حکایت| راه و رسم دوستی

حکایت

در زما نهای قدیم یک روز دو تا از دانشمندان

معروف شهر با حاکم همسفر شدند تا برای

انجام کاری با هم به شهری دیگر بروند. این

دو دانشمند به همراه حاکم و چند سرباز، سوار

اس بهایشان شده بودند و از وسط بیابان

م یگذشتند. حاکم که از دوستی دو دانشمند

و احترام آ نها به همدیگر زیاد شنیده بود،

تصمیم گرفت این دو دانشمند را امتحان کند،

نقش های به سرش زد. او با اسبش نزدیک

دانشمند اولی شد و به او گفت: «این دوست و

همکار تو چقدر تنبل و ب یعرضه است. دایم از

اسب تو عقب م یماند آیا او بلد نیست اسب را

هی کند و براند؟ » دانشمند با شنیدن این

حرف لبخندی زد و گفت: «تقصیر

دوستم نیست قربان. تقصیر

اسبش است، البته اگر هر اسب

دیگری هم به جای اسب دوستم

بود عقب م یماند. چون هما نطور که م یدانید

کوهی از علم و دانش روی آن اسب نشسته

است. حیوان زبان بسته توان سواری دادن

به یک دانشمند بزرگ را ندارد! » حاکم وقتی

این حرف را شنید از سرعت اسبش کم کرد

تا به اسبی که دانشمند دومی روی آن بود،

برسد. وقتی حاکم نزدیک دانشمند دومی

شد سرش را به طرف او چرخاند و گفت: «چرا

این دوست دانشمند تو اصلا رًعایت حال تو و

اسبت را نم یکند و دایم از تو جلو می افتد؟ »

دانشمند دومی در جواب حاکم گفت: «تقصیر

دوستم نیست حاکم، تقصیر اسبش است

چون م یداند که چه انسان بزرگی سوارش

شده، به خاطر همین خوشحال است و

یورتمه میرود. »

حاکم در دلش به این دوستی و

احترام، آفرین گفت

3 اسفند, 1400 17:39