داستان| کمک به دیگران

داستان

نزدیک غروب، علی در حیاط آپارتمان مشغول دوچرخه سواری بود که تصمیم گرفت توی کوچه برود و در فضای بزرگ تری، دوچرخه سواری کند

. توی کوچه، مرد جوانی علی را

صدا زد و گفت: «عمو بیا کارت دارم... »

علی جلو رفت و سلام کرد. مرد جعب های که

در دستش بود، نشان داد و گفت: «میشه

اینو بذارم روی دوچرخ هات و ببریمش

خون همون؟ » علی قبول کرد. با خودش فکر

کرد حتما این کار خوبش را برای مادر و پدرش

تعریف م یکند و تشویق م یشود. آن مرد،

جعبه را روی دوچرخ ه گذاشت و راه افتادند.

همان موقع، آقا رضا از راه دور علی را صدا زد.

علی و مرد جوان ایستادند تا آقا رضا به آ نها

رسید.آقا رضا همسای هی بالای ی علی بود. علی

را کناری کشید و به او

گفت: «این آقا رو م یشناسی؟ » علی گفت:

«نه » آقا رضا پرسید: «بابا، مامانت از این

قضیه خبر دارن؟ » علی گفت: «نه » آقا رضا

از مرد جوان عذرخواهی کرد که علی نم یتواند

همراه او بیاید. مرد جوان هم کارتونش را

برداشت و رفت. علی و آقا رضا به سمت خانه

راه افتادند. توی راه، آقا رضا برای علی توضیح

داد: «کمک کردن خیلی هم خوب ه. اما وقتی

کسی رو نم یشناسی و م یخوای کمک کنی

حتما باید با همراهی یک بزرگ تر یا با اجازه و

تایید بابا، مامانت باشه. »

یک دفعه علی و آقا رضا، صدای مادر علی را

شنیدند. مادر که داشت دنبال علی م یگشت،

جلو آمد و گفت: «نگرانت شده بودم! » علی

معذرت خواهی کرد. آقا رضا ماجرا را توضیح

داد و مادر علی از او تشکر کرد.

3 اسفند, 1400 16:52