حکایت | روباه زیرک و گرگ شکمو

حکایت

روباه و گرگ به باغی رسیدند اما در باغ محکم بسته شده بود و دور و بر دیوار بلند باغ پر از خارهای تیز بود. 

روباه و گرگ آ نقدر دور و بر باغ

چرخ زدند تا بالاخره راهی پیدا کردند که داخل

شوند. روباه چون جث هاش لاغرتر از گرگ بود

به آسانی از سوراخ گذشت. گرگ که هیکلش

از روباه درش تتر بود با زحمت و زور خودش را

از سوراخ رد کرد. با خوشحالی به طرف میو هها

رفتند. مدتی بعد روباه خودش را عقب کشید

و گفت: «من دیگر سیر

شدم! » گرگ هما نطور

که م یخورد، گفت: «این

حر فها چیه؟ بیا بخور که دیگر از این فرص تها

پیش نم یآید. این همه میو ههای خوشمزه را در

کجا م یتوانی پیدا کنی؟ »در همان موقع باغبان

که آن اطراف خوابیده بود با صدای خ شخش

شاخه و بر گهای درخت از خواب بیدار شد و

هما نطور که چو بدست یاش را در دست گرفته

بود پاورچی نپاورچین خود را به آ نها نزدیک

کرد. روباه و گرگ وقتی باغبان را دیدند، پا به

فرار گذاشتند و با عجله به طرف سوراخی که

از آن داخل شده بودند، دویدند. روباه که کمتر

میوه خورده بود با چالاکی و زیرکی از سوراخ

دیوار گذشت و فرار کرد، اما گرگ بیچاره از

بس که خورده بود و شکمش باد کرده بود وقتی

خواست از دیوار رد شود، داخل سوراخ گیر کرد.

باغبان از راه رسید و با چو بدستی به جان گرگ

افتاد. گرگ کتک مفصلی خورد.اما بالاخره به هر

زحمتی بود خودش را از دست باغبان نجات داد

و پا به فرار گذاشت.

1 اسفند, 1400 18:18