داستان| شاخماه منظم میشود

داستان

شاخماه داد زد: «مامان چهار تا از کفشام نیست. عجله دارم. م یخوام برم با دوستام بازی کنم ». مادر که در حال خشک کردن چهار تا دستش بود، گفت: «پسرم! چرا مثل ما، هم هی کف شهات رو کنار هم نم یذاری؟! »

شاخماه، شاخک شبیه ماهش را با دو دست

گرفت. کلافه روی تختش نشست و گفت:

«همین ی کبار برام پیدا کنین. دفع هی بعد

مرتب م یذارم. »

مادر داشت اطراف اتاق را م یگشت که پدر از

بیرون آمد. دو تا کفش لنگه به لنگه دستش

بود. مادر پرسید: «اینا دیگه چیه؟! » پدر

شاخکش را خاراند و جواب داد: «اینا توی فضا

در حرکت بود. به شیش هی سفینه خوردند .»

شاخماه دو تا از دستانش را به هم زد و با

خوشحالی گفت: «آ خجون! کفشای من هستن.

بقی هاش کجاس؟! » پدر چهار تا ابروشو توی

هم گره کرد و گفت: «بقیه رو توی فضا باید پیدا

کنی! کفشاتو بیرون در م یذاری؟! » شاخماه

سرش را پایین انداخت و گفت: «ببخشید!

دفع هی بعد این کار رو نم یکنم .»

صدای در آمد. پدر در را باز کرد. همسایه

لنگه کفشی که در دستش بود، نشان داد و با

ناراحتی پرسید: «این برای شماست؟! » پدر به

شاخماه نگاه کرد. شاخماه سلام کرد و کفش را

گرفت. همسایه با صدای بلند گفت: «نزدیک

بود پرند هام زخمی بشه. داشت پرواز م یکرد

که این کفش به سرش خورد .»

شاخماه معذر تخواهی کرد. از خانه بیرون

رفت. نم یدانست لنگ هی دیگر کفشش

کجاست. به فضا خیره شده بود. لنگه کفشی

از جلوی چشمش رد شد. شاخماه با خوشحالی

گفت: «آ خجون! کفشم .»

یک طناب به خودش بست. سر

دیگر طناب را به درخت بست. وارد فضا شد

و کفش را به زحمت گرفت.

شاخماه به خانه برگشت. جعب هی

بزرگی برداشت. آن را چهار قسمت کرد.

جعبه را گوش هی اتاقش گذاشت. شب شده

بود و او دیگر نم یتوانست بیرون برود و با

دوستانش بازی کند.

شاخماه هم هی کف شهایش را توی جعبه گذاشت.

خیالش راحت بود که فردا م یداند کف شهایش کجاست

و به موقع برای بازی م یرود. غذایش را خورد و خوابید.

27 دی, 1400 14:48