داستان | بره کوچولو و غذای عجیب

داستان

تابستان بود و گلُی همراه خانواده اش چند روزی

پیش مادربزرگ آمده بودند تا در کارها به او

کمک کنند. مادربزرگ یک بره کوچولو و شکمو

داشت که هر چیزی را که میدید، میخورد.

یکروز صبح مادربزرگ و گلی بره کوچولو را به

دشت بردند تا حسابی بچرد. بره کوچولو از این

طرف به آن طرف جست میزد و علفهای تازه

را امتحان میکرد. لای علفها یک نایلون سبز

راه راه افتاده بود.

بره کوچولو نایلون را دید و فکر کرد پوست

هندوانه است اما وقتی آن را بو کرد، دید بوی

هندوانه نمیدهد. به نایلون سم زد و صدای

خش خش شنید. دهانش را باز کرد تا مزه ی

آن چیز عجیب را امتحان کند. یک دفعه

مادربزرگ و گلی داد زدند: «نه » بره کوچولو

ترسید و عقب رفت.

مادربزرگ و گلی کنار عل فها رفتند. گلی به بره

کوچولو گفت: «اگه اونو بخوری مریض م یشی »

مادربزرگ گفت: «ببین چ هجوری بعضی از این

آدمای ب یفکر هم به طبیعت ضرر م یزنند هم

به این زبون بسته ها ». گلی که یک کیسه ی

بزرگ مشکی در دست داشت، نایلون را داخل

آن انداخت و گفت: «من میرم اون طرف رو هم

نگاه کنم تا اگه نایلون یا بطری افتاده بود، جمع

کنم. بی زحمت شما هم مواظب باشید بره

کوچولو هر چیزی نخوره .»

بره کوچولو داشت علفهای خوشمزه م یخورد.

مادربزرگ مواظب بره کوچولو بود و خوشحال

بود که گلی ای نقدر طبیعت و حیوانات را

دوست دارد.

17 اسفند, 1400 17:23