حکایت| زاغ و ماهی

حکایت

در زما نهای قدیم در دهی دور، زاغی زندگی میکرد. زاغک چند روزی بود که هرچه اینطرف و آ نطرف میرفت، هیچ غذایی برای خوردن پیدا نمیکرد. تا اینکه یک روز رفت لب رودخانه تا ماهی شکار کند و بعد از مدتی دلی از عزا دربیاورد

 زاغک تازه نشسته بود
کنار رود که ناگهان یک ماهی توی هوا جست زد.
زاغ از فرصت استفاده کرد و قبل
از ای نکه ماهی دوباره بپرد توی
آب، آن را به منقار گرفت. ماهی
گفت: «تو که با این هیکل بزرگ
از خوردن من سیر نمیشی ». زاغ،
توجهی نکرد. ماهی ادامه داد: «اگه منو رها کنی، هرروز همی نجا
ده تا ماهی چا قوچله برات میارم تا حسابی غذا بخوری ». زاغ که دلش از گرسنگی
قاروقور م یکرد، سعی م یکرد حر فهای ماهی را جدی نگیرد و آن را یک لقم هی
چپ کند. ماهی گفت: «اگه حرف منو قبول نداری، بهت قول میدم. کافیه بگی
«قول » تا بین ما دوتا پیمان بسته بشه ». زاغ ساد هلوح تا خواست دهانش را باز کند
و بگوید «قول »، ماهی از توی دهانش بیرون پرید و خودش را خلاص کرد.


** این داستان از کتاب «مرزبا ننامه » نوشت هی «سعدالدین ورَاوینی » انتخاب
و به زبان ساده بازنویسی شد هاست.

6 دی, 1400 16:8