داستان| بوق زدن ممنوع

داستان

محسن و پدرش توی ماشین

نشستند. محسن گفت: «بابا یه

بوق بزنم که زودتر مامان بیاد .»

بابا گفت: «ب... » که چشمش

به پشت برف پا ککن ماشین

افتاد. یک کاغذ آ نجا بود. آن را

برداشت و با صدای بلند خواند.

«سلام آقای راننده

من پویا یکی از همسای ههای شما هستم؛ پویا

خیرخواه، نوه حاج علی خیرخواه.

دلم می خواهد چیزی به شما م یگویم ولی

م یترسم ناراحت بشوید. اگر قول بدهید

ناراحت نشوید، م یگویم.

اگر دارید بقی هاش را م یخوانید پس قول

داد هاید.

نم یدانم چطوری بگم. بابابزرگ من چند

وقتی است مریض شده. هم هاش دکترها

بهش قرص م یدهند و پدر و مادرم هم سر

ساعت قر صهایش را م یدهند. باب ابزرگ هم

روی تختش دراز م یکشد. چون پاهایش درد

م یکند، نم یتواند راه برود. فقط وقتی هوا

صاف م یشود، پنجره را باز م یکنم. بابابزرگ

وقتی به آسمان نگاه م یکند، لبخند م یزند. من

کنار پنجره دانه م یریزم تا پرند هها بخورند و

برای بابابزرگ آواز بخوانند. پرند هها بابابزرگ را

یاد روستایشان م یاندازند. امروز هم بابابزرگ

هما نطور که به پرند هها نگاه م یکرد خوابش

برده بود، یکدفعه صدای بوق ماشین ، بابابزرگ

را از خواب پراند. بعدش من از پنجره دیدم

که شما بودید بوق می زدید. پدربزرگ تا شب

سردرد بود.

دکتر گفته اگر بابابزرگ خوب استراحت کند،

دوباره حالش خوب م یشود. پس خواهش

م یکنم زیاد بوق نزنید و بگذارید بابابزرگ

خوب استراحت کند .»

نامه تمام شده بود. محسن سرش را پایین

انداخته بود. مامان سوار ماشین شد. هم محسن

و هم پدرش با خواندن نامه تصمیم مهمی گرفته

بودند.

21 دی, 1400 18:14