حکایت | ماهی و ما هی خوار

حکایت

مرغ ماهی خوار لبه اسکله نشسته بود که چشمش به یک ماهی قبراق و سرحال افتاد.

 دهانش آب افتاد و به ماهی گفت: «ای ماهی
بیچاره! از این آب شور چه میخواهی؟ این هم شد زندگی که دایم
در آب گل آلود به اینطرف و آنطرف میروی؟ من را ببین! برای
خودم در خشکی به خوبی و خوشی زندگی میکنم. اینجا نه از
صیاد خبری هست، نه نگران توفان و سیل هستم. به تو قول میدهم
اگر پایت به خشکی برسد، دیگر هیچوقت به دریا برنگردی ». ماهی
زیرک جواب داد: «این آب تیره و سیاه، برای من چشمه نور است.
خانه هرکس برای خودش، بهترین جای دنیاست و برای ماهی، کجا بهتر از
دریا؟ سیل، برای ساکن دریا وحشتناک نیست. ما ماهی ها از موج و توفان
ترسی نداریم بلکه از دشمن بدخواه میترسیم و دوری میکنیم هما نطور
که بره از گرگ فرار میکند. زندگی من در دریا آسان و بی خطر نیست اما در
خشکی دامی برای من پهن شده است که در آن نخواهم افتاد .»
*این حکایت را «پروین اعتصامی » در قالب شعر سروده و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده ایم.
**دوست من، این حکایت را با شعر «روباه و زاغ »
در کتاب فارسی پایه چهارم مقایسه کن. چه
شباهت هایی بین این دو قصه و چه تفاوتی بین
ماهی و زاغ وجود دارد؟

25 آبان, 1400 15:7