داستان |ماهی گلی خوشحال

داستان

شب وقتی بابای سعید به خانه آمد، یک پلاستیک دستش بود. پلاستیک را با لبخند به سعید داد. سعید با تعجب آن را نگاه کرد.

 

داخلش یک ماهی قرمز کوچولو بود. سعید

خوشحال بالا و پایین پرید. مامان سعید

ماهی را داخل تنگ آب انداخت. تنگ ماهی

را برای سال تحویل سر سفره هفتسین

میگذاشتند. سعید با خنده به ماهی نگاه

میکرد، ولی ماهی نمیخندید. سعید از ماهی

پرسید: «چرا ناراحتی ماهی گلی؟ » بعد از

نگاه به ماهی فهمید که می گوید: «دلم برای

دوستام تنگ شده... » سعید غمگین شد. شب

وقت خواب، فکری به ذهن سعید رسید. فردا

صبح زود خوشحال پیش تنگ رفت. ماهی را

از خواب بیدار کرد و یواشکی چیزی در گوش

ماهی گفت. ماهی خوشحال شد و خندید.

بعد از سال تحویل، سعید با مامان و بابا،

تنگ ماهی را به پارک بردند و ماهی را داخل

استخر پارک انداختند. ماهی پیش دوستانش

میخندید و برای سعید باله تکان میداد

23 اسفند, 1400 16:29