داستان| چرا حرف نمی زنی؟

داستان

خاله و ماهان وارد حیاط شدند. سعید دستش را جلو برد و سرش را به علامت سلام تکان داد. ماهان گفت: «سلام، چرا حرف نم یزنی؟ » خاله سلام کرد. سعید سرش را به علامت سلام تکان داد. خاله داخل رفت. ماهان توپ را از کنار درخت برداشت و گفت: «بازی کنیم؟ » سعید سرش را به علامت موافقت تکان داد. ماهان با ناراحتی توپ را روی زمین انداخت و گفت: «اصلا تا حرف نزنی باهات بازی نم یکنم. »


سعید توپ را برداشت. به طرف ماهان گرفت و سرش را به علامت اصرار بالا و پایین کرد.
مادر صدا زد: «بچ هها بیاین کمی میوه و شربت بخورید بعد بازی کنین. » سعید دست ماهان را
گرفت و او را به طرف خانه کشید. ماهان یک برش هندوانه توی پی شدستی خودش گذاشت.
مادر گفت: «سعید جان شما هم بردار ». سعید سرش را به علامت تشکر تکان داد. مادر پرسید:
«چت شده امروز؟ دیگه داری نگرانم م یکنی! حرف بزن پسرم. » خاله پرسید: «اتفاقی افتاده؟ »
سعید سرش را پایین انداخ ت و آرام گفت: «چیزی نشده. »
مادر دستش را روی چان هی سعید گذاشت. سرش را بالا آورد و گفت: «پس چرا از صبح حرف
نم یزنی؟ »
سعید دهانش را باز کرد. ماهان پرسید: «ا سعید دندونت کو؟ » مادر گفت: «مبارکه، دندون
شیریت افتاده دیگه داری بزرگ م یشی ». خاله لبخند زد و پرسید: «برای همین حرف نم یزدی؟ »
ماهان پرسید: «یعنی سعید دیگه دندون نداره؟ » مادر جواب داد: «تا چند روز دیگه یه دندون
سفید و جدید جای این دندونی که افتاده درمیاد ». سعید گفت: «چه خوب. » و یک برش هندوانه
برداشت و گفت: «ماهان زود بخور بریم بازی. » همه به هم نگاه کردند و خندیدند.

17 دی, 1400 13:5