

پیرمردی بود فقیر که سال‌ها پیش همسرش مرده بود و در خانه تنها زندگی می‌کرد. یک روز یکی از آشناهای قدیمی‌اش برای مهمانی به خانه او آمد و همین‌که  وارد خانه پیرمرد شد، گفت: «من خیلی گرسنه‌ام. اگر می‌شود قدری برایم غذا بیاور.» پیرمرد که توی خانه چیزی جز نان خالی نداشت سفره‌اش را جلوی مهمانش پهن کرد و گفت: «بفرمایید میل کنید. نوش جان‌تان.» مهمان همان‌طور که لقمه‌های نان را به گلویش می‌فرستاد، با دهان پر گفت: «اگر کنار این نان کمی پنیر هم داشتیم، خیلی خوب می‌شد. آخر مرد حسابی آدم که به مهمانش نان خالی نمی‌دهد!» پیرمرد که از خجالت سرخ شده بود، با عجله ازجا برخاست. عبایش را پوشید و بیرون رفت و از دکانی که نزدیک خانه‌اش بود، یک قالب پنیر گرفت و برگشت.  مهمان پررو بعد از این‌که غذایش را تمام کرد، به پیرمرد گفت: «راستی تو موقع رفتن عبا پوشیدی اما موقع برگشتن عبایی به تنت نبود!»  پیرمرد که از حرف‌های مهمان کلافه شده بود، گفت: «اگر جناب‌عالی به خوردن همان نان خالی راضی می‌شدی، الان عبای من هم پیش بقال محله به امانت گذاشته نشده بود!» برگرفته از جوامع الحکایات
بستن

نخ‭ ‬را‭ ‬باید‭ ‬کوتاه‭ ‬گرفت

یکی بود، یکی نبود. خیاطی بود که شاگرد با استعدادی داشت. شاگرد مانند خیاط خیلی خوب دوخت و دوز می‌کرد،
بستن

نصیحت‌های گنجشک

  گنجشک توی دست مرد اسیر بود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به مرد گفت: «اگر مرا آزاد کنی سه پند به تو می‌دهم». مرد به فکر فرو رفت. گنجشک گفت: «پند اول را توی دستت می‌دهم. پند دوم را لب دیوار و پند سوم را روی درخت» مرد گفت: «پند اولت را بگو» گنجشک گفت: «هیچ‌وقت برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو.» مرد گفت: «پند خوبی بود.» گنجشک پرید و لب دیوار نشست و گفت: «هیچ‌وقت حرف محال را باور نکن.» مرد گفت: «این هم پند خوبی بود.» گنجشک پرید و روی شاخه درخت نشست و گفت: «حالا که آزاد شدم بدان که در شکم من یک گوهر چهل مثقالی طلا بود که از دست دادی». مرد دو دستی روی سرش زد و گفت: «ای وای چه گنجی را از دست دادم». گنجشک گفت: «مگر به تو نگفته بودم برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو، پس چرا افسوس می‌خوری؟! مگر به تو نگفته بودم که هیچ‌وقت حرف محال و غیرممکن را باور نکن. مگر من چند مثقال هستم که چهل مثقال طلا در شکم داشته باشم؟» مرد گفت: «حق با توست. لطفاً پند سوم را بگو». گنجشک گفت: «تو به دو پند قبلی عمل نکردی. کسی را باید نصیحت کرد که به آن نصیحت عمل کند». بعد هم پرید و رفت. دوستان خوبم این داستان در کتاب «مثنوی» مولوی به صورت شعر آمده است و ما آن را به زبان ساده، برای شما بازنویسی کردیم
بستن

وزیر دانا

در روزگاران قدیم، پادشاهی زندگی می‎کرد که وزیر بسیار دانایی داشت. روزی پادشاه، بی‎دلیل از دست وزیر عصبانی شد. تصمیم گرفت او را معزول[1] کند و مقام وزارت را به کس دیگری بسپارد. چون وزیر زحمت‎های زیادی کشیده‎بود، به او گفت: «تو اخراجی ولی می‎توانی در این سرزمین جای خوبی برای خودت و خانواده‎ات اختیار[2] کنی. به تو اجازه می‎دهم بقیه عمر را آن‎جا بمانی». وزیر جواب داد: «من، جای خوب نمی‎خواهم. یک ویرانه از این سرزمین به من ببخش تا با تلاش خودم آبادش کنم و در آن زندگی کنم». پادشاه که تعجب کرده‎بود، به زیردستانش دستور داد: «هرچقدر ویرانه می‎خواهد، به او بدهید». نوکران و خادمان تمام سرزمین را گشتند ولی همه‎جا آباد و خوب بود. پس نزد پادشاه رفتند و گفتند: «هیچ ویرانه‎ای پیدا نکردیم». وزیر که این حرف را شنید، گفت: «ای پادشاه من می‎دانستم در زمان وزارت من، این سرزمین هرگز ویران نبوده‎است. این مملکت را به کسی بسپار که وقتی خواستی از او پس بگیری، مثل من به تو تحویلش بدهد». پادشاه متوجه اشتباهش شد، از وزیر عذرخواهی کرد و مقام وزارت را به او برگرداند.
[1] برکنار
[2] انتخاب
 این داستان، حکایتی‎است از کتاب «قابوس‎نامه» که «عنصرالمعالی» آن را نوشته‎است و ما به زبان ساده بازنویسی‎ کرده ‎ایم.
بستن

یک قرص نان

شبی جمعی از دوستان گرد هم آمدند. آن‌ها یک قرص نان داشتند و آن را وسط سفره گذاشتند. بعد چراغ را خاموش کردند تا در تاریکی شب هر کس هر مقدار خواست نان بخورد. زمانی که چراغ را روشن کردند، نان هنوز دست نخورده وسط سفره بود. دوستان اگرچه همگی گرسنه بودند اما هر یک سهم خود را به دیگری بخشیده بود. منبع: جوامع الحکایات و لوامع الروایات