حکایت| دست و زبان

حکایت

روباه با ترس و لرز از هیز مشکن خواست که او را پناه

بدهد تا به دست شکارچی نیفتد. هیزم شکن گفت:

«برو داخل کلبه پنهان شو و نترس. » روباه نفس نفس

زنان از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد. چند لحظه بعد

شکارچی رسید و به هیزمشکن گفت: «این طر فها

روباهی ندیدی؟ » هیز مشکن جواب داد: «نه. » و در

همان حال با انگشت به کلبه اشاره کرد. شکارچی

متوجه اشاره نشد و از آ نجا دور شد. وقتی شکارچی

رفت، روباه از کلبه بیرون آمد و دور شد. هیز مشکن

فریاد زد: «ای نقدر معرفت نداشتی که تشکر کنی، من

تو را از مرگ نجات دادم! » روباه گفت: «اگر دست و

زبانت با هم یکی بود، حتما تشکر میکردم.

2 اسفند, 1400 16:25