داستان | جانمی جان

بچه ها داشتند توپ بازی میکردند. قطره های اشک ابری ریزه روی صورت بچه ها ریخت

دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل
داستان | ماشین اصلاح

برادرم وحید دو سال از من بزر گتر است. بابا نفری بیست و پنج هزار تومان به ما داد و گفت: «برید آرایشگاه سرِ کوچه و موهاتون رو کوتاه کنین ». 

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل
حکایت | روباه زیرک و گرگ شکمو

روباه و گرگ به باغی رسیدند اما در باغ محکم بسته شده بود و دور و بر دیوار بلند باغ پر از خارهای تیز بود. 

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل
داستان| کوه کوچک

سعید دستش را سایبان چشمانش کرد. به کوهها نگاه کرد. بیلچه اش را برداشت و مشغول درست کردن کوه کوچکی شد. ستاره خواهر ۵ ساله سعید کنارش ایستاد و گفت: «سعید اون سیب رو ببین، چقدر قرمزه! » سعید به سیب قرمز نگاه کرد. سیب قرمز از شاخه ی بالایی آویزان بود. سعید وسط باغچه ی پدربزرگ رفت. زیر درخت س...

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

280 روز قبل