حکایت |استاد زیرک و شاگرد مغرور

حکایت

در زمان قدیم، شاگرد بااستعدادی پیش استاد باتجربه ای کشتی یاد گرفته بود. استاد سیصد و پنجاه و نه فن کشتی را به شاگرد آموزش داده بود به جز یک فن که آموزش آن را به تاخیر انداخته بود.

یک روز شاگرد پیش پادشاه شهر
گفت: «حالا من بهترین کشتیگیر شهر هستم
و حتی از استاد خودم که پیر شده است از
نظر قوتّ] 1[ و مهارت بهتر هستم ». پادشاه که
غرور جوان را دید، دستور داد یک مسابقه ی
کشتی بین شاگرد و استاد برگزار شود. پس
مسابقه ای ترتیب دادند و آن دو با هم کشتی
گرفتند. شاگرد با نهایت قدرتش وارد میدان
شد و استاد متوجه شد که از نظر قدرت بدنی
شاگرد از او برتر و قو یتر است. پس تصمیم
گرفت از آن فن سیصد و شصتم که به شاگرد
نیاموخته بود استفاده کند. شاگرد که پیش از
این، آن فن را نیاموخته بود نتوانست مقابل فن
استاد مقاومت کند و در نتیجه استاد او را از
زمین کند و فروکوفت] 2[. شاگرد بعد از زمین
خوردن از استاد پرسید: «چرا آخرین فن را به
من نیاموخته بودید؟ » استاد گفت: «آ نقدر
نادان نبودم که به فکر روزهای پیری خودم
نباشم ». پادشاه که از عاقبت اندیشی استاد
خوشش آمده بود لباس ارزشمندی به او هدیه
داد و شاگرد شکست خورده را به خاطر غرور
بی جایش مورد سرزنش قرار داد.
استاد زیرک و شاگرد مغرور
] 1[ قوت: قدرت، نیرو
] 2[ فروکوفتن: کسی را بر زمین زدن
** این حکایت از کتاب گلستان
سعدی بازنویسی شده است.

21 آذر, 1400 17:16