داستان |کتاب داستانم کو؟

داستان

من می گم: «الان هر چی توی بشقابه میخورم! »
اون می گه: «نخور تا تموم بشه، آهسته بخور تا لذت ببری »
من می گم: «دوست دارم زود روزها بگذره تا دوشنبه بشه
بریم خونهی خاله »
اون می گه: «عجله نکن و از روزهات استفاده کن! دوشنبه
هم میاد. »
من می گم: «بگ بگ کتاب داستانم رو ندیدی؟ »
اون می گه: «اگه توی کتابخونه نیست، پس برو دنبالش
بگرد! »
من می گم: «بگی هرچی می گم باید تکرار کنی! »
اون می گه: «من حرفهای خودم رو میزنم، تو هم
حرفهای خودت! »
من می گم: «چه بد که نمی شه ستارهها رو شمرد! »
اون می گه: «مهم اینه که از دیدنشون لذت ببری. »
نمیدونم حرفهای من درسته یا اون دایناسوری که توی
رویاهام باهاش آشنا شدم؟!

17 دی, 1400 13:8