حکایت | آش نخورده و دهان سوخته

حکایت

در روزگاران گذشته مرد پارچ هفروشی شاگردی به نام محمود داشت.

 محمود هر روز شیشه های

مغازه را پاک میکرد تا پارچه های رنگارنگ از

پشت شیشه بهتر دیده شود. جلوی مغازه را هم

آ بوجارو م یکرد. ی کروز احمد پسر مرد پارچه

فروش دوا ندوان به مغازه آمد. احمد نف سنفس

م یزد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «بابام

مریض شده، گفت مغازه رو ببند، برو طبیب

بیار ». محمود مغازه را بست و به دنبال طبیب

رفت. طبیب بعد از معاینه، دارو نوشت. محمود

به داروخانه رفت و دارو را خرید. به خانه

که رسید، بوی آش هم هجا پیچیده بود.

محمود دارو را داد و خواست برود،

احمد گفت: «مامانم آش پخته،

پی شمون بمون ». محمود

این پا و آن پا کرد. مامان

گفت: «حرف احمد

رو زمین ننداز .»

محمود نشست.

احمد رفت دستش را بشوید. مامان سفره را پهن

کرد، کاس ههای آش را گذاشت و به آشپزخانه

رفت. روی آش با پیاز، نعناع داغ فراوان و کشک

تزیین شده بود. محمود آب دهانش راه افتاد

اما چون خجالت م یکشید فکر کرد بهان های

بیاورد و ناهارش را ببرد. دستش را زیر چان هاش

گذاشت، ی کدفعه اکبر آقا آمد، تا چشمش به

محمود افتاد گفت: «دهانت سوخت؟ پسر خوب

چرا صبر نکردی، آش سرد بشه؟ » همسرش

با قاش قها از راه رسید و گفت: «مرد این

چه حرفی است م یزنی؟ آش نخورده و دهان

سوخته؟ من که تازه قاش قها

رو آوردم! » از آن به بعد،

وقتی کسی را متهم

به کاری

کنند که

آن را انجام نداده باشد،

م یگویند: «آش نخورده و

دهان سوخته .

27 دی, 1400 14:53