حکایت | دوستی خاله خرسه

حکایت

در روزگاران قدیم پیرمردی در روستایی زندگی میکرد. این پیرمرد از مال دنیا همه چیز داشت ولی خیلی تنها بود

یک روز
که دل پیرمرد از تنهایی گرفته بود به سمت کوه
رفت. در میان راه یک خرس را دید که ناراحت است. از
او علت ناراحتیش را پرسید. خرس جواب داد: «دیگه پیر شدم،
بچ ههام بزرگ شدن و منو ترک کردن، برای همین خیلی تنها هستم ». پیرمرد هم
داستان زندگ یاش را برای خرس گفت و تصمیم گرفتند با هم دوست شوند. مد تها
گذشت و ب هخاطر محب تهای پیرمرد، خرس علاقه زیادی به او پیدا کرد؛ طوری
که وقتی پیرمرد م یخوابید خرس با یک دستمال مگ سهای اطراف او را م یپراند
تا مزاحم خوابش نشوند. یک روز که پیرمرد خوابیده بود، چند مگس
سمج روی صورت پیرمرد نشستند و از روی صورت پیرمرد
دور نمی شدند.خرس که دید مگ سها ب یخیال صورت
پیرمرد نم یشوند ناراحت شد و با خودش گفت: «الان
بلایی سرتون میارم که دیگه دوست عزیز منو اذیت
نکنین ». پس نگاهی به اطراف کرد و چشمش به
یک سنگ بزرگ افتاد، سنگ را برداشت و مگ سها
را که روی صورت پیرمرد نشسته بودند نشانه
گرفت. بعد هم سنگ را محکم کوبید روی صورت
پیرمرد تا مگ سها را تنبیه کند در حالی که صورت
پیرمرد را داغان کرد.کم کم این داستان تبدیل
به یک ضر بالمثل شد و هر وقت
کسی از سر محبت اما با نادانی
موجب اذیت دوستش
م یشود م یگویند
دوست یاش مثل
خاله خرسه
است.

11 بهمن, 1400 17:59