داستان| سطل گرسنه پارک

داستان

سطل زباله خیلی خوشحال بود. این اولین

روز کاری او بود. پشت سطل، یک پارک بود.

سطل کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد.

پسر بچه ای را دید که داشت هلو میخورد.

سطل منتظر ماند تا پسر بچه هسته هلویش

را درون سطل بیندازد. سطل دهانش را

حسابی باز کرد اما پسربچه از همان دور هدف

گیری کرد و هسته هلویش را به طرف سطل

پرتاب کرد. هسته هلو به پیشانی سطل خورد

و صدای نال هی سطل بلند شد. هسته هلو

جلوی سطل افتاد. کمی بعد دختر بچه با یک

عروسک که داخل یک کارتن بود به او نزدیک

شد و بعد از بیرون آوردن عروسک، کارتن را

داخل سطل انداخت و به طرف مادرش رفت

و از او به خاطر هدی هاش تشکر کرد. سطل

به آدمهایی که دورتر پلاستیکهای زباله شان

را کنار خیابان یا جوی میگذاشتند نگاه کرد.

بعد از چند دقیقه، گربه ها سراغ زباله ها

رفتند و کوچه را کثیف کردند. سطل که حالا

دلش هم درد گرفته بود، با خودش گفت:

«آخه چرا زباله ها را داخل من نمی اندازن یا

اگه هم می اندازن تر و خشک رو با هم قاطی

میکنن؟ »

سطل زباله تا شب به این چیزها فکر کرد و

خسته و گرسنه خوابید. صبح روز بعد وقتی

چشمانش را باز کرد مأمور مهربان شهرداری

را دید که اسپری به دست روی بدنش چیزی

مینویسد. مامورشهرداری که کارش تمام شد

سطل هر کاری کرد نتوانست نوشته ی روی

خودش را ببیند. سطل آرزو کرد این نوشته

هر چه هست بقیه با دیدنش کمی بیشتر به

او توجه کنند.

11 اسفند, 1400 18:32