داستان | آسیابان و روباه زیرک

داستان

در زمانهای قدیم، آسیابانی بود. او متوجه شد که دوتا از کیسه های آردش خالی شده و مقداری آرد هم روی زمین ریخته شده است. 

آسیابان تصمیم گرفت شب نگهبانی

بدهد تا بفهمد ماجرا چیست. نیمه های شب

بود و آسیابان با چوب بلندی که در دست

داشت پشت کیسههای آرد پنهان شده بود

که صدای پایی را شنید. آسیابان از پشت

کیسههای آرد، روباهی را دید که آهسته

داشت به کیسه های آرد نزدیک میشد. وقتی

روباه دهانش را نزدیک کیسه آرد برد آسیابان

با چوب به جانش افتاد و قبل از اینکه روباه

فرار کند رفت و در را بست. روباه فریاد زد:

«چرا میزنی؟ » آسیابان گفت: «به خاطر

اینکه خسارت آردهایم را از تو بگیرم. »

روباه گفت: «نه، این کار را نکن... با من بیا

همین الان برویم تا آردهایت را پس بدهم. من

دو کیسه آردت را نخوردم بلکه روی درختی

آن را پنهان کردهام تا در زمستان که آذوقه

نیست از آن استفاده کنم. » آسیابان دم

روباه را گرفت و با هم از آسیاب بیرون رفتند

تا به درخت گردویی رسیدند. آسیابان گفت:

«زود باش برو بالا و کیسههای آردم را بینداز

پایین. » روباه گفت: «تمام دست و پا وکمرم

ازشدت کتکهایی که زدی درد میکند. من

همینجا هستم تو برو بالای درخت و کیسهها

را بردار... »

آسیابان از درخت بالا رفت و روباه مکار هم از

فرصت استفاده کرد و فرار کرد.

17 اسفند, 1400 16:42