داستان | چی به چیه؟

داستان

سیبزمینی کمی تکان خورد. خاک قلقلکش

آمد. ریز خندید. سیب زمینی پرسید: «اون

بیرون چه خبره؟ دلم میخواد ببینم، اما همش

این زیرم » خاک گفت: «این بالا یه عالمه

بوت هی سیب زمینی هست مثل خودت، ی ککم

اون طر فتر چندتا درخت بزرگ میبینم، چندتا

درخت پر از گردو .»

سیب زمینی پرسید: «گردو دیگه چیه؟ » خاک

کمی ج اب هجا شد و گفت: «گردو یه میو هی

خوشمز هست، از تو ی ککم گردتره اما رنگش

سبزه، مثل بوت هی قشنگت! »

سیب زمینی پرسید: «دیگه چی م یبینی؟ »

خاک به اطراف نگاه کرد و گفت: «چند تا

گنجشک روی درخت توت همسایه نشستن و

آواز میخونن .»

سیب زمینی پرسید: «گنجشک چیه؟ » خاک

دانه های ریزش را تکان داد و گفت: «یه

جور پرند ه است! پرند هها م یتونن توی

آسمون پرواز کنن ». سیب زمینی پرسید:

«آسمون دیگه چیه؟ » خاک فوتی کرد و جواب

داد: «آسمون اون بالاست، خیلی بالا، همون

جایی که ابرا هستن »

سیب زمینی آرام پرسید: «ابر دیگه چیه؟ »

خاک گفت: «همون که ازش بارون م یباره!

مثل پنبه سفیده ». سیب زمینی ساکت شد.

خاک نرم شد و پرسید: «چرا ساکت شدی؟ »

سیب زمینی جواب داد: «پنبه چیه؟ بارون چه

شکلیه؟ »

خاک کمی فکر کرد. یک دفعه گفت: «فهمیدم.

من کمی کنار میرم تا خودت ببینی چی به

چیه! » خاک آرام از روی سیب زمینی کنار

رفت. سیب زمینی نفس محکمی کشید. همه

جا را خوب دید. آسمان آبی بود. خورشید نور

طلای یاش را روی مزرعه میپاشید. گنجشکها

روی درخت توت نشسته بودند و گردوها لبخند

میزدند و به سیب زمینی نگاه میکردند

3 اسفند, 1400 17:30