دوشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۰

165 روز قبل
داستان کودک | حوله آتیشی

محمد از حمام بیرون آمد و کنار بخاری نشست. با این که لباس گر م پوشیده بود و حوله اش روی سرش بود، بازهم سردش بود. محمد یواشکی بخاری را زیاد کرد وخودش نزدیک بخاری نشست

دوشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۰

165 روز قبل

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۰

166 روز قبل

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۰

166 روز قبل

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۰

166 روز قبل

سه شنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۰

171 روز قبل
کاردستی| نقاشی با کاموا

چی لازم داریم؟ کامواهای رنگی، چسب مایع، قیچی، مقوای سفید نقاشی با کاموا یا جعبه ی شیرینی

دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰

172 روز قبل
سرگرمی| بازی نور و تاریکی

دوست من آماده ای امروز یک نمایش و بازی جالب با هم یاد بگیریم؟ روزها نور خورشید و شب ها مهتاب، سایه ی آدمها و چیزها را میسازند. حالا ما میخواهیم به تقلید از آ نها خودمان سایه بسازیم و یک نمایش هنرمندانه ترتیب بدهیم. چطوری؟

دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰

172 روز قبل
داستان کودک| شغال طاووس نما

در روزگاران قدیم، شغالی زندگی میکرد که داستان زندگی‌اش از همان روزها تا الان بر سرزبا ن‌هاست.

دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰

172 روز قبل

چهار شنبه ۰۳ آذر ۱۴۰۰

184 روز قبل
داستان کودک | یک برج بلند

 رضا آخرین آجر خانه‌سازی را روی برجش گذاشت، کمی عقب رفت و خوب نگاهش کرد؛ دست به سینه ایستاد، صدا زد: «مامانی بیا برجم رو ببین .» مامان که در آشپزخانه مشغول خرد کردن سیب‌زمینی بود، بلند گفت: «دستم بنده پسرم، بعد میام میبینم .»

چهار شنبه ۰۳ آذر ۱۴۰۰

184 روز قبل

سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰

192 روز قبل
حکایت | ماهی و ما هی خوار

مرغ ماهی خوار لبه اسکله نشسته بود که چشمش به یک ماهی قبراق و سرحال افتاد.

سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰

192 روز قبل
داستان کودک | خرید پر دلهره

عزیزجون فهرست خریدش را به رافع داد و گفت: «بیا پسرم برو سر کوچه، مغازه ی علی آقا و اینا رو بخر. جای دیگه ای نری »

سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰

192 روز قبل