داستان| نبود که نبود!

داستان

زهرا کتا بهایش را از کیف بیرون ریخت و گفت: «اینجا هم نیست! » پیراهنش را برداشت، زیرش را نگاه کرد و گفت: «اینجا هم نیست! »


پیراهن را به گوشه ای پرت کرد. کتا بها را روی تخت جابه جا کرد و گفت: «ای نجا
هم نیست » رو به مادر گفت: «بدون کتاب فارسی چیکارکنم؟ یه ساعت دیگه کلاس دارم! »
مادر پرسید: «خودت چی فکر م یکنی؟ » زهرا گفت: «شاید اگه اتاق مرتب شه پیدا بشه! » زهرا کیف
و جورابش را از روی صندلی برداشت، به سمت کمد رفت. لبا سهای دیگر را از کف اتاق، روی میز و
تخت برداشت و توی کمد قرار داد. اسبا بباز یها را از وسط اتاق جمع کرد و در سبد گذاشت. کتا بها
و دفترها را جمع کرد و توی کتابخان هاش چید.
مادر پرسید: «پیدا نشد؟ » زهرا سرش را به علامت نه، تکان
داد. مادر سراغ کیف زهرا رفت. اما کتاب فارسی آ نجا نبود.
توی کتابخانه، لاب هلای کتا بها را گشت، روی میز تحریر و
روی تخت را هم دید.
نگاهی به کمد لبا سها کرد. لبا سهای نامرتب توی کشو را
دید. لبا سها را از توی کمد بیرون ریخت! پیراهن صورتی زهرا
را برداشت، آن را تا کرد و گفت: «لبا سها رو باید ای نطوری تا
کنی و مرتب توی کشو و قفس هها بچینی .»
زهرا با چشمان پر از اشک گفت: «چشم
اما اول کتابم رو پیدا کنیم ». ناگهان
مادر کتاب فارسی را دید. کتاب بین
لبا سها بود! زهرا با دیدن کتاب با
خوشحالی گفت: «آخ جون کتابم
پیدا شد .

27 دی, 1400 16:21