داستان| سال تحویل پرماجرای ماهی ها

داستان

عید نزدیک بود؛ ماهی ها دورهم جمع شده بودند تا شهرشان را تمیز و مرتب کنند. هر کسی یک کاری می کرد. 

«پولکی » مرجان ها را تمیز کرد. «قرمزی » هرچی زباله توسط

آدم ها توی دریا ریخته شده بود را جمع کرد و «فرِفری » هم که از همه سریع تر بود سراغ

صدف ها رفت و مروارید داخل صدف ها را برق انداخت. شهر ماهی ها زیبا و

تمیز شده بود. حالا همه از این که محل زندگی شان زیبا و تمیز بود خوشحال بودند و

حال شان خوب بود. اما فردای آن روز سر و کله آدم ها پیدا شد. یک نفر پوست پفکش

را داخل آب انداخت. بعدی باقی مانده خوراکی اش را روی شن های ساحل انداخت و

زباله با موج وارد محل زندگی ماهی ها شد. ماهی ها که از خواب بیدار شدند آماده جشن

گرفتن برای سال جدید بودند، اما وقتی همه جا زشت و کثیف باشد دیگر جشن گرفتن

مزه نمی دهد. پولکی گفت: «چیزی تا سال تحویل نمونده، نمی شه که شهرمون

کثیف باشه ». قرمزی گفت: «ولی آدم ها زباله زیادی این جا ریختن، تا لحظه سال

تحویل نمی تونیم این جا رو مرتب و تمیز کنیم ». فِرفری هم آهی کشید و گفت:

«فکر کنم بعضی آدم ها حتی محله خودشون رو هم کثیف

می کنن، چون اگه کسی بدونه تمیزی و زیبایی چقدر خوبه، خونه

ما ماهی ها رو کثیف نمی کنه ». همین موقع یک پسر با قلاب

ماهیگیری رسید و ماهی ها با دیدنش فرار کردند. قرمزی به ساعتش

نگاه کرد، چیزی تا سال تحویل نمانده بود. نگاهی به قلاب پسر کرد

و فکر جالبی به ذهنش رسید و گفت: «ماهی های عزیز یک فکر بکر

دارم ». بعد هم رفت سراغ در کنسرو که توی آب افتاده بود. زباله را آرام

به قلاب پسرک وصل کرد. پسر که فکر کرد ماهی شکار کرده قلاب را

کشید بالا و دید که زباله به قلابش وصل شده. برای همین ناراحت شد

و دوباره قلابش را انداخت توی آب. این بار پولکی یک قوطی آب میوه را

برداشت و به قلاب وصل کرد. پسرک دوباره قلاب را کشید و چشمش

به زباله بعدی افتاد. این بار نوبت فرفری بود که از همه سریع تر بود.

به محض این که پسرک قلاب را داخل آب انداخت فرفری یک زباله به

آن وصل کرد. پسرک هی قلابش را می انداخت توی آب و ماهی ها هی

زباله به آن وصل می کردند. پسرک خسته شد و وسایلش را جمع کرد.

ماهی ها هم خسته شده بودند؛ اما محل زندگی شان دوباره تمیز شده

بود و آماده بودند سال جدید را جشن بگیرند.

23 اسفند, 1400 16:40