حکایت|کاری که با ده قبلی کردم!

حکایت

درویشی به روستایی رفت. عده‌ای از اهالی روستا را دید که سر میدان جمع شده بودند. درویش

رو به مردم روستا کرد و گفت: «من خیلی گرسنه‌ام. لطفا به من غذا بدهید تا بخورم. اگرندهید

همان کاری را با شما میکنم که با روستای قبلی کردم ». مردم روستا که از حرف

درویش ترسیده بودند، خیلی سریع برایش غذا آوردند و او با ولع شروع به

خوردن کرد. بعد از ای نکه غذایش را خورد یکی

از اهالی از درویش پرسید: «حالا تعریف

کن ببینم چه بلایی سر مردم روستای

قبلی آوردی؟ » درویش جواب داد:

«هیچی! از آن‌ها غذا خواستم به

من ندادند، من هم راه روستای

شما را در پیش گرفتم. اگر شما

هم به من غذا نمیدادید، به

روستای بعدی میرفتم! »

11 اسفند, 1400 18:1