داستان| آدم فضایی های مهربان

داستان

امروز خانم معلم، زنگ هنر در کلاس مجازی
به ما گفت که نیم ساعت فرصت داریم تا
با استفاده از اشکال هندسی یک نقاشی
بکشیم. من کمی فکر کردم و بعد شروع به
نقاشی کشیدن کردم. یک دایره برای سرش،
یک مثلث هم بدنش، چند مستطیل کوچک
هم برای دست و پاهایش، بعد هم چش مها و
دهانش را کشیدم. چند تا فنر هم روی سرش،
به جای موهایش کشیدم.
حالا یک آدم فضایی مو فنری بامزه کشیده
بودم. هنوز کلی وقت داشتم. یک آدم فضایی
دیگر هم کشیدم. دو تا سفین هی فضایی هم
کشید م. نقاش یام را رنگ کردم. یکهو دیدم
آد مفضای یها سوار سفین ههایشان شدن د.
یک دفعه حواس یکی از آدم فضای یها پرت
شد و با هم تصادف کردند. آدم فضایی ها از
سفین ههایشان پیاده شدند. آ نها اصلا با هم
دعوا نکردند، فقط به هم قول دادند که دفع هی
بعد حواسشان را بیشتر جمع کنند تا اتفاق
بدی برای خودشان و سفین ههایشان نیفتد و با
مهربانی همدیگر را بغل کردند.
به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت داشت تمام
م یشد. عکس نقاشی را گرفتم و برای خانم
معلم ارسال کردم.

27 دی, 1400 16:24