حکایت | نصیحتهای گنجشک

حکایت

گنجشک توی دست مرد اسیر بود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به مرد گفت: «اگر مرا آزاد کنی سه پند به تو میدهم »

. مرد به فکر فرو رفت. گنجشک گفت: «پند اول را توی دستت م یدهم.
پند دوم را لب دیوار و پند سوم را روی درخت » مرد گفت: «پند اولت را بگو » گنجشک گفت:
«هی چوقت برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو. » مرد گفت: «پند خوبی بود. » گنجشک
پرید و لب دیوار نشست و گفت: «هی چوقت حرف محال را باور نکن. » مرد گفت: «این هم پند
خوبی بود. » گنجشک پرید و روی شاخه درخت نشست و گفت: «حالا که آزاد شدم بدان که در
شکم من یک گوهر چهل مثقالی طلا بود که از دست دادی ». مرد دو دستی روی سرش زد و گفت:
«ای وای چه گنجی را از دست دادم .»
گنجشک گفت: «مگر به تو نگفته بودم برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو، پس چرا
افسوس م یخوری؟! مگر به تو نگفته بودم که هی چوقت حرف محال و غیرممکن را باور نکن. مگر
من چند مثقال هستم که چهل مثقال طلا در شکم داشته باشم؟ »
مرد گفت: «حق با توست. لطفا پند سوم را بگو ». گنجشک گفت: «تو به دو پند قبلی عمل
نکردی. کسی را باید نصیحت کرد که به آن نصیحت عمل کند ». بعد هم پرید و رفت

11 بهمن, 1400 18:21