داستان کودک | آسی مون

دان دان به مادرش گفت: «مامان یه بار دیگه بگو رنگین کمان چه شکلیه؟ »

دوشنبه ۰۶ دی ۱۴۰۰

234 روز قبل
داستان تصویری | میو میو

رها و برادرش همیشه زباله ها را بازیافت می کنند. یک روز که به پارکینگ مجتمع رفته بودند متوجه سر و صدای گربه ها شدند و ...

دوشنبه ۰۶ دی ۱۴۰۰

234 روز قبل
داستان کودک | خانه مادربزرگ

بعد از ظهر همه آماده شدند تا به خانه ی مادربزرگ بروند.

دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰

241 روز قبل
داستان کودک| گل قهر و آشتی

برای خرید گل، همراه مامان و بابا به مغازه ی گل فروشی که نزدیک خانه ی عمو سعید بود، رفته بودیم.

دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰

241 روز قبل
داستان کودک| خرید دوست داشتنی

سینا از پله ها پایین آمد. خانم بزرگ، همسایه طبقه ی پایینی، روی پله ها، جلوی در واحدش،نشسته بود. سینا سلام کرد. خانم بزرگ جوابش را داد. سینا به پایین پله ها که رسید،سرش را بلند کرد و بالا را نگاه کرد.با خودش گفت: «خانم بزرگ هیچ وقت جلوی در نمیشینه. پس چرا الان نشسته؟ »

یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰

242 روز قبل
داستان کودک | روز ترافیکی

بابا امشب دیرتر از همیشه آمد. وقتی علتش را پرسیدیم، فهمیدیم بابا توی ترافیک مانده بود.

یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰

242 روز قبل
داستان کودک| یک بازی جالب

نازنین اسم دختر همسایه‌ی ماست که تازگی به آپارتمان ما آمده اند. او یک عینک دودی و یک عصای سفید دارد. مادرم میگوید او نابینا است.

یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰

242 روز قبل

چهار شنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰

246 روز قبل

چهار شنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰

246 روز قبل
داستان کودک | کامیون شگفت انگیز

پریسا گفت: «داداشی بیا با هم عروسک بازی کنیم. » پوریا لبهایش را غنچه کرد و گفت: «من فقط ماشین بازی دوست دارم. »

سه شنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۰

247 روز قبل

سه شنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۰

247 روز قبل
داستان کودک | داستان آخیش

کتاب کوچولو تکان خورد و داد زد: «آی کاغذم، وای نوشته هام، آی شماره هام، آخ نقاشی هام! »

سه شنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۰

247 روز قبل
داستان کودک | حوله آتیشی

محمد از حمام بیرون آمد و کنار بخاری نشست. با این که لباس گر م پوشیده بود و حوله اش روی سرش بود، بازهم سردش بود. محمد یواشکی بخاری را زیاد کرد وخودش نزدیک بخاری نشست

دوشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۰

248 روز قبل
حکایت |استاد زیرک و شاگرد مغرور

در زمان قدیم، شاگرد بااستعدادی پیش استاد باتجربه ای کشتی یاد گرفته بود. استاد سیصد و پنجاه و نه فن کشتی را به شاگرد آموزش داده بود به جز یک فن که آموزش آن را به تاخیر انداخته بود.

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۰

249 روز قبل
داستان کودک| مثل شیربرنج

مامان مریض شده و خوابیده بود.هستی به آشپزخانه رفت. یک دفعه صدایی شنید: «ما رو بشور » صدای قابلمه بود.

سه شنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۰

254 روز قبل