داستان | مهمانی خانم هزارپا

داستان

جشن تولد خانم هزار پا بود. او همه ی

کارهایش را انجام داده بود و فقط

کفشهایش را نپوشیده بود. وای! آن

همه کفش.

«کفش سفید بیا جلو! کفش صورتی

چقدر خاکی شدی! کفش قرمز پس بندت

کجاست؟ کفش قهو های تو چقدر کهنه شدی! »

خانم هزارپا هم هی کفشهایش را پوشید اما هنوز یکی از پاهایش کفش نداشت. خانم هزارپا هر

چی فکر کرد یادش نیامد که کدام یک از کفشهایش گم شده است.

«تق تق! وای! مهما نها آمدند ». خانم هزارپا دستپاچه شد. خجالت کشید. دور خودش چرخید.

خواست از پشت در بگوید: «لطفا چند دقیقه دیگه بیاین » اما دلش نیامد. مهم نبود که یکی از

پاهایش کفش نداشت. مهم دوستان مهربانش بودند که پشت در منتظر بودند.

خانم هزارپا، پای بدون کفش اش را پشت پاهایی که کفش داشتند پنهان کرد تا دیده نشود.

بعد با شادی در خانه را باز کرد. عنکبوت و جیرجیرک بودند. «هورا! » کم کم بقیه ی مهما نها هم

آمدند. شمعها روشن شد. چند بادکنک به افتخار خانم هزارپا ترکید. هدیه ها باز شد. کیک

بریده شد. چنگال جیرجیرک از دستش افتاد. چرخ خورد و فرِتی رفت زیر میز.جیرجیرک

فوری زیر میز رفت. وای کفش قرمز خانم هزارپا آ نجا بود. همه میخندیدند

و کسی حواسش به جیرجیرک نبود به جز خانم هزار پا.جیرجیرک آهسته

کفش قرمز را جلوی پاهای خانم هزار پا گذاشت. کسی متوجه نشد که خانم

هزارپا چطور کفش قرمزش را پوشید

3 اسفند, 1400 16:40