حکایت | یک روز من، یک روز استاد

حکایت

در روزگاران دور کشاورز ب یسوادی بود که
دوست داشت پسرش باسواد باشد. برای
همین او را به مدرس های در شهر برد و به استادی
سپرد. آن زما نها هر معلم یکی دو شاگرد بیشتر
نداشت و کلا سها روز و ساعت مشخصی
نداشت و پس از هماهنگی بین استاد و شاگرد
تشکیل م یشد. کشاورز که از مدرسه و استاد
خیالش آسوده شد به روستا بازگشت. روزها از
پی هم گذشت و در این مدت کشاورز به خود و
خانواد هاش سخت م یگرفت تا پسرش در شهر
به راحتی درس بخواند. با آمدن تابستان درس
و مدرسه تعطیل شد و پسر به روستا برگشت.
روزی ملای روستا که تنها باسواد آن جا بود
خواست تا سواد پسر
را امتحان کند اما پس از کمی سوال و جواب
فهمید که پسر همچنان ب یسواد است. پس به
او گفت: «در این مدت در شهر چه م یکردی
که چیزی نیاموختی؟ » پسر گفت: «تقصیر
من چیست که هفته هفت روز دارد؟ » ملا با
تعجب پرسید: «چطور؟ » پسر جواب داد: «یک
روز من مریض م یشدم، یک روز استاد. یک
روز من به حمام م یرفتم، یک روز استاد. یک
روز من لبا سهای کثیفم را م یشستم، یک روز
استاد. به این ترتیب شش روز هفته م یگذشت
و به درس و مدرسه نم یرسیدیم. جمعه هم که
درس و مدرسه تعطیل بود .»
از آن به بعد دربار هی کسی که با آوردن
بهان ههای ب یدلیل از انجام کارهایش سر باز
م یزند به کنایه م یگویند: «یک روز من، یک
روز استاد .

11 دی, 1400 18:7