حکایت | حکایت های شیرین

حکایت

سپر بزرگ
مردی ساد ه لوح با سپر بزرگی به جنگ رفت. از قلعه دشمن سنگی به طرف سرش پرتاب کردند وکله اش شکست. مرد با ناراحتی داد زد: «ای مردک، مگر کوری؟ سپر به این بزرگی را نمیبینی و به کله من سنگ میزنی » ؟ برگرفته از کلیات عبید
با دانه اش خریده ام
مردی بود که خرماها را با دانه میخورد، گفتند چرا دانه را هم میخوری؟ گفت: «چون خرمافروش وزن دانه ها را هم حساب کرده و پول آ نها را هم داد هام. »

برگرفته از لطایف الطوایف
نشانی گنج
ساد ه لوحی را در بیابان دیدند که زمین را میکند و عصبانی بود. پرسیدند:
«چه کار میکنی؟ » گفت: «گنجی را در زمین دفن کردم اما هرچه میگردم
پیدا نمیکنم. » پرسیدند: «مگر وقتی گنج را دفن کردی برایش نشانه ای
نگذاشتی؟ » گفت: «گذاشتم، تکه ابری روی گنج در آسمان بود.

23 آذر, 1400 17:5