داستان| با مسواک قهر نکن

داستان

من میگم: «بهتره تند تند غذامونو بخوریم و بازی کنیم بگَی! » اون میگه: «بهتره غذامونو

آهسته بخوریم و ازش لذت ببریم! »

من میگم: «چرا وقتی داد میزنم تو ساکت نمیشی بگَی؟ » اون میگه: «اما داد زدن کار

درستی نیست! »

من می گم: «آخه تو چرا بازیهای کامپیوتری رو دوست نداری؟ » اون میگه: «چون باید همش

یه جا بشینیم! »

من میگم: «تو چرا هرچی من میخورم رو نمیخوری؟ » اون میگه: «چون من بگبگ هستم

و تو دوست بگبگ! »

من میگم: «وااای دندونم درد میکنه! » اون میگه: «چون با مسواک خیلی وقته قهری! »

من میگم: «تو توی خیال یه بچهی دیگه هم میری؟ » اون میگه: «هر بچهای میتونه منو توی

خیال خودش ببره! »

نمیدونم من راست می گم یا اون بچه دایناسوری که توی رویاهام باهاش دوست شدم؟!

2 اسفند, 1400 15:58