داستان| تمساح خودخواه

داستان

در رودخان هی اعماق جنگل، تمساح خودخواه

بزرگی زندگی م یکرد. او اجازه نم یداد هی چکدام

از جانوران جنگل به رودخانه نزدیک شوند. هر

روز کارش این بود که داد و بیداد راه بیندازد و

نگذارد حیوانات دیگر آب بخورند یا آبتنی کنند.

«هیچکی حق نداره به رودخونه ی من نزدیک

بشه، دور شید وگرنه همه تونو میخورم .»

به همین خاطر توی رودخانه هیچ جانوری باقی

نماند. نه ماهی، نه قورباغ های، نه وزغی و نه

خرچنگی. بسیاری از حیوانات راهی طولانی را تا

رودخان های دیگر م یرفتند تا آن جا آب بخورند.

تمساح هر روز به پشت زیر آفتاب لم م یداد و با

یک چوب دندانهای بزرگش را برق م یانداخت.

هر روز این کار تکرار میشد تا این که یک روز

صبح خیلی زود وقتی حیوانات جنگل هنوز

خواب بودند، ناله ی بلندی توی جنگل پیچید که

همه را بیدار کرد. حیوانات جنگ لدیدند تمساح

به پشت افتاده بود، چان هی باد کرد هاش را نگه

داشته بود و اشک م یریخت.

حیوانات با ترس و لرز جلو آمدند اما خیلی

نزدیک نشدند. گوزن پرسید: «به نظرتون

چشه؟! » سنجاب سری تکان داد و گفت:

«نمیدونم ». توکا جیک جیکی کرد و گفت:

«شاید مریض شده ». حیوانات جنگل دور

تمساح جمع شده بودند و هر کس حدسی

میزد که ناگهان سروکل هی موش کوچولویی

پیدا شد که داشت بو م یکشید و جلو م یآمد. او

از روی دم تمساح رد شد و صاف روی شکمش

آمد. همه از تعجب خش کشان زده بود.

«اوه... موشه رو نیگا... یا خلُه یا خیلی شجاع... »

این را میمون یواشکی گفت. ایگوانا گفت:

«وای... حتما خورده م یشه... شک نکنین! »

موش کوچولو از روی گردن کلفت تمساح بالا

خزید و وارد دهان بازش شد. هم هجا ساکت

بود. موش چیزی را گرفت و هی کشید و

کشید و کشید. بعد ی کدفعه از دهان

تمساح بیرون آمد. حیوانات هیجا نزده

از خوشحالی جیغ زدند. موش، دندان

بزرگ تمساح را روی شان هاش گذاشت

و از روی شکمش پایین آمد. تمساح تکانی

به خودش داد و نشست: «آخیش! دیگه هیچ

دردی ندارم .»

«اون درد برای این دندون کرم خورده بود » موش

این را گفت و بعد با لبخندی به سمت تمساح

چرخید: «م یخوای برگردونمش سرجاش؟! »تمساح با ترس گفت: «نه نه نه! یه جایی گم و

گورش کن. وقتی کارت تموم شد برگرد همی نجا

که برات یه هدیه دارم ». موش تند رفت و

دندان کر مخورده را زیر درختی چال کرد. وقتی

برگشت تمساح با یک آجیل خوشمزه منتظرش

بود. هما نطوری که تمساح داشت آجیل

خوردن موش را تماشا میکرد گفت: «تو خیلی

باهوش و مهربونی. ممنون که منو از دندون درد

نجات دادی. اگه این دندون درد دوباره برگشت

چه کار کنم؟! » موش که داشت ری زریز هدی هی

خوشمز هاش را م یخورد گفت: «کاری نداره. من

کمکت میکنم که مراقب دندونات باشی. نگران

نباش ». به زودی موش و تمساح بهترین

دوستان هم شدند.

یک روز صبح تمساح دعو تنام های برای هم هی

حیوانات فرستاد. توی دعو تنامه آمده بود:

«همه ی شما رو به نوشیدن آب رودخونه و آبتنی

دعوت میکنم... لطفا بیاید.... رودخونه برای

همه ی ماست... منم به کسی صدمه نم یزنم .»

و به این ترتیب حیوانات دعوت تمساح را قبول

کردند و همه شان به رودخانه برگشتند.

1 اسفند, 1400 18:50