داستان کودک| شغال طاووس نما

داستان کودک

در روزگاران قدیم، شغالی زندگی میکرد که داستان زندگی‌اش از همان روزها تا الان بر سرزبا ن‌هاست.

 ماجرا از این قرار است که یک‌روز شغالک حین گشت وگذار به یک خمُ] 1[ رنگ برخورد. از روی کنجکاوی رفت توی خم. یک ساعتی آ نجا ماند و وقتی بیرون آمد،پوستش رنگارنگ شده بود. به دست وپاهایش نگاه کرد. باورش نمی‌شد، سرتاپا سبز و سرخ و زرد شده بود. با عجله و خوشحالی رفت پیش دوستانش. شغا لهای دیگر که او را دیدند، گفتند: «دوست عزیز ما! چرا مثل سابق نیستی و با تکبر] 2[ رفتار می‌کنی؟ » شغالک بادی به غبغب انداخت و گفت: «یک نگاه به من بیندازید! با این‌همه رنگ، چیزی از باغ و بوستان کم ندارم. دیگر من را شغالک صدا نکنید.
چه کسی در جهان شغالی به این زیبایی دیده؟ من از امروز طاووسم! » یکی از شغا لها پرسید:
«یعنی مثل طاوو سها راه می‌روی؟ ». شغالک جواب داد: «معلوم است که نه! » شغال دیگری گفت: «پس لااقل باید بتوانی مثل طاوو سها آواز بخوانی » شغالک، کمی صدایش را صاف کرد
و با ناراحتی جواب داد: «نه، این کار را هم نمیتوانم بکنم » شغالک متوجه شد با تغییر دادن ظاهرش، تبدیل به شخص دیگری نمی‌شود.
** به نظر تو اگر شغالک میتوانست ادای راه رفتن و آواز خواندن طاووس را دربیاورد، آ نوقت دوستانش
باید طاووس صدایش م یکردند؟
این حکایت از کتاب «مثنوی معنوی » انتخاب و به زبان ساده بازنویسی شده است.
] 1[ کوزه سفالی
] 2[ غرور

15 آذر, 1400 12:59