داستان| زافا و قایم باشک

داستان

چشم زافا که به دوستانش افتاد گفت: «خب امروز چه بازی کنیم؟ »

 میمونک گفت:

«دنبا لبازی، روی درخت. » فندقی گفت:

«جمع کردن فندق. » خرگوشک گفت: «غلت

زدن روی چمن. » زافا گفت: «من یک فکر بهتر

دارم. من چشم م یذارم و شما قایم بشین. » این

را گفت، چش مهایش را بست و شمرد: «یک،

دو، سه .... نه، ده. »زافا چشمانش را باز کرد

و گفت: «اومدم. » بعد لای درخ تها را گشت.

از دور به چمن ها نگاه کرد، اما دوستانش را

ندید. دوباره تمام شاخ و بر گها را زیر

و رو کرد. حتی شاخ ههای بالایی را

نگاه کرد.اما باز هم پیدایشان

نکرد. خسته شد و صدا زد:

«بچ هها کجا هستید؟ من

خسته شدم. » صدای

خرگوشک آمد: «ما این

پایینیم! » میمونک گفت:

«ای نجا! »فندقی گفت:

«درست کنار پاهات! »

زافا گردنش را پایین

آورد و دوستانش را دید.

فندقی گفت: «م یدانستیم همه جا را م یگردی

جز جلوی پاهایت را. » میمونک خندید و گفت:

«گاهی اوقات چیزی که میخوایم خیلی به ما

نزدیکه. » خرگوشک خندید و گفت: «فقط باید

کمی دقت کنیم. » فندقی خندید و گفت: «زود

باش زافا باید دوباره چشم بگذاری. »

زافا چشمانش را بست. او هما نطور که

م یشمرد به حر فهای دوستانش فکر میکرد

2 بهمن, 1400 14:5