داستان | چه کار میکنی فرفری جان؟

داستان

فرفری از آغل بیرون آمد. پشمهایش را تکان

داد و گفت: «بع! چقدر گرسنه ام. » دور حیاط

چرخی زد. قدم قدم رفت تا نزدیک سبز یها

رسید. دهانش آب افتاد. م یخواست یک

گاز به شویدها بزند که یک حلزون کوچولو

از زیر بر گهای جعفری بیرون آمد و گفت:

«آهای فرفری جان! چی کار م یکنی؟ حیف

این سبز یهای تازه دراومده نیست؟ ای نها

که سیرت نم یکنه. فقط ما رو آواره م یکنی. »

فرفری نگاهی به حلزون کرد، نگاهی به

سبز یها کرد. بعد رفت کنار کل مهای تپل و

مپل ایستاد. دهانش را باز کرد که یک گاز

آبدار به کل مها بزند که کرم کوچولو از زیر کلم

بیرون آمد و گفت: «آهای فرفری جان!

چه کار م یکنی؟ این کل مها خانه ماست.

م یخوای خونه خرابمون کنی؟ »

فرفری نگاهی به کرم کرد، نگاهی به کلم کرد.

رفت نزدیک بوت ههای خیار و گوجه ایستاد.

م یخواست یک گاز به بوت هها بزند که مار

کوچولو روی خاک ها جلو خزید و گفت: «آهای

فرفری جان! چه کار م یکنی؟ این بوت هها محل

استراحت ماست ». فرفری نگاهی به مار کرد،

نگاهی به بوت هها کرد. بعد راهش را کج کرد و

رفت سراغ گ لها. فکر کرد: «حیف گ لهای به

این قشنگی. » دهانش را بست و گ لها را بو

کرد. زنبور کوچولو ویزویز کنان جلو آمد و گفت:

«آهای فرفری جان! داری چی کار م یکنی؟ چرا

عل فهای توی باغچه رو نم یخوری تا گ لها بهتر

رشد کنند؟ » فرفری به عل فهای سبز و تازه و

آبدار نگاه کرد و با خوشحالی مشغول

خوردن شد.

19 دی, 1400 17:25