حکایت| مهمان پررو

حکایت

پیرمردی بود فقیر که سا لها پیش همسرش مرده بود و در خانه تنها زندگی میکرد

. یک روز یکی از آشناهای قدیمی‌اش

برای مهمانی به خانه او آمد و

همی نکه وارد خانه پیرمرد شد،

گفت: «من خیلی گرسنه

‌ام.

اگر میشود قدری برایم غذا

بیاور. » پیرمرد که توی خانه

چیزی جز نان خالی نداشت

سفر هاش را جلوی مهمانش

پهن کرد و گفت: «بفرمایید

میل کنید. نوش جا نتان. »

مهمان هما نطور که لقم ههای

نان را به گلویش م یفرستاد،

با دهان پر گفت: «اگر کنار

این نان کمی پنیر هم داشتیم،

خیلی خوب م یشد. آخر مرد

حسابی آدم که به مهمانش

نان خالی نم یدهد! » پیرمرد

که از خجالت سرخ شده بود،

با عجله ازجا برخاست.

عبایش را پوشید و بیرون رفت

و از دکانی که نزدیک خان هاش

بود، یک قالب پنیر گرفت و

برگشت.

مهمان پررو بعد از ای نکه

غذایش را تمام کرد، به

پیرمرد گفت: «راستی تو موقع

رفتن عبا پوشیدی اما موقع

برگشتن عبایی به تنت نبود! »

پیرمرد که از حر فهای مهمان

کلافه شده بود، گفت: «اگر

جنا بعالی به خوردن همان

نان خالی راضی م یشدی، الان

عبای من هم پیش بقال محله

به امانت گذاشته نشده بود! »

برگرفته از جوامع الحکایات

29 بهمن, 1400 15:7