حکایت | حضرت سلیمان و مرد کشاورز

حکایت

روزی حضرت سلیمان گذرش به صحرایی خشک و بی آ ب وعلف افتاد.

 پیرمرد برزگر] 1[ در آن صحرا مشغول دانه کاشتن بود. حضرت سلیمان به او گفت:
«ای پیرمرد! این چه کاری است که میکنی؟ نه آب به اندازه کافی داری، نه
بیل و لوازم کشاورزی. من که در مزرعه پرامکاناتی کشاورزی میکنم، مگر چقدر
محصول برداشت میکنم که تو در این صحرای دانه سوز] 2[ به نتیجه دادنِ زحماتت
امیدواری؟ » کشاورز جواب داد: «من دانه میکارم و خداوند آن را پرورش
میدهد. آب من، عرق پیشانی ام است و بیل من، انگشتهایم. زحمت من و
لطف خدایی که من را آفریده، این یک دانه را به هفتصد دانه تبدیل م یکند .»
*این حکایت از کتاب «مخز ن الاسرار » است که «نظامی »، شاعر بزرگ قرن ششم آن را
سرود ه است و ما به زبان ساده بازنویسی کرده ایم.
**دوست من ب هنظر تو این حکایت با کدام ضرب المثل هم معنی است؟
1. از تو حرکت، از خدا برکت!
2. هر آ نکس که دندان دهد، نان دهد.
] 1[ کشاورز
] 2[ خشک و ب یحاصل

24 آبان, 1400 17:25