حکایت| لحاف سوم و سواری و گم شدن خر

حکایت

روزی مردی خان هی دوست فقیرش

مهمان شد و شب را آنجا خوابید.

نیمه شب از سوز سرما بیدار شد و از

دوستش خواست تا لحافی به او بدهد.

صاحبخانه که جز حصیری کهنه

در خانه نداشت، همان را روی

مهمان انداخت. مدتی گذشت

و مرد که همچنان سردش بود

تقاضای لحافی دیگر کرد. این

بار صاحبخانه نردبانی آورد و

روی حصیر گذاشت. مهمان

که از شدت سرما نم یتوانست

سرش را از زیر حصیر بیرون

بیاورد برای بار سوم لحافی دیگر

خواست. صاحبخانه تشت پر آبی که گوش هی خانه بود برداشت و همان را روی نردبان گذاشت.

مهمان همچنان م یلرزید و آبی که از اطراف تشت بیرون م یریخت او را خیس م یکرد. پس این بار

گفت: لحاف سومی را بردار که خیلی گرمم شد و خیس عرق شدم. کلیات عبید زاکانی

سواری و گم شدن خر

شخصی ده خر داشت. روزی سوار

یکی از آ نها شد و خران خویش

را شمرد. چون خری را که سوار

بود شمارش نم یکرد، حساب

درست درنم یآمد. پس

پیاده شد و دوباره

شمارش کرد. تعداد

خرها درست بود. چند

بار پیاده و سواره خرها

را شمرد. عاقبت پیاده

شد و گفت: سواری به گم

 

شدن یک خر نم یارزد.

12 بهمن, 1400 17:27