داستان | نامه به آقای همسایه

داستان

سلام آقای همسایه، مدتی است می خواهم

موضوعی را به شما بگویم، برای همین این

نامه را نوشتم و زیر برفپاککن ماشین شما

گذاشتم. شما هر روز ماشینتان را کاملا

داخل پیادهرو پارک میکنید که باعث زحمت

همسایهها میشود. به طور مثال آقای رسولی

که سالمند هستند باید با کلی خرید از پیادهرو

وارد خیابان بشوند تا از کنار ماشین شما رد

شوند. یک بار شاهد بودم پای ایشان به لبه

جدول گیر کرد و صدمه دید. یا خانم عطایی که

نزدیک شما زندگی میکنند. ایشان با کالسکه

دوقلوهایش را به پیادهروی میبرد و به خاطر

شما کلی به زحمت میافتد. حتما آقای حسینی

را میشناسید. مادر آقای حسینی معلول است

و با ایشان زندگی میکند. هر بار باید ویلچر را

از پیادهرو به خیابان ببرند چون شما راه پیادهرو

را بند آوردید.

راستی الناز خواهر من هم نابیناست و با عصای

سفید راه میرود؛ برای همین پیادهرو برای او

راحت و بیدردسر است اما او هم به خاطر شما

توی دردسر میافتد. برای همین خواهش میکنم

به این موضوع دقت کنید. من میدانم آدم خوبی

هستید؛ شاید حواستان نبوده و فراموش کردید

پیادهرو برای پیاده هاست نه جای پارک کردن

ماشین. راستی همراه نامه یک شاخه گل هم

گذاشتم که بدانید شما را دوست دارم.

موفق باشید

مجید همسایه شم

11 اسفند, 1400 18:14