حکایت | بز پرسرعت و چغندر غول پیکر

حکایت

بز پرسرعت

مرد ساده دلی دو بز داشت، یکی از آ نها فرار کرد. مرد هر کار کرد

نتوانست آن را بگیرد؛ پس برگشت و شروع کرد به تنبیه بزی که بسته

بود و فرار نکرده بود. از او علت کارش را پرسیدند؛

گفت: «شما نم یدانید اگر این یکی را نبسته بودم از

آن یکی سریعتر فرار م یکرد. »

چغندر غول پیکر

مردی گفت: «مسگران شهر ما دی گهای بزرگی م یسازند که هرکدام به

اندازه چند خانه است. » شنوند های که آنجا بود گفت: «در شهر

ماه هم چغندرهایی رشد م یکند که هرکدام اندازه یک خانه

است ». اولی گفت: «همچین چغندری را در چه دیگی

م یپزند »؟ دومی جواب داد: «در دی گهایی که مسگران

شهر شما ساخت هاند ». برگرفته از امثال و حکم دهخدا

2 بهمن, 1400 13:13