داستان | کمال سیریش میشود!

داستان

کمال جلوی تلویزیون دراز کشیده بود. مادربزرگ

که قلاب بافی میکرد از بالای عینک نگاهی

انداخت و گفت: «ننه خوابت نبره رو باز، وخَه

یک پتو بکش رو خودت قربونت برُمُ. » کمال

گفت: «حوصله ام سررفته. » مادربزرگ گفت:

«برو از تو اشِکاف یک تیکه لتَهّ بیار. از گوشه

حیاط هم چند تا لوخ و چند ورق روزنامه هم از

بالای گنجه بیار تا برات کاردستی درست کنُمُ. »

کمال باذوق نشست و گفت: «چقدر چیزهای

عجیب گفتین! لته رو که بلدم یعنی پارچه کهنه

ولی اون یکی دیگه چی بود از تو حیاط بیارم؟

کخ؟ یعنی کرم بیارم؟! » مادربزرگ خندید و

گفت: «لوخ! یعنی چوب حصیر. زمانی که

مامانت بچه بود با این چیزا و یک کاسه سیریش

براش اسبا ببازی درست مکِردمُ، ساعتها

کلَ هوَنگ همینا مشِد. » کمال که داشت قدبلندی

میکرد تا از بالای بوفه روزنامه بردارد گفت:

«کاسه سیرا بشیردونی و کل هپاچه؟ اه... بدم

میاد! » مادربزرگ ادای اخ مکردن درآورد و گفت:

«اولا به نعمت خدا نمِگِن اه! بعدشم سیریش

یک جور چسب طبیعیه که زمان قدیم باهاش

چیزی مچِسبوندم. کل هپاچه هم نه، کلَ هوَنگ،

یعنی سرگرم شدن. » کمال روزنامه ها را آورد

و گفت: «آهان! پس تو اون سریاله م یگفتن

ای نقدر سیریش نشو، یعنی چسبناک نشو!

کاش منم اون زما نها بودم تا با سیریش پشتی

دوچرخ هام رو م یچسبوندم، به جای این که

از تابستون منتظر باشم بابام درستش کنه! »

مادربزرگ خندید و کلاهی را که با روزنامه

درست کرده بود روی سر کمال گذاشت.

21 دی, 1400 17:57